ملاقات 7

سلام خانوم دکتر:
- سلام جانم،
عجب تغییری کرده این مطب، واقعا بهتر شده
- ممنون جانم
خانوم دکتر برای چی خدا منو اینی که ساخته ساخت؟
- این چه سواله عجیبیه که می پرسی جانم؟؟!
مگه چیه؟
- چرا گور خر راه راهه به نظرت جانم؟
نمی دونم! چون راه راهه؟؟!!
- دقیقا همینطوره جانم، دلیلی نداره اینکه راه راهه، راه راهه چونکه هست
- تو هم همینی جانم، خدا تورو ساخت، و تورو خاص ساخت نه برای اینکه خیلی خاص باشی! بلکه برای اینکه می تونست و دلیلی نداشت، می دونی چیه، دلیل اینکه یه نفر اینشتین میشه و یه نفر هیچ این نیست که اون خیلی خاصه، بلکه به خاطر اینه که اینشتین و اون آدم بی مقدار به یک نظر ساخته شدند، خدا بزرگترین دانشمند دنیاست و تو، تو جانم فقط یه لوله ی آزمایشی کناره بقیه شون ...
یعنی من خاص نیستم؟!
- چرا جانم، خاص هستی اما ارزشمند خیر . . .
- یادت باشه جانم، یه لوله آزمایش کناره بقیه لوله آزمایشا

 من، تو، او

                             

*من به مدرسه ميرفتم تا درس بخوانم*
*تو به مدرسه ميرفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي*
*او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا*

*من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم*
*تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود*
*او هر روز بعد از مدزسه کنار خيابان آدامس ميفروخت*

ادامه نوشته

ملاقات

سلام خانم دکتر:

-
سلام جانم.

خوب هستین خانوم دکتر؟؟

-
ممنون جانم.

من خیلی مشتاق دیدار دوباره ی شما بودم، کل این سه ماهو کار کردم که پول ویزیت این دیدارو دربیارم!

-
ممنون جانم، نظر لطفته لطفا بشین.

حالا چقدر وقت دارم؟

-
همممم، نمی دونم، باید ببینم چند تا مریض دیگه دارم. اما شما عزیزترین مریض منی!!!!
جدا میگین اینو خانوم دکتر؟

-
آره جانم، من دوستت دارم.

حرفاتونو خیلی دوست دارم، اما. . . اما توی دلم شاد نمیشه!!

-
آهّان!!! مریضیه شما همین جاست جانم!!

ولی خانوم دکتر من نمی خام مریض باشم!

-
خواست ذهن تو هیچ تاثیری روی حال دلت نداره، اگه اینو می فهمیدی مشکلت با دو تا کپسول 300 میلی گرمیِ پشت گوش اندازی حل می شد اما اینطوری که من میبینم فعلا مهمونه مایی،

خانوم دکتر می دونی چیه که خیلی دلمو می شکونه؟؟

-
چیه جانم؟ بگو به من، یادت باشه که من دوستت دارم.

مشکلم اینه که تقریبا نصفه عمرم رد شده اما واقعا نتونستم سر دربیارم که چطوری میشه عقل و دلمو همزمان شاد نگه دارم، عقلو که ارضا می کنم دلم صد تیکه میشه، سراغ دلم هم که میرم میبینم به عقل و هوشم توهین میشه.

-
بله،... بله (خانم دکتر سرش پایینه و داره نسخه ی بلند بالایی می نویسه)

خانوم دکتر اصلا دارین میشنوین؟ (مریض با گریه)

-
آره جانم معلومه که می شنوم، مگه یادت رفته که من دوستت دارم؟

خانوم دکتر به دادم برس! دلم خسته است، عقلم هم شاکیه!

- (خانم دکتر با بی توجهی) ببین جانم این دارو ها رو واست می نویسم بخورشون، دوازده وعده صبح، بیست و چهار وعده شب. شبا دوز دارو رو بیشتر کردم چون شبا فکر و خیال بیشتره. این دارو ها باعث میشه دنیات دو قطبی بشه، نصف عقل نصف دل که عقل و دل با دخالت تو کار هم گند نزنن به زندگی و شادیت. فهمیدی جانم؟؟
فهمیدی جانم؟؟؟ (خانم دکتر با صدای بلند تر)

بله خانم دکتر (مریض یقه ی پیرهنش از گریه خیسه)
 
خانم دکتر دلم خسته اس . . .

-
اونو دیگه نمی دونم جانم! یه ذره ساعت خوابتو زیاد کن.

روزی بیست یه ساعت خوابم، بیدار که میشم خسته ترم

-
یادت باشه خیلی واسم مهمی و خیلی دوستت دارم، هیشکی رو اندازه ی تو دوست نداشتم!
مریض بعدی!! (با صدای بلند)

اما خانوم دکتر من این سه ماهو کار کردم تا شما رو ببینم، میشه یه چند ثانیه بیشتر بهم وقت بدین؟

-
نه جانم، نمیشه، آخه من خیلی ها رو باید ملاقات کنم، شما می تونین وقتتونو تغییر بدین اما شرایط من اجازه نمیده
مریض بعدی!! (با صدای بلند)

 

                                                                                                نگاشته کسرا، شهریور 91

کارم ز دور چرخ به سامان نمی رسد!


كارم ز دور چرخ به سامان نمي رسد
خون شد دلم ز درد و به درمان نمي رسد

با خاك راه راست شدم همچو باد و ،باز
 تا آبروي  همی رسدم نان نمي رسد

پي پاره اي نمي كنم از هيچ استخوان
تا صد هزار زخم به دندان نمي رسد

سيرم ز جان خود به دل راستان ،ولي
بيچاره را چه چاره چو فرمان نمي رسد

از دستبرد جور زمان اهل درد را
اين غصه بس كه دست سوي جان نمي رسد

از حشمت اهل جهل به كيوان رسيده اند
جز آه اهل فضل به كيوان نمي رسد

تا صدهزار خار نمي رويد از زمين
از گلبني گلي به گلستان نمي رسد

از آرزوست گشته گرانبار غم دلم
آوخ كه آرزوي من آسان نمي رسد

يعقوب را دو ديده ز حسرت سپيد شد
و آوازه اي ز مصر به كنعان نمي رسد

حافظ صبور باش كه در راه عاشقي
آنكس كه جان نداد به جانان نمي رسد


چند دقیقه پیش ، به پدرم گفتم : وقتی که امروز اهل دانش این جوری زندگی می کنن ، معلوم نیست روزگار خیام و حافظ و عبید چه گونه گذشته؟!
و پدرم این شعر رو از حافظ برام خوند . فکر کنم خوندنش برای شما هم خالی از لطف نباشه .

پیامی از عطا رزاق کریمی + داستان کوتاه


سلام دوستان عزیز، پیشاپیش عید نوروز را به همگی شما دوستان عزیز پلیمری در هرکجا که هستید تبریک عرض می کنم و آرزوی شادکامی در زندگی برای شما دارم. همچنین 29 اسفند سالروز ملّی شدن صنعت نفت ایران به دست بزرگمرد تاریخ ایران دکتر محمّد مصدّق، بر همگی شما مبارک!

و امّا دوستان با توجّه به نزدیک شدن به عید گفتم در آخرین روز فصل زمستان، آخرین پست امسالم رو ارسال کنم. متأسفانه امسال به قدری درگیر کارهای رفتنم به خارج از کشور و گرفتن پاسپورت با هزار مکافات و امتحان IELTS و... بودم که انگار یادم رفته بود که یه زمانی یه وبلاگی بود و من توش یک چیزایی می نوشتم. به هر حال امیدوارم در سال 91 بیشتر سر بزنم و مطلب بنویسم.

من در ادامه ی مطلب داستان کوتاهی تحت عنوان "تولّدت مبارک" را آوردم. این داستان کوتاه نوشته ی یکی از نامدارترین مترجم های ایران، آقای احمد پوری می باشد. احمد پوری، علاوه بر کار مترجمی آثار شُعرایی همچون پابلو نرودا، آناآخماتوا، ناظم حکمت، فدریکو گارسیالورکا و... داستان های کوتاه نیز نوشته و اوّلین رمان او با نام "دو قدم این ور خط" در سال 87 چاپ و با استقبال شدیدی رو به رو شد و رسماً نام احمد پوری در بین نویسندگان این سرزمین جای گرفت.

دوستان توجّه داشته باشید که در قسمت هایی از این داستان حرف های زشتی وجود دارد. هر چند در یک اثر ادبی من سانسور کردن را غیرمنطقی می دانم ولی به خاطر احترام به قوانین وبلاگ، آن ها را کمی سانسور کردم. داستان زیبایی است، امیدوارم لذّت ببرید.

باز هم نوروز باستانی خجسته باد!

ادامه نوشته

phone bill


The phone bill was exceptionally high and the man of the house called for meeting… on a Sunday morning… after breakfast…

Dad: People this is unacceptable. OK I do not use this phone, I use the one at the office But You too have to limit the use of the phone

Mum: Same here, I hardly use this home telephone as I use my work telephone

Son: Me too, I never use the home phone. I always use my company mobile

All of them now in a state of shock and together they look at their maid who until now is patiently listening to them

قدرت انديشه

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کزد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند، در زندان بود. پیرمرد نامه ای به پسرش نوشت و ووضعیت را برای او توضیح داد:

پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینچا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.

دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:

پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام.

۴صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند، و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چا اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد:

پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم.

گورزار آرزو

سال هاست

سال هاست كه گذر ثانيه وار روزها را به تماشا نشسته ام

دقايق چون نور

ساعت ها چون آوا

و سال ها چون باد ،

در گذرند



ادامه نوشته

اثبات وجود خدا

 سلام...

ترم جدید شروع شده و همه درگیر درس و دانشگاهیم و کمتر می رسیم که پست بفرستیم. اما خب باید هر چند وقت یک بار یکی بیاد و یه پستی بذاره دیگه.

اما قبلش، بگو ببینم که قالب جدید چطوره؟ خوش میگذره باهاش؟؟!!! اگه ایرادی چیزی داره بگو که برطرفش کنیم ایشالا...! (فکر کن نداشته باشه!!)

حالا بعدش.... داشتم همینجوری فایل و فولدرها رو شخم می زدم که یه مطلبی واسه پست جدید پیدا کنم که رسیدم به یه مطلب معنا گرا!! بعدش انقدر به معنا گراییده شدم که گفتم کلا از این به بعد هر چند وقت یه بار یه موضوعی (مثل مسائل فلسفی، اعتقادی، معضلات اجتماعی، مشکلات دانشجویی و ... ) رو بکشیم وسط و راجع بهش بحث کنیم تا ببینیم چی میشه..... البته موضوع این سِری خیلی جای بحث نداره و کلا یه داستان جالبه که به زبان خیلی ساده وجود خدا رو اثبات کرده! اما خب.... حالا شما نظرتون رو بگید...

ادامه نوشته

اولین باران پاییز

فصل ها در گذرند و... باز هم پاییز آمد.

فصلی پر از زیبایی و طراوت و یاد آور لحظاتی پر شور و به یاد ماندنی.

و اما باران پاییز که اوج لطافتش را به رخ

میکشد و بهانه ای میسازد برای سخن گفتن... سخن از هر چه گفتن... سخن از خود دل گفتن

باران پاییز

شب نیست، اما آسمان تیره شده... ابر ساکت بر زمین خیره شده


وز وز باد است و خش خش های برگ... فصل، پاییز و نشانش ریز برگ


اولین باد است اینجا می دود... ابر زیبا از پی او می رود


قطره بارانی به روی برگ خشکی می چکد

ادامه نوشته

تفکر

درود بر تمامی دوستان خوب و پاک سرشت ورودی 86

آدما تو ایرون وقتی متولد می شن شناسنامشون به اسم یه مسلمون ثبت میشه و به نوعی دینشون به صورت برچسبی بهشون چسبیده میشه، بدون این که در رابطه با اون دین تحقیق کرده باشن یا کتاب های دین های دیگر رو مورد مطالعه قرار داده باشن،به قول بعضی از افراد این یعنی دیکتاتوری!!!! خدا رو شکر از بچگی تا همین الان این قدر کتاب دینی داشتیم که تونسته باشیم یه چیزایی از اسلام متوجه بشیم.ولی از دین هایی نظیر یهودیت و مسیحیتو و... اطلاعی نداشتیم..!!!؟؟؟؟؟ انجیل کتب مقدس مسیحیان دنیاست. ما مسلمونا حضرت عیسی را قبول داریم. ولی به نظر بعضی از افراد این کتاب دچار تغییر شده و انجیلی نیست که منسوب به حضرت عیسی باشه. بلکه انجیلی است با دخالت دانش بشری که آن را تغییر داده.

امروز می خوام داستانی از کتاب مقدس مسیحیان (انجیل) براتون بازگو کنم. مسیحیتم دینیست از دین های خدا ولی وجود همچین داستان هایی و نظیر آن در این کتاب می تونه نشان دهنده این باشه که در طول زمان تغییر یافته، به عبارتی افرادی اون رو دستکاری کردن، شایدم نظر شخصیشون رو پیاده کردن. تصمیم با شماست بخوانید و قضاوت کنید. اسلام بهتر است با قرآن کامل یا مسیحیت با انجیل مقدس!!!!؟؟؟؟؟؟

ادامه مطلب رو اگه دوس داری بخون

ادامه نوشته

روزولت ، استالین و چرچیل...!

آورده اند که در کنفرانس تهران روزی چرچيل، روزولت و استالين بعد از ميتينگ‌های پی در پی آن روز تاريخی! برای خوردن شام با هم نشسته بودند. در کنار ميز يکی از سگ‌های چرچيل ساکت نشسته بود و به آنها نگاه ميکرد، چرچيل خطاب به همرهانش گفت؛ چطوری ميشه از اين خردل تند به اين سگ داد؟

ادامه نوشته

قطره ی باران

شرط شاگردی یاد استاد می طلبد... یاد پروین اعتصامی گرامی باد... به راستی که در تمثیل استاد قلم بود... راه پروین ها را رفتن قلمی عاشقانه میخواهد

شعر زیر، گذریست نو، به عاشقانه های پروین وار به قلم نیما:

قطره ی باران

قطره ام

قطره ای از باران... آمده از ابر بر روی زمین

روی یک برگ گلی جا ماندم

شبنمم بر گل سرخ.

عاشقم

عاشق برگ گلی زیبا رو... هم نفس با دل او 

محو او، ذوب جنون...

ذوبِ سرخی ِ چو خون.

ادامه نوشته

اگر می دانستی...

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم؛

سکوت را فراموش می کردی

و تمــــــــامی ذرات وجــــــــودت

عشق را فریاد می کرد

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم؛

چشمهایم را می شستی

و اشکـهایم را با دستان عاشقت

به باد می دادی

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم؛

ادامه در ادامه مطلب....

ادامه نوشته

اگر كوسه ها آدم بودند

دختر كوچولوی صاحبخانه از آقای "كی" پرسید:

اگر كوسه ها آدم بودند با ماهی های كوچولو مهربانتر میشدند؟

آقای كی گفت: البته! اگر كوسه ها آدم بودند

توی دریا برای ماهی ها جعبه های محكمی میساختند

همه جور خوراكی توی آن می گذاشتند

مواظب بودند كه همیشه پر آب باشد

هوای بهداشت ماهی های كوچولو را هم داشتند

روی ادامه ی مطلب کلیک کنید

ادامه نوشته

به من چه... ؟؟!!

موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سر و صدا برای چیه. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود.
موش لب هاش رو لیسید و با خود گفت: «ای کاش یک غذای حسابی باشد.» اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد: صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود...
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بده. اون به هرکسی که می رسید، می گفت: «توی مزرعه یک تله موش آوردند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده...»

مرغ با شنیدن این خبر بال هاش رو تکان داد و گفت: «آقای موش، برات متأسفم. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من کاری به تله موش ندارم، تله موش هم ربطی به من نداره!!»

میش وقتی خبر تله موش رو شنید، با صدای بلند گفت: «آقای موش! من فقط می تونم دعات کنم که توی تله نیفتی، چون خودت خوب می دونی که تله موش به من ربطی نداره. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.»

موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تکان داد و گفت: «من که تا حالا ندیدم یه گاو توی تله موش بیفته!» اینو گفت و زیر لب خنده ای کرد و دوباره مشغول چریدن شد.

سرانجام، موش نا امید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفته، چی می شه؟


در نیمه های همان شب، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود، ببینه.
او در تاریکی متوجه نشد که چیزی که در تله موش تقلا می کنه، موش نیست. بلکه یه مار خطرناکه که دمش تو تله گیر کرده. همین که زن به تله موش نزدیک شد، مار پایش رو نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت، وقتی زنش رو در این حال دید اونو فوراً به بیمارستان رسوند. بعد از چند روز، حالش بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود، گفت: «برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست.»
مرد مزرعه دار که زنش رو خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید...
اما هرچه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد میش رو هم قربانی کنه تا با گوشت آن برای مهمونای عزیزش غذا بپزه.
روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد. تا این که یک روز صبح، در حالی که از درد به خود می پیچید، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین، مرد مزرعه دار مجبور شد از گاوش هم بگذره و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببینه.

حالا، موش به تنهایی در مزرعه می گشت و به حیوانات زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند... !

سیزده خط برای زندگی

گابریل گارسیا مارکز، نویسنده ی مشهور کلمبیایی رو که میشناسین. چند وقت پیش ایمیلی از جملات این نویسنده از طرف دوست خوبمون نسیم باب هادی به دستم رسید که به نظرم جالب اومد و فکر کردم که شاید برای بقیه هم جالب باشه...

«برای خواندن این سیزده خط برید به ادامه ی مطلب»

ادامه نوشته

تلخی یاد شیرین

قصه های عاشقانه همیشه زیبایی و لطافت خاصی دارن.

بعضی هاشون شیرینی های راه عاشقی رو میگن و بعضی هاشون تلخی هاشو یاد آوری می کنن.

این شعر از دسته ی دومه. یعنی یک قصه ی تلخ عاشقانه در قالب نظم. این جور شعر ها هم زیبایی خاص خودشون رو دارن.

امیدوارم خوشت بیاد.

ادامه نوشته

فقر چیست ؟

ميخواهم بگويم ......

فقر همه جا سر ميكشد .......

فقر ، گرسنگی نيست .....

فقر ، عريانی هم نيست ......

فقر ، گاهی زير شمش های طلا خود را پنهان ميكند .........

فقر ، چيزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چيز پول نيست .....
طلا و غذا نيست .......

فقر ، ذهن ها را مبتلا ميكند .....

فقر ، همان گرد و خاكی است كه بر كتابهای فروش نرفتهء يك كتابفروشی می نشيند ......

فقر ، تيغه های برندهء ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه های برگشتی را خرد ميكند ......

فقر ، كتيبهء سه هزار ساله ای است كه روی آن يادگاری نوشته اند .....

فقر ، پوست موزی است كه از پنجرهء يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....

فقر ، همه جا سر ميكشد ........

فقر ، شب را " بی غذا " سر كردن نيست ...

فقر ، روز را " بی انديشه" سر كردن است ...

چه نتیجه ای می گیری؟

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند.
نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست.
بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: “نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟”
واتسون گفت:”میلیون ها ستاره می بینم”
هلمز گفت: “چه نتیجه ای می گیری؟”
واتسون گفت: “از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری ست، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد “

روی ادامه مطلب کلیک کن

ادامه نوشته

نحوه کسب موفقیت در ایران !

توی دنیا دو طبقه مردم هستند؛ بچاپ و چاپیده؛ اگر نمی‌خواهی جزو چاپیده‌ها باشی، سعی کن که دیگران را بچاپی!سواد زیادی لازم نیست، آدم را دیوانه می‌کنه و از زندگی عقب می‌اندازه! فقط سر درس حساب و سیاق دقت بکن!چهار عمل اصلی را که یاد گرفتی، کافی است، تا بتوانی حساب پول را نگه‌داری و کلاه سرت نره، فهمیدی؟ حساب مهمه!باید کاسبی یاد بگیری، با مردم طرف بشی، از من می‌شنوی برو بند کفش تو سینی بگذار و بفروش، خیلی بهتره تا بری کتاب جامع عباسی را یاد بگیری!سعی کن پررو باشی، نگذار فراموش بشی، تا می‌توانی عرض اندام بکن، حق خودت را بگیر! از فحش و تحقیر و رده نترس!حرف توی هوا پخش می‌شه، هر وقت از این در بیرونت انداختند، از در دیگر با لبخند وارد بشو، فهمیدی؟پررو، وقیح و بی‌سواد؛ چون گاهی هم باید تظاهر به حماقت کرد، تا کار بهتر درست بشه!… نان را به نرخ روز باید خورد!سعی کن با مقامات عالیه مربوط بشی، با هرکس و هر عقیده‌ای موافق باشی، تا بهتر قاپشان را بدزدی!….کتاب و درس و اینها دو پول نمی‌ارزه! خیال کن تو سر گردنه داری زندگی می‌کنی! اگر غفلت کردی تو را می‌چاپند.

فقط چند تا اصطلاح خارجی، چند کلمه قلنبه یاد بگیر، همین بسه!!!!

برگفته از کتاب "حاجی‌آقا "نوشته صادق هدایت (۱۹۴۵).

زود قضاوت نکنیم...

پیرمرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت.   روزی اسب پیرمرد فرار کرد.   همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیرمرد آمدند و گفتند: عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!  


روستا زاده ی پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟   همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!  


هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت.   این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!  


پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟   

 

فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی!کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسیم؟  چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن! 


چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند.   پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد.   


همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که...؟  

میم مثل مادر...

ولادت با سعادت بانوی دو عالم، حضرت فاطمه ی زهرا(س)، و روز مادر رو به همه ی مادران مهربان ایرانی تبریک می گیم....

فکر می کنم این جمله، حرف دل هممون باشه که:

 

ادامه نوشته

شرط بندی

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند. و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت. قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد.
پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد. مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند. تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است. زن در پاسخ گفت خیر، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است، پس انداز کرده ام. پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید!
مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول. زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید، من فردا ساعت 10 صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است. مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد.
روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت.
پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد.
مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد.
وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد. مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد.
پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند.

میخ و عصبانیت!

پدری ، پسر بداخلاقی داشت که زود عصبانی می شد. یک روز پدرش به او یک کیسه پر از میخ و یک چکش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یک میخ به دیوار روبرو بکوب.

روز اول پسرک مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بکوبد. در روزها و هفته ها ی بعد که پسرک توانست خلق و خوی خود را کنترل کند و کمتر عصبانی شود، تعداد میخهایی که به دیوار کوفته بود رفته رفته کمتر شد.. پسرک متوجه شد که آسانتر آنست که عصبانی شدن خودش را کنترل کند تا آنکه میخها را در دیوار سخت بکوبد.

بالأخره به این ترتیب روزی رسید که پسرک دیگر عادت عصبانی شدن را ترک کرده بود و موضوع را به پدرش یادآوری کرد. پدر به او پیشنهاد کرد که حالا به ازاء هر روزی که عصبانی نشود، یکی از میخهایی را که در طول مدت گذشته به دیوار کوبیده بوده است را از دیوار بیرون بکشد.

روزها گذشت تا بالأخره یک روز پسر جوان به پدرش روکرد و گفت همه میخها را از دیوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف دیواری که میخها بر روی آن کوبیده شده و سپس درآورده بود، برد.

پدر رو به پسر کرد و گفت: « دستت درد نکند، کار خوبی انجام دادی ولی به سوراخهایی که در دیوار به وجود آورده ای نگاه کن !! این دیوار دیگر هیچوقت دیوار قبلی نخواهد بود.

پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را می گوئی مانند میخی است که بر دیوار دل طرف مقابل می کوبی.. تو می توانی چاقوئی را به شخصی بزنی و آن را درآوری، مهم نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت معذرت می خواهم که آن کار را کرده ام، زخم چاقو کماکان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. یک زخم فیزیکی به همان بدی یک زخم شفاهی است.»

« طنین آوای من » اثر دکتر علی شریعتی

طنین آوای من

اگر دیگر نگذاشتند زندگی را ببینم ،

گفته ام که نثرهایم را به چاپخانه بدهند تا چاپ کنند

اما شعرهایم را

که از دستبرد هر چشمی پنهان کرده ام،

بردارند و بی آن که بخوانند ،

همه را ببرند و در شکافته ی کوه ساکت تنهایی ام

صومعه ای هست کوچک و زیبا

و روحانی و مجهول ،

به آن جا بسپارند .

چه در همین صومعه است که من

اگه دوست داشتید رو ادامه مطلب کلیک کنید!!!!

ادامه نوشته

اندوه

نه چراغ چشم گرگی پیر
نه نفسهای غریب کاروانی خسته و گمراه
 مانده دشت بیکران خلوت و خاموش
 زیر بارانی که ساعتهاست می بارد
در شب دیوانه ی غمگین
که، چو دشت ،او هم دل افسرده ای دارد
در شب دیوانه ی غمگین
مانده دشت بیکران در زیر باران ، آه ، ساعتهاست
 همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر
 نه صدای پای اسب رهزنی تنها
نه صفیر باد ولگردی
 نه چراغ چشم گرگی پیر

     

مهدي اخوان ثالث

 

بچه کلاغ

شعر بچه كلاغ از سياوش كسرايي اثر زيادي روي من گذاشت

فكر كردم شايد شما هم خوشتون بياد .

تو اين شعر مي تونيم نگاهي به تصورات يا عقايد نادرست خودمون بندازيم.

اين كه يه بچه كلاغ هم حق حيات داره اين جا به عنوان نمادي از حقوق افراد در نظر گرفته شده.

بچه کلاغ

غوغا ! غریو! جیغ

راحت نمی نشینم

فریاد می کنم

آن بال و پر شکسته که بازیچه شما است
 فرزند من یگانه من کودک من است
گر زشت گر سیاه است
راحت نمی نشینم
فریاد می کنم
این جا جنایتی است که با دستهای شاد
پوشیده می شود
 یاری کنید ای همه قوم سیاه پوش
پرپر زنان و ملتهب اینک من
تا چشم کودکان شما را در آورم
 تا آسمان کنم به همه چشمها سیاه
تا کودکم کلاغچه بستانم از شما

اینک من اضطراب هزاران کلاغ زشت 

سياوش كسرايي

 

زمين

شعر زمين ، سروده ي ه.ا.سايه شعري است در ستايش مادر زمين كه سخاوت ، استقامت و مهرباني زمين را مي ستايد و ما را لحظاتي هر چند كوتاه متوجه ارزش آن مي كند و به ياد ما مي آورد كه تمام ذرات وجودمان از ذرات وجود اين مادر مهربان است .

زمین

زین پیش شاعران ثناخوان که چشم شان
در سعد و نحس طالع و سیر ستاره بود
 بس نکته های نغز و سخن های پرنگار
 گفتند در ستابش این گنبد کبود
اما زمین که بیشتر از هر چه در جهان
 شایسته ستایش و تکریم آدمی ست
 گمنام و ناشناخته و بی سپاس ماند
ای مادر ای زمین
امروز این منم که ستایشگر توام
از توست ریشه و رگ و خون و خروش من
 فرزند حق گزار تو و شاکر توام
 بس روزگار گشت و بهار و خزان گذشت
 تو ماندی و گشادگی بی کرانه ات
 طوفان نوح هم نتوانست شعله کشت
 از آتش گداخته جاودانه ات
هر پهلوان به خاک رسیده ست گرده اش
غیر از تو ای زمین که در این صحنه ستیز
 ماندی به جای خویش
پیوسته زورمند و گرانسنگ و استوار
فرزند بدسگالی اگر چون حرامیان
 بر حرمت تو تاخت
هرگز تهی نشد دلت از مهر مادری
 با جمله ناسپاسی فرزند بي شناخت
آری زمین ستایش و تکریم را سزاست
از اوست هر چه هست در این پهن بارگاه
پروردگان دامن و گهواره وی اند
 سهراب پهلوان و سلیمان پادشاه
ای بس که تازیانه خونین برق و باد
پیچیده دردناک
 بر گرده زمین
 ای بس که سیل کف به لب آورده عبوس
جوشیده سهمناک بر این خاک سهمگین
 زان گونه مرگبار که پنداشتی دریغ
 دیگر زمین همیشه تهی مانده از حیات
 اما زمین همیشه همان گونه سخت پشت
 بیرون کشیده تن
 از زیر هر بلا
 و آغوش بازکرده به لبخند آفتاب
زرین و پرسخاوت و سرسبز و دلگشا
بگذار چون زمین
 من بگذرانم شب طوفان گرفته را
آنگه به نوش خند گهربار آفتاب
پیش تو گسترم همه گنج نهفته را 

ميهماني شب يلدا

حاجي امشب چه شبي است...

امشب شب يلداست حاجي/ بزم و تماشاست حاجي

انار خورون است حاجي/ رقص و شراب است حاجي

امير سها هست حاجي/نيما واحدي هست حاجي

توكلي هست حاجي/ تهراني هم هست حاجي

دامبول و ديمبول حاجي / رپتي پريشون حاجي

كاظمي و حق حاجي/ نژاد درش ضرب حاجي

هندونه و ماست حاجي / تمبور و گيتار حاجي

بستني هم هست حاجي/ دنيا آشپزش هست حاجي

ميلاد ايمني هست حاجي / برق رفت خيال تخت حاجي

تمبك و تار هست حاجي / رزاق كريمي هست حاجي

(ترك عطا خان ر.ك.)

درود بر شما دوستان خوب... امشب بروبكس بسپار 86 به مناسبت شب يلداي عزيز تدارك يك ميهماني شاهانه را ديده اند اون هم چه ميهماني اي! ابتدا جا داره كه از مديريت محترم وبلاگ حاج امير سها (خيلي مخلصيم!) نهايت سپاسگزاري را داشته باشيم كه تا به امروز در مقابل تهديدات خارجي همچون شير ژيان (!!!) ايستادگي كرده و اين وبلاگ رو سر پا نگه داشته و از اين جور صحبتا.

و اما ببينيد بروبكس در بسپار 86 چه تداركاتي براي اين ضيافت شاهانه ديده اند... به به...

ابتدا از بانوان شروع مي كنيم...

تهراني كه آستينارو بالا زده و همه جا رو توپ تر و تميز كرده. فقط اگر جرات داري از جاهاييكه تميز كرده با كفش گلي رد شو... البته تدارك شام امشب هم بر عهده ي تهرانيه. قراره برامون لوبيا پلو و آلبالو پلو و بيف استراگانف بذاره...

كاظمي نژاد كه انار ها رو دون مي كنه حق نژاد هم هندونه ها رو قاچ كرده... خدا مي دونه كه اين دو خواهر گرامي در حين انجام اين كار ها چه حرف ها كه پشت سر من بيچاره ي مظلوم كه نزدند! (انقدر به اون خوراكيا سيخونك نزنين!! آره با هر جفتتونم!!!)

برازنده هم كه بستني درست كرده در حد مرسدس بنز SLR! البته اين كار ايشون بيشتر جنبه ي تحقيقاتي داره. احتمالا آقاي دكتر عباسيان هم از طرف ايشون به اين ميهماني دعوت هستند تا آخرين نتايج پژوهش هاي ايشون را مشاهده و البته ميل بفرمايند! از انواع و اقسام ثعلب ها در اين بستني هاي خانم برازنده استفاده شده!

و اما مي رسيم به آقايان...

مدير محترم وبلاگ كه نقش تنظيم همه ي اين مسئوليت ها رو داشته بنابراين چنانچه شكايتي و يا مشكلي در مورد نقش خودتون داريد فقط با يك تلفن، امير سها فرنيا در خدمت شما! (و خانواده). البته اين انار ها و هندونه ها رو هم امير سها خريده...

نيما واحدي كه لب جوب...نه ببخشيد... لب حوض نشسته و سر در جيب مراقبت فرو نهاده بود و در تلاش بود كه بهترين شعرش را به مناسبت شب يلدا بسرايه و مجلس را سراسر مستفيض كنه. به قدري در حال معنوي خود فرورفته بود كه هرچي صداش كردم نيما... نيما... محمد...آقاي واحدي جواب نداد كه نداد. گويي اصلا در اين جهان نيست. ولي به محض اينكه گفتم ممد يهو به خودش اومد و كلي عصباني شد. منم نامردي نكردم و يه شوخي بي مزه كردم و بهش گفتم دستكش... آقا چشمتون روز بد نبينه تا خود چهار ديواري دنبالم كرد...

عطا توكلي نقش جالبي داره! نقش جو دهنده رو در ميهماني امشب ما داره. حالا چه جوري؟ توكلي نقش تقليد صداي انواع چرندگان و پرندگان اعم از قناري و جوجه و كاسكو رو به منظور دادن جو طبيعت و باغ و از اين جور تيريپا را به مجلس داره.(براي خودش مايكليه!) از اونجاييكه اين ميهماني يك ميهماني سنتي است براي داشتن يك حس خوب بايد همواره جو گل و بلبل و از اين جور چيزا بر قرار باشه و اين مسئوليت خطير بر عهده توكلي است كه بخوبي از عهده ي آن تا بدين جاش برآمده.

حاج ميلاد هم همان طور كه در شعر ترك عطاخان اشاره شد نقش چراغاني كردن فضا و كارهاي برقي و تاسيسات و آب و فاضلاب را بر عهده دارد. بنابراين هر گونه مشكلي از بابت اين جور مسائل اعم از قطعي برق گرفتگي راه آب فاضلاب و... داشتيم ايمني هست خيال تخت. ميهماني افتخاري ايمني جناب دكتر معصومي هستند.

و اما رزاق كريمي... چه پسر گليه... خدا حفظش كنه نقش مطرب رو در اين مجلس داره. براي ملت تار مي زنه و مي خونه من عطاي تار زنم و تار مي زنم و دوبابي ديشديدي گوبابي بلبه...

يك شب بي نظير و تكرار نشدني را با بسپار 86 تجربه كنيد. من از طرف كليه ي دوستان در بسپار 86 از شما دعوت مي كنم به اين ميهماني بيايد و ما رو مشعوف كنيد.

شب شب يلداست! عمرتون به بلندي يلدا!

يلدا بر همه مبارك!


شهید راه عشق

شخصى در راه عشق ، دل از كف داده و دست از زندگى كشيده بود و راه وصول به معشوق و مرادش، آسيب و خطر بسيار داشت، به طورى كه ترس مرگ و هلاکت وجود داشت، زيرا معشوق همچون طعمه اى نبود كه به سادگى به دست آورد، يا پرنده اى نبود كه دامش افتد و اسير گردد.

چو در چشم شاهد نيايد زرت

زر و خاك يكسان نمايد برت

 

او را نصيحت كردند كه: «از اين خيال باطل دورى كن، كه گروهى نيز به خاطر عشق و هوس تو، اسير و در زحمت مى باشند.» او در برابر نصيحت ناصحان، ناله كرد و گفت :

رو ادامه مطلب بکیلیک!

ادامه نوشته

يك شعر زيبا

غزلي براي درخت يكي از اشعار معروف سياوش كسرايي شاعر معاصره كه به ساير زبان هاي دنيا هم ترجمه شده و من هم بهش خيلي علاقه دارم:

تو قامت بلند تمنایی ای درخت

همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالایی ای درخت
دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار
زیبایی ای درخت
وقتی که بادها
در برگهای در هم تو لانه می کنند
وقتی که بادها
گیسوی سبز فام تو را شانه می کنند
غوغایی ای درخت
وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است
در بزم سرد او
خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت
در زیر پای تو
اینجا شب است و شب زدگانی که چشمشان
صبحی ندیده است
تو روز را کجا ؟
خورشید را کجا ؟
در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت ؟
چون با هزار رشته تو با جان خاکیان
پیوند می کنی
پروا مکن ز رعد
پروا مکن ز برق که بر جایی ای درخت
سر بر کش ای رمیده که همچون امید ما
با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت

سیاووش کسرایی

اميدوارم از اين شعر خوشتون بياد



بیاین تولد بگیریم ، پینوکیو  آدم شده!

 

پینوکیو پسر خوبی شده بود و دیگه دروغ نمی گفت ،واسه همین فرشته ی مهربون اونو به یه پسر بچه تبدیل کرد.

حالا اگه همه  آدم ها ، به آدمک چوبی تبدیل می شدن چی می شد؟

همه کسایی که دماغشونو عمل نکرده بودن ، مجبور بودن این کارو بکنند!

اون وقت دیگه دماغ عمل کرده تشخص نبود ، نشون می داد که آدم دروغگو یی هستی!!!

 

A Nice Poem

دوستان اين متن ترجمه ي يك شعر ژاپنيه و خيلي قشنگه اميدوارم دوست داشته باشيد:
I know that someday
I'll find what i'm chasing after
let the light shine in your empty heart
and set your soul ablaze
the desire to see you again
is so pure to makes me weep
the fireflies have flown off into the summer sky
never to return
you left me with a silent kiss goodbye
and hurt and upset,i still nodded my head
left alone,trembling and sad
i know thad someday i'll find what i'm chasing after
let the light shine in your empty heart
oh my beloved,i can still  see your face
as the moon's dazzling light
illuminates the next day
shine strong,shine strong!
 

بیاموزیم که . . .

شاید قدیمی باشه.... ولی ارزش خوندن رو داره....

(خودم که خیلی خوشم اومد...)

پس برو تو ادامه مطلب......

ادامه نوشته

زنجیر عشق

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار بر می گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. 
زن گفت صدها ماشین ازجلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .

وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسید: " من چقدر باید بپردازم؟ "
و او به زن چنین گفت: " شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام.
و روزی یکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازي¸ باید این  کار رو بکنی. نگذار زنجیر  عشق به تو ختم بشه!"

چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست، واحتمالا هيچ گاه هم نخواهدفهمید.

وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره، زن از در بيرون رفته بود. درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود.
وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در يادداشت چنين نوشته بود: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي، بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!".
همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت : " دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه "

 

لیلی خودش را به آتش کشید

 

خدا گفت : زمین سردش است، چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟

لیلی گفت : من.

خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.

سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم.

خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش.

لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تما شا می کرد.

لیلی گر می گرفت . خدا حظ می کرد .

لیلی می ترسید. می ترسید آتشش تمام شود.

لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد.

مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد.

آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد.

...

خدا گفت : اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود.

 

حرف دل

میدونی هر شعر میتونه واسه هر کس یه معنایی داشته باشه یا باعث تداعی خاطره یا رسیدن یه حرف یا فکر به ذهن آدم باشه. مخصوصأ اگه اون شعر از نظر بار معنایی غنی باشه. اگه حوصله داشتی این شعر رو بخون و هر چی ازش فهمیدی یا تو ذهنت نقش بست یا برات تداعی شد رو برام بنویس. به دید من که واقعأ زیباست

به چه قیمتی

به چه قیمتی گذشتی ، از شبای خیس مهتاب

چی گذاشتیم از من و تو ، به جز آرزوی بر آب
به چه قیمتی غرور رو سر راهمون کشیدی
چرا لحظه های با هم ، بودنامون رو ندیدی

خوبِ من ، ما هر دو باختیم ، توی این بازی بی خود
هر دوتامون کم گذاشتیم ، که ترانه هامونم مرد
چیزی از لحظه نمونده ، من و تو لحظه رو کشتیم
حکم اعدام دلامونو با غرورمون نوشتیم

اگه دوستم نداری به روم نیار ، یه چیزی از غرورم واسم بذار
نذار تو فکر تنهایی گم بشم ، نذار حرف و حدیث مردم بشم
اگه دوستم نداری به روم نیار ، یه چیزی از غرورم واسم بذار
نذار تو فکر تنهایی گم بشم ، نذار حرف و حدیث مردم بشم

دلمو این قده نشکن ، آخه این دل عاشقت بود
له نکن این قلب خونو ، آخه روزی لایقت بود
دلمو این قد نسوزون ، مگه چی مونده از این دل
رفتی و با بی وفاییت ، زدی مهر نحس باطل
تو که دوست نداشتی باشی ، چرا آتیشم کشیدی
اون که تو خود خواهیات مرد ، دل من بود ، تو ندیدی
از تو خونه ی وجودم ، به چه آسونی پریدی
ریختن غرور این مرد رو ، نه دیدی ، نه شنیدی
نه دیدی ، نه شنیدی

اگه دوستم نداری به روم نیار ، یه چیزی از غرورم واسم بذار
نذار تو فکر تنهایی گم بشم ، نذار حرف و حدیث مردم بشم
اگه دوستم نداری به روم نیار ، یه چیزی از غرورم واسم بذار
نذار تو فکر تنهایی گم بشم ، نذار حرف و حدیث مردم بشم
اگه دوستم نداری به روم نیار ، یه چیزی از غرورم واسم بذار
نذار تو فکر تنهایی گم بشم ، نذار حرف و حدیث مردم بشم
اگه دوستم نداری به روم نیار ، یه چیزی از غرورم واسم بذار
نذار تو فکر تنهایی گم بشم ، نذار حرف و حدیث مردم بشم
اگه دوستم نداری به روم نیار ، یه چیزی از غرورم واسم بذار
نذار تو فکر تنهایی گم بشم ، نذار حرف و حدیث مردم بشم

با صدای زیبای رضا صادقی

تغییر

يک روز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود: ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم. در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند اما پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را در ساعت ١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند: اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد! کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد. آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود: تنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جز خود شما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد. زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدين‌تان، شريک زندگى‌تان يا محل کارتان تغيير مى‌کند، دستخوش تغيير نمى‌شود.
زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى‌کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مى‌باشيد. مهم‌ترين رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکن‌ها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيت‌هاى زندگى خودتان را بسازيد. دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند.

شتر!

روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح زیر صورت گرفت:

بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش اومده. می تونم ازت بپرسم؟
شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده؟
بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟
شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شه بتوانیم دوام بیاریم.
بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف و پای ما گرده؟
شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای تندتر راه رفتن در صحرا داشتن این نوع دست و پا ضروریه.
بچه شتر: چرا مژه های بلند وضخیم داریم؟ بعضی وقتها مژه ها جلوی ديد من رو می گيره.
شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتیه که چشم های ما رو در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنن.
بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب برای زمانیه که ما در بیابان هستیم. پاهامون برای راه رفتن در بیابانه و مژه هامون هم برای محافظت چشمهامون در برابر باد و شن های بیابان... .
بچه شتر: فقط یک سوال دیگه دارم... ...
شتر مادر: بپرس عزیزم.
بچه شتر: میشه بگی ما تو این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟!!
 
 
.... راستی! همه ی ما واقعا همون جایی هستیم که باید باشیم؟...
 

چهار دوست

چهار تا دوست كه 30 سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون...

اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد...

دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.

سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده... اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تأسيس كرده و ميليونر شده... پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي 1000 متري بهش هديه داد.

هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟

چهارمي گفت: دختر من رقاص كاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي!

دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقاً همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي1000 متري هديه گرفت!

 

هیس!!!

تا رسیدم گفتم این دفعه دیگه نوبت منه. دق دلیم رو سرش خالی میکنم. اصلآ چه معنی داره؟  انگاری نمیشنوه چی میگم!  آخه دیگه چقدر تحمل کنم؟  تا کی تنهایی؟  این انصافه؟ نه خودت بگو...انصافه؟! هرچی تو دلم میگم ٬ زمزمه میکنم ٬ بغض میکنم ٬ بلند میگم ٬ داد میزنم...فایده نداره. اصلآ نمیگه به کی میگی؟        آخه این چه خداییه؟ چرا نمیشنوه؟    حسابی آتیش گرفتم ٬ با توپ پر رفتم سراغش گفتم یا جوابم رو میده یا میرم و دیگه پشت سرمم نگاه نمیکنم.  تا اومدم بگم آخه بی معرفت...گفت هیس! هیچی نگو. گفتم چی؟!!  من هیچی نگم؟!!  اما تو...دوباره حرفم رو قطع کرد و گفت هیس! میدونم ٬ هیچی نگو. گفتم چرا؟  فقط بگو چرا؟  آخه این حق من نبود.  گفت اگه بگم دیگه داد نمیزنی؟ دیگه این عذاب رو واسه خودت تموم میکنی؟  گفتم نمیدونم..نمیدونم تو فقط بگو

گفت آنگه که تو را خرمن آتش دادم

دلکت را زنگ بگرفته٬ جلایش دادم

دل مدفون شده ات را٬ دم عیسی دادم

خاک قلبت شستم و آب طلایش دادم

نيما

بد اقبالی

قبل هر چی بگم پست زیر اصلا قصد توهین و بی ادبی به هیچ دختر و پسری نداره و فقط یه مطلب طنز!

    

دختری با مادرش در رختخواب

درددل می کرد با چشمی پر آب

...

گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست

زندگی از بهر من مطلوب نیست

...

گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟

روی دستت باد کردم مادرم!

 ...

 سن من از بیست وشش افزون شد

دل میان سینه غرق خون شد

...

هیچ کس مجنون این لیلا نشد

شوهری از بهر من پیدا نشد

رو ادمه مطلب بکلیک!

ادامه نوشته

پاره آجر

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.
پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند. پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. "براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".
مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت.... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد .... در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند! خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!

داستان یک حال گیری شدید

دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.

پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:

لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم

 و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!!

 ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم.

 من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست


باعشق : روبرت

دخترجوان رنجيـده خاطر از رفتار مرد،

 از همه همکاران و دوستانش مي خواهد که عکسي از نامزد،

 برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به او قرض بدهند

 و همه آن عکسها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بي وفايش،

 در يک پاکت گذاشته و همراه با يادداشتي برايش پست مي کند،

 به اين مضمون:

روبرت عزيز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم،

 لطفاً عکس خودت را از ميان عکسهاي توي پاکت جدا کن و بقيه را به من برگردان .....

یک داستان خیلی جالب

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت:كاش يك غذاي حسابي باشد.
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
ادامه نوشته

تقدیر

 دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.
فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند."
شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.
صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید:" چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد."
فرشته پیر پاسخ داد:"وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیر به این نکته پی می بریم."

آب زندگی

سلام داستان زیر از مرحوم  صادق هدایت داستان نویس معروف ایرانیست امیدوارم که مفید واقع بشه.

‫ﻳﻜﻲﺑﻮﺩ ﻳﻜﻲ ﻧﺒﻮﺩ ﻏﻴﺮ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻫﻴﺸﻜﻲ ﻧﺒﻮﺩ. ﻳﻚ ﭘﻴﻨﻪ ﺩﻭﺯﻱ ﺑﻮﺩ ﺳﻪ ﺗﺎ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﺷﺖ: ﺣﺴﻨﻲ ﻗﻮﺯﻱ ﻭﺣﺴﻴﻨﻲ ﻛﭽﻞ ﻭ‫ﺍﺣﻤﺪﻙ. ﭘﺴﺮ ﺑﺰﺭﮔﺶ ﺣﺴﻨﻲ ﺩﻋﺎ ﻧﻮﻳﺲ ﻭ ﻣﻌﺮﻛﻪ ﮔﻴﺮ ﺑﻮﺩ، ﭘﺴﺮ ﺩﻭﻣﻲ ﺣﺴﻴﻨﻲ ﻫﻤﻪ ﻛﺎﺭﻩﻭ ﻫﻴﭽﻜﺎﺭﻩ ﺑﻮﺩ، ﮔﺎﻫﻲ ﺁﺏ‫ﺣﻮﺽ ﻣﻲ ﻛﺸﻴﺪ ﻳﺎ ﺑﺮﻑ ﭘﺎﺭﻭ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﻭ ﺍﻏﻠﺐ ﻭﻝ ﻣﻴﮕﺸﺖ. ﺍﺣﻤﺪﻙ ﺍﺯ ﻫﻤﻪﻛﻮﭼﻜﺘﺮ، ﺳﺮﻱ ﺑﺮﺍﻩ ﻭ ﭘـﺎﺋﻲ ﺑـﺮﺍﻩ ﺑـﻮﺩ ﻭ‫ﻋﺰﻳﺰ ﺩﺭﺩﺍﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺑﻮﺩ، ﺗﻮﻱ ﺩﻛﺎﻥ ﻋﻄﺎﺭﻱ ﺷﺎﮔﺮﺩﻱﻣﻴﻜﺮﺩ ﻭ ﺳﺮ ﻣﺎﻩ ﻣﺰﺩﺵ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺁﻭﺭﺩ ﺑﻪ ﺑﺎﺑـﺎﺵ ﻣﻴـﺪﺍﺩ. ﭘﺴـﺮ‫ﺑﺰﺭﮔﻬﺎ ﻛﻪ ﻛﺎﺭ ﭘﺎ ﺑﺠﺎﺋﻲ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪﻭ ﺩﺳﺘﺸﺎﻥ ﭘﻴﺶ ﭘﺪﺭﺷﺎﻥ ﺩﺭﺍﺯ ﺑﻮﺩ، ﭼﺸﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺍﺣﻤﺪﻙ ﺭﺍ ﺑﻴﻨﻨﺪ.

‫ﺩﺳﺖ ﺑﺮ ﻗﻀﺎ ﺯﺩ ﻭ ﺗﻮﻱ ﺷﻬﺮﺷﺎﻥ ﻗﺤﻄﻲ ﺍﻓﺘﺎﺩ. ﻳﻚ ﺭﻭﺯ ﭘﻴﻨﻪ ﺩﻭﺯ ﭘﺴﺮﻫﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﺯﺩ ﻭ ﺑﻬﺸﺎﻥ ﮔﻔﺖ: «ﻣﻴـﺪﻭﻧﻴﻦ‫ﭼﻴﻪ، ﺭﺍﺱ ﭘﻮﺱ ﻛﻨﺪﺵ ﺍﻳﻨﻪﻛﻪ ﻛﺎﺭ ﻭ ﻛﺎﺳﺒﻲ ﻣﻦ ﻧﻤﻴﮕﺮﺩﻩ، ﺗﻮ ﺷﻬﺮ ﻫﻢ ﮔﺮﻭﻧﻲ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ، ﺷﻤﺎﻫﺎﻡ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﺯ ﺁﺏ ﻭ ﮔـﻞ ﺩﺭ‫ﺍﻭﻣﺪﻳﻦﻭ ﺍﺣﻤﺪﻙ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺗﻮﻥ ﻛﻮﭼﻜﺘﺮﻩ ﻣﺎﺷﺎﷲ ﭘﻮﻧﺰﻩ ﺳﺎﻟﺸﻪ. ﺩﺱ ﺧﺪﺍ ﺑﻬﻤﺮﺍﺗﻮﻥ، ﺑﺮﻳﻦ ﺭﻭﺯﻳﺘﻮﻧﻮﺩﺭ ﺑﻴـﺎﺭﻳﻦ ﻭ‫ﻫﺮ ﻛﺪﻭﻡ ﻳﻪ ﻛﺎﺭ ﻭ ﻛﺎﺳﺒﻲ ﻳﻢ ﻳﺎﺩ ﺑﮕﻴﺮﻳﻦ. ﻣﻦ ﺍﻳﻦ ﮔﻮﺷﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻳﻪ ﻛـﺮﻭﻛـﺮﻱ ﻣﻴﻜـﻨﻢ. ﺍﮔـﻪ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺭﻭﺯﮔـﺎﺭﻱ‫ﻛﺎﺭﺑﺎﺭﺗﻮﻥ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺩﻣﺎﻏﺘﻮﻥ ﭼﺎﻕ ﺷﺪ ﻛﻪ ﭼﻪ ﺑﻬﺘﺮ، ﺑﻪﻣﻨﻢ ﺧﺒﺮ ﺑﺪﻳﻦ ﻭ ﮔﺮﻧﻪ ﺑﺮ ﮔﺮﺩﻳﻦ ﭘـﻴﺶ ﺧـﻮﺩﻡ ﻳـﻪ ﻟﻘﻤـﻪ ﻧـﻮﻥ‫ﺩﺍﺭﻳﻢ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﻴﺨﻮﺭﻳﻢ.»‫ﺑﭽﻪﻫﺎ ﮔﻔﺘﻨﺪ:«ﭼﺸﻢ ﺑﺎﺑﺎ ﺟﻮﻥ!»‫ﭘﻴﻨﻪ ﺩﻭﺯ ﻫﻢ ﺑﻬﺮ ﻧﻔﺮﻱ ﻳﻚ ﮔﺮﺩﻩ ﻧﺎﻥ ﻭ ﻳﻚ ﻛﻮﺯﻩ ﺁﺏ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺭﻭﻳﺸﺎﻥﺭﺍ ﺑﻮﺳﻴﺪ ﻭ ﺭﻭﺍﻧﻪ ﺷﺎﻥ ﻛﺮﺩ.

 

روی ادامه مطلب بکیلیک

ادامه نوشته

یک جفت جوراب زنانه

این خاطره جالب از یک پسره که گفتم شما هم بخونید :

هوس زن گرفتن به سرم زده بود.

دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایین‌تر از خانواده خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم. مادرم چنین دختری برایم در نظر گرفته‌بود.  نمی‌دانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید چون به صرف نهار دعوتم کرد تا نصیحتم کند. اسم رئیس من عاصم است اما کارمندان به او می‌گویند عاصم جورابی!

سر ساعت به رستوران رفتم. رئیس تا مرا دید گفت: چون جوان خوب و نجیب و سربه‌راهی هستی می‌خوام نصیحتت کنم. و بعد هم گفت: مبادا به سرت بزنه و بخوای واسه زنت وضع بهتری فراهم کنی! و ادامه داد: اگه به حرفم گوش نکنی مثل من بدبخت می شی. همونطور که من بدبخت شدم و حالا بهم می‌گن عاصم جورابی!

ادامه نوشته

شک

 شکی که انسان را عوض میکند!

مردي صبح از خواب بيدار شد وديد تبرش ناپديد شده، شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد.براي همين تمام روز اورازير نظر گرفت.

متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد مثل يك دزد راه مي رود، مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند پچ پچ مي كند. آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه اش برگردد لباسش را عوض كند و نزد قاضي برود و از او شكايت كند.

اما همين كه وارد خانه شد تبرش راپيدا كرد.زنش آن را جابه جا كرده بود.مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه ميرود ،حرف ميزند و رفتار مي كند.