ماندارین  + یک شبکه اجتماعی!

چند روز پیش خبری خواندم در بخش اقتصادی New York Times در مورد مهاجرت غربی­ها به هند و چین به دنبال رونق بازارهای این دو کشور. که در نتیجه این توسعه یافتگی، موقعیت­های شغلی جدیدی به وجود آمده و کشمکشی برای کسب این جایگاه­ها بین افراد متخصص ایجاد شده­است.  چندملیتی بودن شرکت­هایی که این موقعیت­های شغلی را ارائه کردند نیز امتیازی برای غربی­ها محسوب می­شود. در نتیجه شایستگی­های حرفه­ای (چه تخصصی و چه عمومی) اهمیت زیادی پیدا کرده­است.

در واقع این واقعیت که غربی­ها – فراخور شرایط آموزشی خود- نظام فکری­ای دارند که منجر به نوآوری می­شود در برابر فرهنگ کپی­برداری و تقلیدی که در چین هست، موجب ایجاد رقابتی نابرابر در کسب موقعیت­های شغلی می­شود. نوآوری تنها یکی از شایستگی­های مورد نیاز برای زندگی حرفه­ای است. توانایی برقراری ارتباط مؤثر، توانایی بیان نظرات خود در زبان مادری و خارجی، انجام کارگروهی، استفاده از فن­آوری، نوآوری و ... از شایستگی­های عمومی – نه به معنای کم­ارزشی، بلکه به معنای الزامی برای تمام شاغلین- هستند و شایستگی­های تخصصی نیز متناسب زمینه کاری تعریف می­شوند.

ادامه نوشته

روز مادر...

ادامه مطلب...

ادامه نوشته

ادامه با بَسپار86... آری، خیر!

سلام به همه ی دوستان عزیزم.

امیدوارم که سال 91 رو خوب شروع کرده باشید و سال نکویی از بهارش براتون پیدا باشه!

می خوام یک مقدار راجع به وبلاگ با هم همفکری کنیم. طی دو ماه گذشته، وبلاگ به شادابی همیشه نبوده و به جز 7-8 پست، و کمتر از 50 نظر، پویایی خاصی تو وبلاگ ندیدیم... اگرچه نکته ی امیدوار کننده، آمار بازدید وبلاگه که هنوز، گه گاه، به 100-150 تا میرسه...

اما بچه ها...! فکر نمی کنین خیلی زوده برای اینکه وبلاگ انقدر سرد و ساکت بشه؟

درسته که نویسنده ها (و شاید بیشتر از همه خودم) مقصر هستند. اما بقیه بچه ها هم باید بخوان تا وبلاگ رونق داشته باشه... با نظرهاشون، با پیشنهادهاشون، با حضورشون....

راستش یه مقدار راجع به آینده ی وبلاگ و مسیری که باید در پیش بگیریم فکر کردم و کم و بیش به نتایجی هم رسیدم، اما فکر کردم که بهتره که فبل از هر تغییری اول با هم همفکری کنیم و ببینیم که اصلا می خوایم این وبلاگ سرپا بمونه یا نه؟... و اگر جواب مثبته، دوست داریم که چه مطالبی داشته باشیم؟ چیزی که واضحه، اینه که دیگه نه از اعلام نمره و برنامه کلاس خبری هست، نه از کلاس بندی و دیگر مسائل مربوط به دانشگاه (مگر در موارد خاص غیرقابل پیش بینی).... پس باید با تکیه به نظر جمعی، رویه و خط مشی روشنی برای ادامه ی مسیر داشته باشیم تا از تشتت و پراکندگی مطالب و یا بدتر از اون، سردی و خاموشی وبلاگ جلوگیری کنیم...


خواهشی که از همه دارم، اینه که اولاً نظرشون رو در مورد اینکه وبلاگ باید ادامه داشته باشه یا نه اعلام کنند (هم در بخش نظرات و هم در ستون نظر سنجی کناره وبلاگ).

دوم هم اینکه ایده ها و موضوعاتی که فکر می کنید می تونه جذاب و مفید باشه رو هم بیان کنید تا با هم راجع بهش تصمیم بگیریم.

کارم ز دور چرخ به سامان نمی رسد!


كارم ز دور چرخ به سامان نمي رسد
خون شد دلم ز درد و به درمان نمي رسد

با خاك راه راست شدم همچو باد و ،باز
 تا آبروي  همی رسدم نان نمي رسد

پي پاره اي نمي كنم از هيچ استخوان
تا صد هزار زخم به دندان نمي رسد

سيرم ز جان خود به دل راستان ،ولي
بيچاره را چه چاره چو فرمان نمي رسد

از دستبرد جور زمان اهل درد را
اين غصه بس كه دست سوي جان نمي رسد

از حشمت اهل جهل به كيوان رسيده اند
جز آه اهل فضل به كيوان نمي رسد

تا صدهزار خار نمي رويد از زمين
از گلبني گلي به گلستان نمي رسد

از آرزوست گشته گرانبار غم دلم
آوخ كه آرزوي من آسان نمي رسد

يعقوب را دو ديده ز حسرت سپيد شد
و آوازه اي ز مصر به كنعان نمي رسد

حافظ صبور باش كه در راه عاشقي
آنكس كه جان نداد به جانان نمي رسد


چند دقیقه پیش ، به پدرم گفتم : وقتی که امروز اهل دانش این جوری زندگی می کنن ، معلوم نیست روزگار خیام و حافظ و عبید چه گونه گذشته؟!
و پدرم این شعر رو از حافظ برام خوند . فکر کنم خوندنش برای شما هم خالی از لطف نباشه .

روز معلم...

چند وقتی هست که متأسفانه فرصت نمی کنم (به جز پست های تولد) پست جدیدی ارسال کنم، اما انصافاً دوستان (چه خواننده ها و چه نویسنده ها) این وبلاگ رو تنها نگذاشتند و همچنان بهش سر می زنن...

اما دلم می خواست امروز هر طور شده یک پست ارسال کنم و از طرف همه ی بچه ها از تلاش ها و زحمات اساتیدی که طی این چند سال در کنارمون بودند قدردانی کنم.

هنر تزئین کلام با واژه های ادبی و آنچنانی رو ندارم... اما ساده و بی حاشیه، حرف دل هر شاگردی به معلمش رو به زبان میارم:

معلم عزیزم، روزت مبارک

نفرین به آن که خواسته از هم جدایمان...

"ممنوعیت اقامت افغان­ها در مازندران" تنها خبری بود که شنیدیم و تقبیحش کردیم. نه به این خاطر که قلباً دوست داریم در کنار افغان­ها زندگی کنیم و برای مخالفت با این تصمیم، شعارهای ضد نژادپرستی می­دهیم (که البته اصولا با افغان­ها هم­نژاد هم هستیم!!!). این فقط بهانه­ای بود که بیش­تر از عاملان این تصمیم انتقاد کنیم و باز شروع کنیم به غر زدن از همه چیز و هیچ چیز. و یا شاید هم طرفدار این تصمیم باشیم و خوشحالیم که کسانی را که حتا به عنوان انسان نمی­شناختیمشان از کشور بیرون می­کنند...

تا چند سال پیش من هم وقتی واژه "افغانی" را می­شنیدم تصویر یک کارگر با لباس­های پاره در ذهنم می­آمد که احتمالا از روابط اجتماعی هم سر در نمی­آورد! اما بعد از دیدن یک خبرنگار افغانی در نمایشگاه مطبوعات که با منطق زیبایی مطلبی را تحلیل می­کرد و اتفاقا تعداد زیادی از خبرنگارهای دیگر هم با دقت گوش می­دادند، فهمیدم که به چه آسانی به جامعه اجازه دادم که چنین تصویری از واژه افغانی را به من تحمیل کند، چه بی­منطق (با دیدن چند کارگر افغانی) جز را به کل تعمیم دادم...

متنی که در ادامه مطلب آوردم از زبان یک شاعر و نویسنده افغان است از روزهایی که در ایران زندگی می­کرده، با خواندن آن دست­کم نیمه دیگر داستان را هم می­شنویم، چیزی که شاید جامعه هیچ وقت نخواسته ببینیم.

ادامه نوشته

تولد، تولد، تولدت مبارک: اردیبهشت 91

 متولدین دومین ماه سال، به دنیا خوش آمدید!

علی ساریخانی     امیر میرزاجانی     هدیه فلاحی

    صادق ارسکی     مونا باقری پور

امیدوارم که همیشه شاد و سلامت و موفق باشید