نمایشگاه کتاب

سلام و درود بر تمامی بروبچه های گل ورودی ۸۶.امیدوارم که روزگار به کامتون باشه.حتما خبر دارید که نمایشگاه کتاب یکی دو روزیه که باز شده و هر کدوممون به خاطر خرید کتاب هرجوری شده سعی می کنیم که به نمایشگاه بریم .بیشتر از این سرتونو درد نیارمو برم سراغ اصل مطلب!!!!!

با تحقیقاتی که من از دانشجوهای امیرکبیر و پژوهشگاه انجام دادم متوجه شدم که کتابهای انتشارات ارشد برای کنکور بدک نیست.حالا اگه می خواید سال بعد مثل من برای کنکور بخونید بهتون پیشنهاد می کنم که از این کتابها استفاده کنید.

به امید موفقیت و پیروز مندی تمامی بچه های پلیمر ورودی ۸۶

گزارش کار آز کنترل  

برای آزمایش های باوزنه و بی وزنه، فقط داده های N ، L، V، دلتا، A و B اصلاح شده اند. و بقیه ی داده ها اصلاح نشده اند! (محاسبات با خودتان است).

دانلود داده های اصلاح شده

بچه ها تازه متوجه شدم که داده های آزمایش (با وزنه) برای فرکانس های ۴.۵ تا ۱۱ رو تو فایل بالا قرار ندادم.به همین دلیل  یک فایل وورد را تایپ شده برای این داده ها در لینک زیر قرار دادم .

دانلود داده های اصلاح شده(2)

الک دولک

سلام بر تمامی برو بچه های گل و گلاب ۸۶ییی. خسته نباشید، امروز شرح یکی از بازی های قدیمی رو به عنوان یه پست ارسال کردم تا یه جورایی یاده قدیما بیفتیم، امیدوارم که لذت بخش باشه. شرح کامل بازی تو ادامه مطلبه.

ادامه نوشته

تفکر

درود بر تمامی دوستان خوب و پاک سرشت ورودی 86

آدما تو ایرون وقتی متولد می شن شناسنامشون به اسم یه مسلمون ثبت میشه و به نوعی دینشون به صورت برچسبی بهشون چسبیده میشه، بدون این که در رابطه با اون دین تحقیق کرده باشن یا کتاب های دین های دیگر رو مورد مطالعه قرار داده باشن،به قول بعضی از افراد این یعنی دیکتاتوری!!!! خدا رو شکر از بچگی تا همین الان این قدر کتاب دینی داشتیم که تونسته باشیم یه چیزایی از اسلام متوجه بشیم.ولی از دین هایی نظیر یهودیت و مسیحیتو و... اطلاعی نداشتیم..!!!؟؟؟؟؟ انجیل کتب مقدس مسیحیان دنیاست. ما مسلمونا حضرت عیسی را قبول داریم. ولی به نظر بعضی از افراد این کتاب دچار تغییر شده و انجیلی نیست که منسوب به حضرت عیسی باشه. بلکه انجیلی است با دخالت دانش بشری که آن را تغییر داده.

امروز می خوام داستانی از کتاب مقدس مسیحیان (انجیل) براتون بازگو کنم. مسیحیتم دینیست از دین های خدا ولی وجود همچین داستان هایی و نظیر آن در این کتاب می تونه نشان دهنده این باشه که در طول زمان تغییر یافته، به عبارتی افرادی اون رو دستکاری کردن، شایدم نظر شخصیشون رو پیاده کردن. تصمیم با شماست بخوانید و قضاوت کنید. اسلام بهتر است با قرآن کامل یا مسیحیت با انجیل مقدس!!!!؟؟؟؟؟؟

ادامه مطلب رو اگه دوس داری بخون

ادامه نوشته

نحوه کسب موفقیت در ایران !

توی دنیا دو طبقه مردم هستند؛ بچاپ و چاپیده؛ اگر نمی‌خواهی جزو چاپیده‌ها باشی، سعی کن که دیگران را بچاپی!سواد زیادی لازم نیست، آدم را دیوانه می‌کنه و از زندگی عقب می‌اندازه! فقط سر درس حساب و سیاق دقت بکن!چهار عمل اصلی را که یاد گرفتی، کافی است، تا بتوانی حساب پول را نگه‌داری و کلاه سرت نره، فهمیدی؟ حساب مهمه!باید کاسبی یاد بگیری، با مردم طرف بشی، از من می‌شنوی برو بند کفش تو سینی بگذار و بفروش، خیلی بهتره تا بری کتاب جامع عباسی را یاد بگیری!سعی کن پررو باشی، نگذار فراموش بشی، تا می‌توانی عرض اندام بکن، حق خودت را بگیر! از فحش و تحقیر و رده نترس!حرف توی هوا پخش می‌شه، هر وقت از این در بیرونت انداختند، از در دیگر با لبخند وارد بشو، فهمیدی؟پررو، وقیح و بی‌سواد؛ چون گاهی هم باید تظاهر به حماقت کرد، تا کار بهتر درست بشه!… نان را به نرخ روز باید خورد!سعی کن با مقامات عالیه مربوط بشی، با هرکس و هر عقیده‌ای موافق باشی، تا بهتر قاپشان را بدزدی!….کتاب و درس و اینها دو پول نمی‌ارزه! خیال کن تو سر گردنه داری زندگی می‌کنی! اگر غفلت کردی تو را می‌چاپند.

فقط چند تا اصطلاح خارجی، چند کلمه قلنبه یاد بگیر، همین بسه!!!!

برگفته از کتاب "حاجی‌آقا "نوشته صادق هدایت (۱۹۴۵).

شرط بندی

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند. و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت. قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد.
پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد. مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند. تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است. زن در پاسخ گفت خیر، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است، پس انداز کرده ام. پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید!
مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول. زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید، من فردا ساعت 10 صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است. مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد.
روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت.
پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد.
مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد.
وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد. مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد.
پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند.

چرا پسر !؟

دلت میخوادبدونی چقدرنسبت به دخترا

مزیت داری؟!

ادامه مطلب رو نگاه کن .....

تذکر : خواهشاً خانم ها نرن ادامه مطلب!!چون ممکنه زیادی حرس بخورن!!

ورود خانم ها اكیداً ممنوع!! آقایون بفرمایید ادامه مطلب حالشو ببرید!!!

ادامه نوشته

میخ و عصبانیت!

پدری ، پسر بداخلاقی داشت که زود عصبانی می شد. یک روز پدرش به او یک کیسه پر از میخ و یک چکش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یک میخ به دیوار روبرو بکوب.

روز اول پسرک مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بکوبد. در روزها و هفته ها ی بعد که پسرک توانست خلق و خوی خود را کنترل کند و کمتر عصبانی شود، تعداد میخهایی که به دیوار کوفته بود رفته رفته کمتر شد.. پسرک متوجه شد که آسانتر آنست که عصبانی شدن خودش را کنترل کند تا آنکه میخها را در دیوار سخت بکوبد.

بالأخره به این ترتیب روزی رسید که پسرک دیگر عادت عصبانی شدن را ترک کرده بود و موضوع را به پدرش یادآوری کرد. پدر به او پیشنهاد کرد که حالا به ازاء هر روزی که عصبانی نشود، یکی از میخهایی را که در طول مدت گذشته به دیوار کوبیده بوده است را از دیوار بیرون بکشد.

روزها گذشت تا بالأخره یک روز پسر جوان به پدرش روکرد و گفت همه میخها را از دیوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف دیواری که میخها بر روی آن کوبیده شده و سپس درآورده بود، برد.

پدر رو به پسر کرد و گفت: « دستت درد نکند، کار خوبی انجام دادی ولی به سوراخهایی که در دیوار به وجود آورده ای نگاه کن !! این دیوار دیگر هیچوقت دیوار قبلی نخواهد بود.

پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را می گوئی مانند میخی است که بر دیوار دل طرف مقابل می کوبی.. تو می توانی چاقوئی را به شخصی بزنی و آن را درآوری، مهم نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت معذرت می خواهم که آن کار را کرده ام، زخم چاقو کماکان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. یک زخم فیزیکی به همان بدی یک زخم شفاهی است.»

« طنین آوای من » اثر دکتر علی شریعتی

طنین آوای من

اگر دیگر نگذاشتند زندگی را ببینم ،

گفته ام که نثرهایم را به چاپخانه بدهند تا چاپ کنند

اما شعرهایم را

که از دستبرد هر چشمی پنهان کرده ام،

بردارند و بی آن که بخوانند ،

همه را ببرند و در شکافته ی کوه ساکت تنهایی ام

صومعه ای هست کوچک و زیبا

و روحانی و مجهول ،

به آن جا بسپارند .

چه در همین صومعه است که من

اگه دوست داشتید رو ادامه مطلب کلیک کنید!!!!

ادامه نوشته

انسان ها از دیدگاه دکتر شریعتی

دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

۱.آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها‌‌‌‌.حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

۲.آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.

۳. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

۴.آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند
شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد…

حالا شما جزء کدوم دسته اید؟؟!!!!

 

شهید راه عشق

شخصى در راه عشق ، دل از كف داده و دست از زندگى كشيده بود و راه وصول به معشوق و مرادش، آسيب و خطر بسيار داشت، به طورى كه ترس مرگ و هلاکت وجود داشت، زيرا معشوق همچون طعمه اى نبود كه به سادگى به دست آورد، يا پرنده اى نبود كه دامش افتد و اسير گردد.

چو در چشم شاهد نيايد زرت

زر و خاك يكسان نمايد برت

 

او را نصيحت كردند كه: «از اين خيال باطل دورى كن، كه گروهى نيز به خاطر عشق و هوس تو، اسير و در زحمت مى باشند.» او در برابر نصيحت ناصحان، ناله كرد و گفت :

رو ادامه مطلب بکیلیک!

ادامه نوشته

زنجیر عشق

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار بر می گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. 
زن گفت صدها ماشین ازجلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .

وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسید: " من چقدر باید بپردازم؟ "
و او به زن چنین گفت: " شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام.
و روزی یکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازي¸ باید این  کار رو بکنی. نگذار زنجیر  عشق به تو ختم بشه!"

چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست، واحتمالا هيچ گاه هم نخواهدفهمید.

وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره، زن از در بيرون رفته بود. درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود.
وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در يادداشت چنين نوشته بود: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي، بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!".
همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت : " دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه "

 

تغییر

يک روز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود: ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم. در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند اما پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را در ساعت ١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند: اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد! کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد. آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود: تنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جز خود شما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد. زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدين‌تان، شريک زندگى‌تان يا محل کارتان تغيير مى‌کند، دستخوش تغيير نمى‌شود.
زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى‌کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مى‌باشيد. مهم‌ترين رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکن‌ها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيت‌هاى زندگى خودتان را بسازيد. دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند.

پلیمرهای مقاوم حرارتی

پليمرها، بخش عمده اي از مشتقات نفتي هستند که در انواع مختلف در صنعت پتروشيمي، توليد و در صنايع گوناگون مورد استفاده قرار مي گيرند. امروزه استفاده از پليمرها به اندازه اي رايج شده که مي توان گفت بدونِ استفاده از آنها بسياري از حوايج روزمره ما مختل خواهد شد. مقاله حاضر، پليمرهاي مقاوم حرارتي را مورد مطالعه قرار مي دهد که علاوه بر مصارف متعدد، در صنايع هوا- فضا نيز نقش عمده اي ايفا مي کنند.

رو ادامه مطلب بکیلیک!

ادامه نوشته

بد اقبالی

قبل هر چی بگم پست زیر اصلا قصد توهین و بی ادبی به هیچ دختر و پسری نداره و فقط یه مطلب طنز!

    

دختری با مادرش در رختخواب

درددل می کرد با چشمی پر آب

...

گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست

زندگی از بهر من مطلوب نیست

...

گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟

روی دستت باد کردم مادرم!

 ...

 سن من از بیست وشش افزون شد

دل میان سینه غرق خون شد

...

هیچ کس مجنون این لیلا نشد

شوهری از بهر من پیدا نشد

رو ادمه مطلب بکلیک!

ادامه نوشته

پاره آجر

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.
پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند. پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. "براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".
مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت.... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد .... در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند! خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!

هدایت حرارتی در نانو کامپوزیت های پلیمری

دکتر جهانمردی تو درس انتقال حرارت از استفاده پلیمر ها در انتقال حرارت بحثی رو تو کلاس مطرح کرد حالا من هم به زحمت یه مطلب توپ گیر آوردم گذاشتم تو سایت تا همه ازش استفاده کنن.نظر فراموش نشه .

برای خواندن مقاله روی ادامه مطلب بکیلیک!

ادامه نوشته

دوست از نگاه بزرگان

بهترين دوست
هيچ گاه هماورد و دشمن خويش را کوچک مپندار چون او بهترين دوست توست او انگيزه پيشرفت و پويش مي دهد . ارد بزرگ


ابله ترين دوستان
ابله ترين دوستان ما، خطرناک ترين دشمنان هستند.سقراط


دوست يا برادر
پرسيدم دوست بهتر است يا برادر ؟ گفت دوست برادري است که انسان مطابق ميل خود انتخاب مي کند . اميل فاگو


شر دوست
خدايا ! مرا از دوستانم محافظت بفرما . چون مي دانم چگونه خويشتن را در مقابل دشمنانم حفظ كنم ! . ولتر


روی ادامه مطلب بکلیک!

ادامه نوشته

تقدیر

 دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.
فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند."
شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.
صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید:" چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد."
فرشته پیر پاسخ داد:"وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیر به این نکته پی می بریم."

اطلاعیه

با سلام خدمت شما عزیزان
حدود یک سال از انتشار آلبوم یه شاخه نیلوفر می گذرد و اکنون بعد از گذشت این مدت در عرصه موسیقی چشم ها به انتشار دومین آلبوم مجاز محسن چاوشی دوخته شده است.
آلبومی که همانند کارهای قبلی برای ارائه هر چه بهتر آن از همه لحاظ بسیار زحمت کشیده شده است.
این آلبوم حرف و حدیثها، شایعات، خبرها و روزهای سختی را پشت سر گذاشت تا به امروز رسید.

رو ادامه مطلب بکیلیک!!

ادامه نوشته

آب زندگی

سلام داستان زیر از مرحوم  صادق هدایت داستان نویس معروف ایرانیست امیدوارم که مفید واقع بشه.

‫ﻳﻜﻲﺑﻮﺩ ﻳﻜﻲ ﻧﺒﻮﺩ ﻏﻴﺮ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻫﻴﺸﻜﻲ ﻧﺒﻮﺩ. ﻳﻚ ﭘﻴﻨﻪ ﺩﻭﺯﻱ ﺑﻮﺩ ﺳﻪ ﺗﺎ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﺷﺖ: ﺣﺴﻨﻲ ﻗﻮﺯﻱ ﻭﺣﺴﻴﻨﻲ ﻛﭽﻞ ﻭ‫ﺍﺣﻤﺪﻙ. ﭘﺴﺮ ﺑﺰﺭﮔﺶ ﺣﺴﻨﻲ ﺩﻋﺎ ﻧﻮﻳﺲ ﻭ ﻣﻌﺮﻛﻪ ﮔﻴﺮ ﺑﻮﺩ، ﭘﺴﺮ ﺩﻭﻣﻲ ﺣﺴﻴﻨﻲ ﻫﻤﻪ ﻛﺎﺭﻩﻭ ﻫﻴﭽﻜﺎﺭﻩ ﺑﻮﺩ، ﮔﺎﻫﻲ ﺁﺏ‫ﺣﻮﺽ ﻣﻲ ﻛﺸﻴﺪ ﻳﺎ ﺑﺮﻑ ﭘﺎﺭﻭ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﻭ ﺍﻏﻠﺐ ﻭﻝ ﻣﻴﮕﺸﺖ. ﺍﺣﻤﺪﻙ ﺍﺯ ﻫﻤﻪﻛﻮﭼﻜﺘﺮ، ﺳﺮﻱ ﺑﺮﺍﻩ ﻭ ﭘـﺎﺋﻲ ﺑـﺮﺍﻩ ﺑـﻮﺩ ﻭ‫ﻋﺰﻳﺰ ﺩﺭﺩﺍﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺑﻮﺩ، ﺗﻮﻱ ﺩﻛﺎﻥ ﻋﻄﺎﺭﻱ ﺷﺎﮔﺮﺩﻱﻣﻴﻜﺮﺩ ﻭ ﺳﺮ ﻣﺎﻩ ﻣﺰﺩﺵ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺁﻭﺭﺩ ﺑﻪ ﺑﺎﺑـﺎﺵ ﻣﻴـﺪﺍﺩ. ﭘﺴـﺮ‫ﺑﺰﺭﮔﻬﺎ ﻛﻪ ﻛﺎﺭ ﭘﺎ ﺑﺠﺎﺋﻲ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪﻭ ﺩﺳﺘﺸﺎﻥ ﭘﻴﺶ ﭘﺪﺭﺷﺎﻥ ﺩﺭﺍﺯ ﺑﻮﺩ، ﭼﺸﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺍﺣﻤﺪﻙ ﺭﺍ ﺑﻴﻨﻨﺪ.

‫ﺩﺳﺖ ﺑﺮ ﻗﻀﺎ ﺯﺩ ﻭ ﺗﻮﻱ ﺷﻬﺮﺷﺎﻥ ﻗﺤﻄﻲ ﺍﻓﺘﺎﺩ. ﻳﻚ ﺭﻭﺯ ﭘﻴﻨﻪ ﺩﻭﺯ ﭘﺴﺮﻫﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﺯﺩ ﻭ ﺑﻬﺸﺎﻥ ﮔﻔﺖ: «ﻣﻴـﺪﻭﻧﻴﻦ‫ﭼﻴﻪ، ﺭﺍﺱ ﭘﻮﺱ ﻛﻨﺪﺵ ﺍﻳﻨﻪﻛﻪ ﻛﺎﺭ ﻭ ﻛﺎﺳﺒﻲ ﻣﻦ ﻧﻤﻴﮕﺮﺩﻩ، ﺗﻮ ﺷﻬﺮ ﻫﻢ ﮔﺮﻭﻧﻲ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ، ﺷﻤﺎﻫﺎﻡ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﺯ ﺁﺏ ﻭ ﮔـﻞ ﺩﺭ‫ﺍﻭﻣﺪﻳﻦﻭ ﺍﺣﻤﺪﻙ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺗﻮﻥ ﻛﻮﭼﻜﺘﺮﻩ ﻣﺎﺷﺎﷲ ﭘﻮﻧﺰﻩ ﺳﺎﻟﺸﻪ. ﺩﺱ ﺧﺪﺍ ﺑﻬﻤﺮﺍﺗﻮﻥ، ﺑﺮﻳﻦ ﺭﻭﺯﻳﺘﻮﻧﻮﺩﺭ ﺑﻴـﺎﺭﻳﻦ ﻭ‫ﻫﺮ ﻛﺪﻭﻡ ﻳﻪ ﻛﺎﺭ ﻭ ﻛﺎﺳﺒﻲ ﻳﻢ ﻳﺎﺩ ﺑﮕﻴﺮﻳﻦ. ﻣﻦ ﺍﻳﻦ ﮔﻮﺷﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻳﻪ ﻛـﺮﻭﻛـﺮﻱ ﻣﻴﻜـﻨﻢ. ﺍﮔـﻪ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺭﻭﺯﮔـﺎﺭﻱ‫ﻛﺎﺭﺑﺎﺭﺗﻮﻥ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺩﻣﺎﻏﺘﻮﻥ ﭼﺎﻕ ﺷﺪ ﻛﻪ ﭼﻪ ﺑﻬﺘﺮ، ﺑﻪﻣﻨﻢ ﺧﺒﺮ ﺑﺪﻳﻦ ﻭ ﮔﺮﻧﻪ ﺑﺮ ﮔﺮﺩﻳﻦ ﭘـﻴﺶ ﺧـﻮﺩﻡ ﻳـﻪ ﻟﻘﻤـﻪ ﻧـﻮﻥ‫ﺩﺍﺭﻳﻢ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﻴﺨﻮﺭﻳﻢ.»‫ﺑﭽﻪﻫﺎ ﮔﻔﺘﻨﺪ:«ﭼﺸﻢ ﺑﺎﺑﺎ ﺟﻮﻥ!»‫ﭘﻴﻨﻪ ﺩﻭﺯ ﻫﻢ ﺑﻬﺮ ﻧﻔﺮﻱ ﻳﻚ ﮔﺮﺩﻩ ﻧﺎﻥ ﻭ ﻳﻚ ﻛﻮﺯﻩ ﺁﺏ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺭﻭﻳﺸﺎﻥﺭﺍ ﺑﻮﺳﻴﺪ ﻭ ﺭﻭﺍﻧﻪ ﺷﺎﻥ ﻛﺮﺩ.

 

روی ادامه مطلب بکیلیک

ادامه نوشته