گپی با دوستان

سام علیکم... هی وای خوابم میاد این آهنگ مزخرفم که دیگه داره می ره رو مخم صب کنید یه چند ثانیه خاموشش کنم..... آهان خوب شد مردک هی جیغ می زنه با اون صدای  نکره ش اسم گروهشم گذاشته Foo Fighters! من زیاد حال نمی کنم اونایی که حال می کنند دیگه شرمنده ام بی خودی هم گِرَمی گرفتند حق مگادث (Megadeth) بود... به هر تقدیر، مدّت زیادی بود که دیدم خبری از خودم تو وبلاگ نیست البته کلّاً خبری از هیچ کس نیست دیگه همه یا درگیر کار و بیزینس و از این جور حرف ها عدّه ای ام مشغول ارشد، عده ای می رن خارج برای کنفرانس و عدّه ای هم مثل بنده، لنگی در آسمان و لنگ دیگر هم سر جاش هنوز در توهم سفر به انگلستان برای ادامه ی تحصیل می باشند که با این وضعیتی که مشاهده می شه تا خود قیام قیامت این روند ادامه خواهد داشت. خب، حالا که این جاییم و شما هم وقت گذاشتین نوشته های بنده ی حقیر رو می خونین بد نیست یک کمی برگردیم به گذشته یه خورده براتون می خوام قصه تعریف کنم که حداقلش بی کار نباشیم دیگه!! خسته نمی شید هی میاید وبلاگ می بینید خبری نیست به جز چند تا برنامه ی درسی تازه اونم برای یه عدّه ی کمی از 86 ای ها؟ از خونه هم که در میاییم بیرون تفریح خاصی نداریم که، تفریحمون چیه؟ "یه رستوران جدید باز شده بریم اونجا غذا بخوریم" بعدش دوستان اگه یه خورده اهل خلاف باشند می گن بریم یه قلیون اسپشیال فلان جا می ده بکشیم روشن شیم. یا مثلاً فلان کافی شاپ یه چیز کیک می ده "مامامیــــا!" همین جور بخور بخور بخور! بستنی بخور، آب میوه بخور، معجون بخور، آب انار بخور، هات داگ فرید بخور بعدشم بکش، قلیون نعنا بکش، طالبی بکش، دوسیب بکش، بکش بکش بکش....بــــوم!!...(می تونی دیگه نکشی!)  و تقریباً یه همچین روندی هر روز که از خونه در میای بیرون هستش و سبب می شه که به لطف اغذیه هر روز دوستان دو سایز بزرگتر از دیروزشون می شن شیکم و قب قب و اینا می زنه بیرون از اونجاییکه این روز ها هم باجگاه رفتن خیلی مد هستش و پسرهای باجگاه رفته با شیکم های n پک را در اقصی نقاط تهران می توان مشاهده کرد با لباس های چسبون و یقه هایی که تقریباً از نزدیکی های کمر شروع می شود و فرکانس صدایی اکثرشون هم در رنج صدایی فرامرز خودنگاه و دوستانش هستش این می شه که چاره ای برای امثال ما....اهم اهم... معذرت می خوام، امثال این آقایون پرخور نمی مونه مگر انقباض چربی ها و شکم، مخصوصاً در هنگام عبور یک دختر خانم خوشگل! (البته اگر نفسی در اون سینه های دود خورده مونده باشه) و متأسفانه باید عرض کنم که این کار اصلاً کار درستی نیست چون تو زندگی باید همیشه صداقت باشه و چه زندگی ها که به خاطر دروغ، عدم اعتماد، دو رویی و سایر مشکلات زناشویی که به هم نخورده. به خاطر همینه که می گن سن ازدواج برای پسر باید 30 سال یا بالاتر باشه تا مغزش کامل بشه و آماده ی پذیرش مسئولیت! مگرنه با عجیجم، عاجقتم، خفونت بشم و گوجی گوجی جاگوجی رابطه به سمت یک رابطه ی جدّی پیش نمیره! اوّلش گوجی گوجی می شه بعدش می زنن تو سر کلّه ی هم دیگه و به قول خانم لیدی گاگا که می فرماید:

I want your love and I want your revenge
You and I could make a bad romance

البته هر چند این خانم خودش یه خورده سیم میماش قاطیه یه روز با لباس گوشت میاد یه روز یه موجود فضایی می شه و اینم از متن شعرشه خب بابا مگه مرض داری؟؟ (تو شلوارت مگس داری!! [به یاد دوران طفولیت!])
البته شوخی می کنم ایشون هنرمند هستند و در حوزه ی هنر هر جنگولک بازی ای اگه می خوان دربیارن فقط شما زیاد جدی نگیرید. اگه آهنگش قشنگه فقط در همون حد لذت بردن از آهنگ باشه...
به هر حال بار زندگی رو باید بر دوش کشید. الآن این رو گفتم یاد یکی از بچّه های دبیرستان افتادم که بهش می گفتیم نیمکت یکم بکش اون ور تر بنده خدا ذوق می کرد صورتش قرمز می شد و می گفت "آخه اگه بکشم معتاد می شم!!" و بعد خودش ذوق می کرد واسه خودش می خندید. ما رو بگید یخ می زدیم فشارمون می افتد تقریباً تا مرز تشنج می رفتیم بس که تیکه هاش بی مزه و لوس و مسخره بود. به هر حال این شکلی ای بابا فرصت نشد قصه م رو تعریف کنم از گذشته ها!! باشه طلبتون برای پست بعدی، اقلاً یه گپی با هم زدیم. برویم. فعلاً!

   

پیامی از عطا رزاق کریمی + داستان کوتاه


سلام دوستان عزیز، پیشاپیش عید نوروز را به همگی شما دوستان عزیز پلیمری در هرکجا که هستید تبریک عرض می کنم و آرزوی شادکامی در زندگی برای شما دارم. همچنین 29 اسفند سالروز ملّی شدن صنعت نفت ایران به دست بزرگمرد تاریخ ایران دکتر محمّد مصدّق، بر همگی شما مبارک!

و امّا دوستان با توجّه به نزدیک شدن به عید گفتم در آخرین روز فصل زمستان، آخرین پست امسالم رو ارسال کنم. متأسفانه امسال به قدری درگیر کارهای رفتنم به خارج از کشور و گرفتن پاسپورت با هزار مکافات و امتحان IELTS و... بودم که انگار یادم رفته بود که یه زمانی یه وبلاگی بود و من توش یک چیزایی می نوشتم. به هر حال امیدوارم در سال 91 بیشتر سر بزنم و مطلب بنویسم.

من در ادامه ی مطلب داستان کوتاهی تحت عنوان "تولّدت مبارک" را آوردم. این داستان کوتاه نوشته ی یکی از نامدارترین مترجم های ایران، آقای احمد پوری می باشد. احمد پوری، علاوه بر کار مترجمی آثار شُعرایی همچون پابلو نرودا، آناآخماتوا، ناظم حکمت، فدریکو گارسیالورکا و... داستان های کوتاه نیز نوشته و اوّلین رمان او با نام "دو قدم این ور خط" در سال 87 چاپ و با استقبال شدیدی رو به رو شد و رسماً نام احمد پوری در بین نویسندگان این سرزمین جای گرفت.

دوستان توجّه داشته باشید که در قسمت هایی از این داستان حرف های زشتی وجود دارد. هر چند در یک اثر ادبی من سانسور کردن را غیرمنطقی می دانم ولی به خاطر احترام به قوانین وبلاگ، آن ها را کمی سانسور کردم. داستان زیبایی است، امیدوارم لذّت ببرید.

باز هم نوروز باستانی خجسته باد!

ادامه نوشته

سُک سُک!

مای دییر فرندز! (منظور همون My dear Friends هستش!) با سلام و عرض دلتنگی برای همگی شماها! بابا کجایید شما ها آخه؟ دانشگاه تموم شد و همگی پیچیدید؟ نمی گید از غم دوری شما غمناک می شم؟ به قول شاعر که می فرماید آی ام ز غمت وِری وِری ساری/ پیکچر بده من تو یادگاری! (البته ورژن ترکیش میشه پیکچر وِر مَنه سَن یادگاری!) به هر حال حدّاقل یه برنامه ای چیزی بذاریم و ببینیم همدیگرو! یه خورده صحبت کنیم از گذشته ها بگیم. از خاطرات قدیمی این دانشگاه!! یادتون منو، موهام بلند بود سوژه بودم؟ و همچنین اون روزی که موهام رو زدم!! وای مهندس خیلی خاطرات نایسی بود من واقعاً هر دفعه یادشون میفتم خیلی هپی می شم به مولا! الا ایها الحال دلمون تنگیده. من یکی چند روزی بود که همچین زیاد رو فرم نبودم بعد یهویی گفتم امشب یه خورده بیام رو فرم خیلی وقته هیچی ننوشتم، یه خورده دست به کیبورد شم و بنویسم. من عادت داشتم که همیشه طنز بنویسم ولی متأسفانه برای طنز نوشتن باید سوژه باشه از وقتی هم که از دانشگاه اومدیم بیرون هیچ سوژه ای گیر نمیارم که چیزی راجع بهش بنویسم. چون دیگه نه برو بچز هستند که با هم صحبت کنیم و از حرف هاشون یه ایده هایی بگیرم برای نوشتن. نه امتحانی هست که از سختیش بنالیم و نه کلاس های دکتر عبّاسیان! درواقع فقط اومدم یه سُک سُک بکنم و برم. چه کنم حرفی نیست سوژه ای نیست... به قول دکتر وزیری که همیشه به من می فرمایند تو هم مثل سامسون که قدرتش تو موهاش بود از وقتی که موهات رو زدی قدرتت از دست رفته و سر کلاس چِت می زنی! (البته ایشون اینجوری نگفتند که چت می زنی ولی اگر بخوام منظور ایشون رو خیلی خودمونی بیان کنم تقریباً همین می شه!) ولی خب باید بگم که قدرت نه تو موها بود، نه تو استعداد و از این جور حرفا! قدرت تو جوّ دانشگاه بود!! لا مذهب تو اون محیط که قرار می گرفتی اصلاً نیازی به تلاش نبود، خودش میومد! سوژه رو می گم... البته اصلاً ناگفته نماند که جای جای این مملکت پر از سوژه هستش. به لطف مردم سوژه پرور ایران طنّاز ها در اینجا هیچ موقع بدون سوژه نمی مونند و اگر بابت هر نوشته ی طنز مبلغ خوبی دریافت می کردند مطمئناً جزءِ قشر پر درآمد جامعه می شدند. مخصوصاً اگر فقط یک روز یک بلیط دو سفره ی مترو می گرفتند و فقط در قطار نشسته و مردم رو نگاه می کردند. از انواع و اقسام تیپ ها گرفته تا انواع و اقسام حرف ها و بحث ها اعم از سیاسی، اجتماعی و حتّی علمی!! که از اپلیکیشن های جدید شرکت میکروسِفت (!!!) گرفته تا توالت های فینگرتاچ!!! حالا بنده نمی دونم توالت خودش چه مکانیزم خفنی داره که فینگر تاچش چی باشه احتمالاً دیگه نیازی به هیچ کار نیست شما فقط واردش می شید یه قینگر می زنید خودش همه کارها رو انجام می ده! البته بنده در مورد این توالت ها خیلی فکر کردم و به نتایج جالبی هم رسیدم که با اضافه کردن اپلیکیشن های خاص، این توالت ها چه کارهای دیگر که نمی کنند! حالا چنان چه مایل  بودید تحت عنوان بحث هفته در وبلاگ مطرح کنیم و یک خورده راجع بهش بیشتر بحث کنیم. حالا بگذریم... خلاصه دوستان یک ضرب المثل هم هستش که می گه قافیه که به تنگ آید، شاعر به جفنگ آید! البته خوشبختانه من شاعر نیستم پس بنابراین اصلاً منظور من نیستم! D: ولی خب گفتم پایان نوشته رو با یک ضرب المثل تموم کنم. فعلاً بای بای... راستی یه برنامه ای چیزی بچینید دیگه، البته اگه شد!   

بیراه و بیراهه های ارشد!

درود، درود و باز هم درود بر شما دوستان و عزیزان پلیمری هشتاد و شش! چطورید؟ تابستون خوش می گذره دیگه؟ (البته هرچند اگه تابستونی مونده باشه!) به هر حال بپردازیم به موضوع این پست قبل از اینکه سخن به بی راهه بره. عرض شود که از قدیم گقتند ادب از که آموختی؟ از بی ادبان! که درواقع این آقای لقمان که این حرف رو زده منظورش این بوده که بی ادب ها رو دیده که چه شکلی حرف می زنند و رفتار می کنند و او به شیوه ی آن ها عمل نکرده و به همین دلیل با ادب شده! در یکی از پست هایی که در این وبلاگ ارسال شد، مشاهده کردیم که مصاحبه ای با دوست عزیز افتخار آفرینمان خانم میانه رو ترتیب داده شد تا دیگر دانشجویان بتوانند از توصیه و تجربه های ایشان استفاده کنند تا در آینده بتوانند در کنکور کارشناسی ارشد رتبه ی قابل قبولی را بیاورند. خب... من هم یک فکری به سرم زد و گفتم که یک مصاحبه با یکی از دانشجویان بخت برگشته ترتیب بدم تا مکمّل اون یکی مصاحبه باشه و دانشجویان کارهایی که خانم میانه رو یا سایر دوستان موفق گفته اند را انجام داده و کارهایی که این دانشجوی بخت برگشته می گوید را انجام ندهند تا بتوانند در آینده حسابی موفّق شده و رتبه ی زیر پنجاه کارشناسی ارشد آن ها تضمین شود. به خاطر حفظ آبرو از ذکر نام این دانشجو جلوگیری شده است. برای مطالعه ی این مصاحبه ی مهیّج برید به ادامه ی مطلب.

ادامه نوشته

تابستان... واقعاً شروع شده؟

روز چهاردهم تیر و یا برای بعضی ها روز پانزدهم تیر مصادف با روز پایان امتحانات و همگی خوشحال... آخ جون تموم شد! بالاخره تموم شد!!! پیش به سوی آزادی و بازی، شادی و خنده، دور همی ها و این ور اون ور رفتن ها، میهمانی ها، سفـــــــر، عشق و حال، صفا سیتی سرنتی پیتی، زندگی آریستوکراتی و فئودالیستی که همواره اربابش ما باشیم و رعیتش دیگران، شلاق در دست بتازیم بر این تابستان رعیت صفت که اسباب لهو لعب و راحتی ما اربابان نجیب زاده را مهیّا ساخته اند و... و... و... امّـــــا، امسال مثل اینکه ما رعیت شده ایم و تابستان ارباب! این از گرمای عجیب و غریبش که طاقت همه را فرسا کرده! اون از دوران زیبای امتحانات که استادهای گرامی با سؤالات بی نظیرشان پرسش نامه ها را مزیّن و پاسخ نامه ها را معطر به رایحه ی زیبای گند کردند. البته این بوی گند اصلاً بار منفی ندارد و برای ما یاد آور خاطرات زیبای آزمون های گذشته است. بوی صفا، صمیمیت و تعاون می باشد زیرا که دانشجویان پلیمر 86 اگر در هیچ چیز با هم وجه اشتراک نداشته باشند قطعاً در این یک نمونه وجه اشتراکی بسیار زیادی دارند و همواره همدیگر را درک کرده و در کنار یکدیگر بودند ولی آخر چرا؟ کم کم حکایت تابستان های ما دارد به یک درام تبدیل می شود. حس ناراحتی ناشی از خواندن یک داستان تراژیک همانند نمایشنامه ی هملت، که پادشاه بدجنس (عموی هملت) می میره، اوفلیا هم می میره خود هملت هم می میره و کلّاً همه می میرن! و یا حسی که در هنگام تمام شدن سیگار در افراد سیگاری به آن ها دست می دهد و هزاران مثال مشابه دیگر. ولی این بار علاوه بر شکسپیر پای آگاتا کریستی و آرتور کانن دویل هم به این معرکه باز شده. قضیه جنایی شده! حالا بماند... سخن را طولانی نکنیم، بالاخره بد یا خوب تموم شد. ولی پژوهشگاه چی میگه این وسط؟ آزمایشگاه های آخر تابستون چی می گن؟ پروژه ی اقتصاد؟!؟! پروژه ی آخر ترم؟!؟!؟! کار آموزی؟!؟!؟!؟! دکتر عبّاسیان... نه، ببخشید اشتباه شد اون مال ترم های پیش بود. ولی این بار برخلاف ترم های پیشین کلاس جالبی را با ایشان گذراندیم و من به شخصه بسیار از کلاس زبان تخصصی لذّت بردم. و به راستی که تولید علم همواره، همراه با به وجود آمدن زبان تخصصی آن علم می باشد . از این جور صحبتا. باری با وجود همه ی این حرف ها ما باید سعی کنیم اوقات تابستان خودمون رو به خوبی بگذرونیم. یکی از راه ها، گشتن با بر و بچّه های اهل فان (fun) و به قول معروف بچه های باحال هستش تا علاوه بر اینکه مبحول (اسم مفعول از باحال - به معنی مورد باحالیت واقع شده) می شویم خودمون هم باحال بشویم. و برای ورود به این وادی نیازمند یادگیری زبان تخصصی این وادی هستیم... بنده تعدادی اصطلاح همراه با مثال در ادامه ی مطلب نوشتم تا دوستان استفاده کنند. (البته هر چند شاید همه ی این اصطلاحات را دوستان بلد باشند ولی این وبلاگ فقط برای جوانان نیست! جوان بودن به دل آدم ها بستگی دارد نه سنّ و سال...) فقط در استفاده از این اصطلاحات این نکنه را در نظر بگیرید که دخانیات عامل اصلی سرطان و برای سلامتی مضر است!           

ادامه نوشته

تولّد فرشته ی کمال و تندرستی: دل آرا مهابادی

اَهورا مزدا از رحمت خداوندی خود، هروتات (خرداد) را به واسطه ی امشاسپند به آفریدگان خود عنایت فرموده تا هر ناقصی کامل و هر علیلی سالم شود و این کمال و سلامتی نه فقط مختص این جهان مرئی، بلکه در جمله کاینات و موجودات اهورامزدا باید نعمت سلامتی و کمال به حدود هریک مبذول باشد.

دل آرای عزیز، خیلی خوش شانس بودی که در چنین ماهی به دنیا آمدی، زیرا که بزرگترین آرزوی من نیز برای تو در روز تولّدت، آرزوی سلامتی و تندرستی می باشد.

تولّدت مبارک


یک پیشنهاد برای دوستی دوباره

خبرنگار بسپار نیوز: آقا چه وضعی شده وبلاگ!! بحث و جنگ و دعوا و حرف های منطقی و بی منطق و اولتیماتوم و کودتا علیه مدیر وبلاگ و قرار سر چهار دیواری برای دعوا و پنجه بکس و هفت تیر و قفل فرمون و کوکائین و آلکاپن بازی و شیشه نوشابه لب جوب شکوندن و تیزی کشیدن و....

البته این آقای خبرنگار یه خورده همچین زیادی بزرگنمایی کرد ولی خب حالا کاری نداریم. جوّ نا آروم این کشورهای عربی به اینجا هم یک ذره کشیده شده دیگه... ولی من یک پیشنهاد خوب دارم برای اینکه این جوّ نا آروم کاملاً درست بشه. فکر کنم پیشنهاد مفیدی باشه.

پیشنهاد من اینه که یک روز همه ی بچّه های پلیمری 86 در محوطه ی دانشکده فنّی جمع بشیم و به دو گروه مخالف هم تقسیم بشیم. یک گروه از بروبکس در سمت چپ محوطه ی دانشکده آماده بشن، پنجه بکس ها و تیزی هاشون رو آماده کنند، اون یکی گروه هم در سمت راست جمع می شن و چماق و قمه به دست و آماده می شن برای دعوا. رأس ساعت دوازده ظهر گروه اوّل از سمت چپ شروع می کنند به راه افتادن و گروه دوم هم از سمت راست دانشکده. و دو گروه جلوی در فنّی به هم می رسند. چشم در چشم هم. هر دو گروه در چشمان یکدیگر نظاره می کنند و چند ثانیه ای این چنین می گذرد. خون جلوی چشمان هر دو گروه را می گیرد، صدای فریاد از هر دو گروه بلند شده و به سوی هم حمله ور می شوند و ناگهـــــــــان...

مایکل جکسون از راه می رسد و با رقص اعجاب انگیزش به سمت گروه یک می رود و می گوید که این کار ها کار بدی است! با هم دوست باشید و همچنین با چرخشی دیگر به سمت گروه دوم می رود و به آن ها هم همین حرف ها را می زند. لیدر های هر دو گروه سرشان را به نشانه ی تأئید حرف او تکان می دهند و می گویند راست می گی مایکل ما چقدر نادان بودیم و مایکل جکسون می گوید پس حالا که همگی متوجّه اشتباهتان شدید و دوباره با هم دوست شدید بیاید با هم برقصیم. و همه چماق ها و پنجه بکس ها را رها می کنند و شروع می کنند با یکی از ترانه های او بنام Beat it، به صورت هماهنگ با هم رقص مایکل جکسونی می کنند!

و بعد از آن همگی با هم دوست می شیم و این جوّ نا آرام هم در وبلاگ می خوابه. به همین راحتی... هان؟ نظرتون چیه؟

مثالی در بحث زبان شناسی

دوستان عزیز پلیمری... چطورید؟ البته این پست شاید برای دوستانی که زبان تخصصی با آقای دکتر عبّاسیان دارند جالب تر باشد. (البته امیدوارم) ولی خب برای سایر دوستان هم شاید جالب باشد. امروز سر کلاس ایشان در یک جا اشاره کردند به اینکه در گذشته زبان غالب در این منطقه (منظور فلات ایران و شرق آن و همچنین فلات آناتولی) زبان فارسی بوده و همچنین اشاره ای هم کردند که در مساجد و کاخ هایی که در استانبول (قسطنطنیه ی سابق Constantinople) از میراث گذشتگان یا درواقع همان امپراطوری عثمانی بر جای مانده، شعر ها و نوشته هایی به زبان فارسی بر روی دیوار های آن ها نوشته شده است. من هم در حالی که طبق معمول در فاز عجیب و غریب خودم بودم و کمی هم در شُکِ پرسشی که یهویی دکتر عبّاسیان از من در مورد اردبیل و تبریز بلافاصله پس از ورودم به کلاس پرسید، بودم یک فکری به سرم زد و گفتم برسم خونه در قالب یک پست بنویسم. شاید موضوع کمی هم مرتبط باشد با بحث جهانی شدن (Globalization) زبان و اینکه نظر شما چی هست.
صحبت رو بیشتر از این طولانی نمی کنم، موضوع اینه که من یک سری کلمات از زبان ترکی آناتولی (ترکی رایج در ترکیه) در  اینجا انتخاب کردم که درواقع می شه گفت خود کلمات فارسی هستند که تغییرات جزئی پیدا کرده اند، متناسب با لهجه و طرز بیان مردم ترکیه. (البته منظور کلماتی که در فارسی استفاده می کنیم حالا امکان داره ریشه اش عربی باشد.) از شما می خوام پس از خواندن کلمه ها، خودتون حدس بزنید که این کلمات معادل چه کلماتی در فارسی هستند. پس از اینکه حدس هاتون رو زدید من در ادامه ی مطلب معنی شان را نوشتم تا ببینید چقدر حدس هاتون درست بوده.

(راهنمایی برای خواندن: در ترکی آناتولی هر کلمه ای که نوشته می شود، همان طور هم خوانده می شود. حرف a معادل آ ، e معادل" اِ "(مثل انگلیسی) حرف c معادل "ج"، حرف ç معادل "چ"، حرف ş معادل "ش"، حرف i معادل "ای"، حرف u معادل "او" می باشد. حرف ü را هم شما مثل u تلفظ کنید چون نمیشه بیان کرد. بقیه ی حروف همانند انگلیسی بیان می شوند.)

Meyhane, hastahane, Kütüphane, aşk, sitem, çare, saray, elbise, şey, gazi, hürriyet, milliyet, tüfek, Kasaba, derhal, mevzu, meyve, kalp, siyah, ceza, küstah, maktul, aşçı

ادامه نوشته

فرهنگ گوش کردن به موسیقی خوب

درود بر دوستان گرامی و عزیز پلیمری. ابتدا جا داره از آقای مدیر به خاطر تغییری که در رنگ وبلاگ ایجاد کرده کمی سپاسگزاری کنیم (البته فقط کمی، نه زیاد! D:) و همچنین جناب همنام خان یعنی توکّل الدین که هی گیر می ده که چرا روی حرف "ک" در کلمه ی توکّلی تشدید می ذاری، خیلی خوب بابا توکلی!! البته به خاطر این از ایشون سپاسگزاری کردم که از اونجاییکه بنده به هیچ وجه حال و حوصله ی دیدن مراسم اُسکار رو ندارم قراره که ایشون طی یک عدد پست (همانند سال پیش) مراسم اُسکار رو کاور کنه. پیشاپیش مرســـی توکلی!! (تشدید نذاشتم ها!)

و امّا از این سپاسگزاری ها و اینا که بگذریم می رسیم به موضوع بحث این پست که موضوع جالب انگیزی هستش. آقا من نمی دونم این جوونای این دوره زمونه یک موسیقی هایی گوش می کنند که واقعاً خجالت آوره!! من هیچ موقع نتونستم درک کنم که آخه چطور می شه آدم بیاد موسیقی آدم های بزرگی همانند بتهوون، باخ، ویوالدی و امثالهم را بذاره و بره یه چیزایی گوش کنه که اصلاً فاجـــعه!! ساسی نمی دونم چی چی، بهراد نمی دونم رِنو بود پی کی بود چی بود، احسان شیلنگ و امثال این به اصطلاح موسیقی دانان دامبولی و لُمپن. من که تا به الآن به هیچ کدوم از این موسیقی ها گوش نکردم ولی خب چه می شه کرد دیگه دنیا کلّاً دنیای اَلکی و دروغی شده موسیقی هاشم به همین شکل. به قول شهریار که می گه، حیدر بابا، دنیا یالان دنیا ده!

بگذارید برای اینکه بفهمید این موسیقی ها چقدر ضایع و مخرب هستند یک خاطره ای رو براتون تعریف کنم تا خوب بفهمید.

ادامه نوشته

کلاس کنترل فرآیند امروز

درود بر دوستان؛

امروز کلاس کنترل فرآیند دکتر جلیلی تشکیل شد و ایشان مقدّمه ای از درس کنترل فرآیند را تدریس کردند و گفتند که دانشجویان به عنوان تکلیف کلیّه ی تمارین فصل یک کتاب کنترل فرآیند دکتر نیک آذر (بخش لاپلاس) را حل کنند. همچنین فرمودند که هفته ی آینده کلاس تشکیل نمی شود، بنابراین تمرین ها را برای دو هفته بعد همه ی دوستان باید نوشته و تحویل دهند. در ضمن، تمام کسانی هم که امروز نبودند یک جلسه غیبت خوردند.

به هر حال گفتم خبر بدم که یک وقت کسی بی خبر نمونه! گود لاک...

پروژه های الاستومر (نوبت صبح)

درود بر دوستان، جناب آقای دکتر کتباب لیست پروژه های الاستومر (نوبت صبح) را امروز به اینجانب تحویل دادند. می توانید لیست را در ادامه ی مطلب مشاهده کنید.

در ضمن کلاس جبرانی الاستومر برای بچّه های صبح، روز پنج شنبه 18 آذر (فردا)، ساعت 13 الی 16 برگزار می شود.

موفّق باشید.

ادامه نوشته

یک تومور گم شده

این جناب آقای تهران زمین هم مثل اینکه کمی در مصرف دخانیات زیاده روی کرده. بالاخره جوون هستش و جاهل دیگه، البته هر چند این دوست عزیز همنام یک پست تحت عنوان دخانیات چیز بدی هستش و از این جور چیزا نوشت ولی کو گوش شنوا... حالا گفتیم اون توکل الدّین یه چی واسه خودش می گه، بیا و حرف فرزند بیزانس رو گوش کن... آقاجان گفتیم هر از چند گاهی اگر هوا بارونی بود و خیــلی احساس شاعری بهت دست داد و از این جور فاز ها، حالا عیبی نداره برو از دم دکّه یک پاکت ماربورو اسموک بگیر بذار گوشه ی لبت، دهنتم کج کن که ایول مثلاً ما هم آره... ولی خب لامصّــــب!! (لا مذهب!!) این سیگار انقدر بد چیزی هستش که حتی فیدل کاستروی بیچاره با اون سنّ و سالش هنوز نتونسته ترکش کنه چه برسد به این آقای تهران زمین! اونقدر کشید و کشید که بیا این هم از آخر و عاقبتش! زنش که ازش طلاق گرفت و با حمایت های اون توکل الدّین آب زیر کاه الآن برای خودش شده البـــــرز خانم!! آخه یکی نیست به این توکل الدّین بگه آخه مرد مؤمن تو رو چه به سیگار کشیدن شوهر مردم آخه؟؟ (توکلی تو این پست به تو کلید کردم هـــا!!)

حالا زندگی زناشویی هیچی... مردم دور و اطرافش هم که از دستش شاکی اند، بالاخره اون بی چاره ها هم حق دارند زیرا ناخواسته Passive Smoker شدند و به انواع و اقسام مرض های لاعلاج و تومورهای خوش خیم و بدخیم و هپاتیت و هاری و ایدز و... مبتلا شدند و البتـــــه، ریه های یه عدّه شون هم تعطیل شد. خود تهـــران خان هم که کلّاً تعطیله!! چه از لحاظ مغزی و چه از لحاظ ریوی. خلاصه مثل اینکه این بنده خدا این اواخر خیرش به هیچ کسی نرسیده از قضا به تازگی هم یک عدد تومور خوش خیم به دانشجوها سرایت داده که یواش یواش براشون داره می شه تومور بدخیم که اگه بیشتر از این، این تومور گنده بشه حتی لیفتراک های شاخ هم نمی تونند بلندش کنند. حالا بیا و این تومور برای خودش راه بیفته و یه وقت گم بشــــه... اون وقت ما می مونیم و یک عدد لیفتراک و یک تومور گم شده!! (A Lost Tumor)

هر وقت هم که به زور یه جا گیرش میاریم و لیفتراک رو هم آماده می کنیم این جناب تهران زمین زنگ می زنه که آی من فلان شدم، آی داغونم به دادم برسید ما هم خب بالاخره نمی تونیم که رفیق دیرینه ی خودمون رو ولش کنیم به امان خدا که... مجبوریم بی خیال شیم و بریم به داد این بنده خدا رفیقمون برسیم. چه کنیم دیگه ذلیل رفیقیم و خیانت و نامردی در کار ما نیست، برخلاف یک عده عناصر خیانت کار که علی رغم تأکید بر حفظ و پاسداری از ارزش های انقلاب مشروطیت دانشگاه، با آوردن نمرات 9 الی 10 در درس اصول مهندسی پایه های دموکراتیک جنبش را به چالش کشانده و انقلاب را دوباره به سمت Absolute Monarchy گذشته سوق داده و خون شهدای این جنبش را پایمال می کنند!! D:   

امضاء: فرزند بیــزانس

تاریخ : دوشنبه، هشتم آذرماه 1389

سرپرایــــــــــز!!!

هی بچه ها، بچه ها!!

می گم برید ادامه ی مطلب براتون یک سِرپرایز دارم!!!
ادامه نوشته

کمی هم علمی تر...

درود بر دوستان عزیز، چه خبر؟ بله... در پست قبلی مدیر محترم وبلاگ امیرسهای عزیز گفت که دُز مطالب علمی به شدت در وبلاگ کاهش پیدا کرده و این حرفش من رو خیلی تو فکر فرو برد! (کل روز قیافه ام متفکرانه بود و هر از چند گاهی نفسی عمیق می کشیدم و کلاً تیریپ متفکرانه دیگه!) حالا کاری نداریم... پیش خودم گفتم آخه مرد حسابی نا سلامتی اینجا وبلاگ دانشجویی هستش، به جای این چرت و پرتایی که می نویسی، نمی دونم ولم کن جک، میتسوپیشی و... و به اسم طنز می ذاری رو وبلاگ و یه عده دانشجوی طالب علم رو می ذاری سر کار، بشین یه دو تا مطلب علمی بنویس. حالا مطلب علمی چیزی بارت نیست، خب یه گزارش از یک کارخونه ی پلیمری یا یه چیزی تو این مایه ها بذار تو وبلاگ تا ملّت یه ذره استفاده کنند! این شر و ورا چیه؟ خجالت نمی کشی؟ کچل!!

خب من هم خیلی تحت تأثیر منطق خودم قرار گرفتم و سریع تصمیم گرفتم که از این به بعد یه خورده هم مطالب علمی تو وبلاگ بذارم تا علاوه بر تزریق مقداری دُز علمی در وبلاگ، توانایی های علمی خودم رو هم شکوفا کنم!! (عجب!)

من در ادامه مطلب، یک طرح کلی از کارخانه ی تولید لوله های پلاستیکی (پلی اتیلن و پلی پروپیلن) رو که با استفاده از نرم افزارهای Corel Draw و 3D Studio Max کشیده ام رو آوردم. البته این کار حاصل بازدید بنده از چند کارخانه ی لوله سازی بود که فکر می کنم بسیار مفید باشه، به خصوص برای درس پلاستیک. به هر حال امیدوارم که براتون مفید واقع بشه. 

ادامه نوشته

تاریخچه نام محله های تهران به روایت ترک عطا خان رُک!!!

بـــله، این دوست عزیز همنام، جناب توکل الدین کرمانی یا به روایتی عطا توکلی یک پست جالبی از تاریخچه ی نام محله های تهران (یا به قول قدیمی ها طهران) گذاشته بود که بسیار جالب انگیزناک و خوب بود و بسی لذّت بردیم و یک آن من رو برد به حال و هوای سال 42 که در همین شمرون خودمون همراه با شادروان آقای پرویز یاحقی و همسرشون خانم حمیرا سر پل تجریش نشسته بودیم و کباب می خوردیم. انگار همین دیروز بــــود!

باری، از موضوع دور نشیم. همین طور که داشتم می گفتم... متأسفانه جناب توکل الدین تاریخچه ی نام چند محله رو ذکر نکردند، من پس از تحقیق و پژوهش های زیاد و با استفاده از کتاب های فوق العاده ارزشمند ترک عطاخان رُک که به یاری یکی از دوستان ایرونی در لندن از کتابخانه ی ملی بریتانیا به دست بنده رسید1 توانستم این اطلاعات ارزشمند رو در مورد تاریخچه ی نام محله های تهران پیدا کنم.

اُکِی... برو ادامه ی مطلب تا ببینم این اسامی از کجا اومدن؟


1. البته لازم به ذکر است که نسخه ی کپی کتاب به دست بنده رسیده، زیرا نسخه ی اصلی به قدری ارزشمند است که رئیس کتابخانه ی ملی بریتانیا حاضر نشد حتی به عنوان امانت هم قرض بدهد...!!!

ادامه نوشته

دهمین نمایشگاه بین المللی صنعت ساختمان

درود بر شما دوستان عزیز پلیمری،

دوستان ابتدا جا داره قبل از هرچیز به دوستداران هنر، به خصوص موسیقی تسلیت عرض کنم به خاطر درگذشت یکی از بزرگ مردان آواز ایران، استاد محمّد نوری که بی شک همگی ما صدای دلنشین و ترانه های زیبا و ماندگار استاد رو بار ها و بارها از رادیو و تلویزیون شنیده ایم. یادش همیشه زنده و جاوید باد.

همان طور که از تیتر این پست نیز معلوم است، دهمین نمایشگاه بین المللی صنعت ساختمان از 12 مرداد الی 15 مرداد (سه شنبه تا جمعه ی همین هفته) برگزار می شود. بی شک می توان گفت از بزرگترین و بهترین نمایشگاه هایی است که هر سال همین موقع ها در ایران برگزار می شود.

بنابراین سعی کنید به هیچ وجه این نمایشگاه رو از دست ندید چون مملؤ از محصولات پلیمری است و یادتون باشه که در این مملکت پول در صنعت ساخت و ساز خوابیده!! 

این اطلاعیه را اعلام کردم تا چنانچه دوستان مایلند برنامه ی دسته جمعی برای بازدید از نمایشگاه بگذارند، بیایند و در این پست با هم دیگه مذاکره کنند و از این جور کارا که دوباره مثل اون قضیه ی بازدید از نمایشگاه ایران پلاست نشه که عده ای از دوستان، دوستان دیگر را متهم به زد و بند و آلکاپن بازی و از این جور حرفا کنند! اگر مایلید یک برنامه درست و حسابی بچینید و خلاص، اگر هم نه که هیچی. در صورت نیاز هم آقای فرنیا یه پست دیگه می ذاره و قرار نهایی رو اعلام می کنه! (اون جوری من رو نگاه نکن فرنیا، خودت پست رو میذاری!!! D:)  متأسفانه خود بنده به دلیل اینکه در نمایشگاه غرفه دار هستم نمی تونم همراهی کنم، ولی انشاء ا... در نمایشگاه شما رو زیارت می کنم.  

ولی در نهایت چه دسته جمعی و چه دسته فردی(!؟)، حتماً از این نمایشگاه دیدن کنید.

ساعات بازدید از نمایشگاه، 9 الی 16 می باشد.

با آرزوی موفقیت و سلامتی برای همه ی دوستان...

انقلاب مشروطیت دانشگاه

بی شک انقلاب مشروطیت یکی از بزرگترین رویدادهای تاریخ کشور ما و البته جهان بود که به وقوع پیوست که در نهایت منجر به امضای حکم مشروطیت توسط مظفّرالدین شاه قاجار شد و به افتخار این کار او در بالای سردر مجلس شورای ملّی نوشته شد: "عدل مظفّر" 

حالا بماند که پس از آن چه اتفاقات دیگری از قبیل به توپ بستن مجلس و قیام تبریز و ستارخان و باقرخان و انقراض قاجار و روی کار آمدن پهلوی و انقلاب اسلامی و... الی ماشاالله که همچنان پیش می رود. ولی موضوع اصلاً این حرفا نیست برادر من! (یا خواهر من!) موضوع بسیار حساس تر از این حرفاس!! این بار تاریخ شاهد یک انقلاب دیگر است!!! انقلابی خونین تر از این حرف ها! انقلابی که امسال از دانشگاه شروع شد! بله از همین علوم تحقیقات...!! دختران و پسران زیادی کشته و شهید شدند و خون های آن ها همچون آبشاری از بالای دانشکده ی فنی تا خود دانشکده انسانی جاری شد، می فهمید!؟! [و در این لحظه صدای غرش رعد و برق سکوت وحشتناک حاکم بر فضا را می شکند مثل فیلم های ومپایری و از این تیریپ صحنه ها]

و اما پس از این همه شر و ور گویی بپردازیم به اصل مطلب... بله عرض می کردم که یک انقلابی به وقوع پیوست که اگر این پشه ی لعنتی اجازه دهد و اینقدر پشت گوش من ویز ویز نکند ادامه اش رو می گم.

همه چیز از سال 82 شروع شد. هنگامی که جمعی از استادان سلطنت طلب و پیرو خط استبداد، دانشکده ی پلیمر را به تسخیر خود در آوردند و پس از آن سیل جمعیت دانشجویان را به این دانشکده آورده و به زیر سلطه  ی خود آوردند. روزگار خوشی را می گذراندند و خوشحال از اینکه دانشجویان را خوب تربیت می کنند و بدین سان حکومت سلطنت مطلقه ی خود را ادامه می دادند. ولی اوضاع آن طور که برای آن ها خوب پیش می رفت برای دانشجویان خوب پیش نمی رفت.  

(Please click on Edamey-e Matlab)

ادامه نوشته

تولدت مبارک: "د" مثل... دل آرا!

کبک و الاغ و اردک/ کبریت و گاز و فندک
دل آرا، دل آرا، تولّدت مبارک!


آقا چه روزيه اين ۲۱ خرداد... يه دختر خوب و مهربون و آروم و گل، در اين روز به دنيا اومده به اسم دل آرا مهابادی که علاقه ی شديدی به کارتون تام و جری داره! (چه ربطی داشت؟!) حالا به هر حال، دل آرای عزيز تولدت مبارک، اميدوارم که ساليان سال با خوبی و خوشی زندگی کنی. تولدت مبارک!!


- برای ثبت تاریخ تولد خودتون، به پست "کِی تولد کیه؟" ارسال شده در فروردین ۸۹ مراجعه کنید.

چقدر اطلاعات عمومی دارید؟

بله... بروبکس خوب و عزیز پلیمری، فکر کنم الآن بهترین وقت برای اینه که یه ذره اطلاعات عمومی خودتون رو با چند تا تست بسنجید و به قول معروف ببینید چند مرده حلاجید. بالاخره یک مهندس وقتی وارد جامعه می شه باید یه مقدار اطلاعات عمومی داشته باشه دیگه... امتحانات میان ترم هم که تازه تموم شده و ذهن ها همگی آماده اند. سوال های مطرح شده در این تست در حد لالیگاس... این رو گفتم که حواستون رو خووووووب جمع کنید.

 آماده... برو بریم:

1) جنگ صد ساله چند سال طول کشید؟

الف: 116 سال
ب: 90 سال
ج: 100 سال
د: 150 سال

2) کلاه های پاناما در چه کشوری تولید می شوند؟

الف: برزیل
ب: شیلی
ج: پاناما
د: اکوادور

3) روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن می گیرند؟

الف: ژانویه
ب: سپتامبر
ج: اکتبر
د: نوامبر

4) اسم شاه جرج ششم چه بود؟

الف: ادر
ب: آلبرت
ج: جرج
د: مانوئل

5) نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده؟

الف: قناری
ب: کانگارو
ج: توله سگ
د: موش


می خندی...!؟!؟ باشه...عیبی نداره، برو ادامه ی مطلب ببین جوابات چقدر درسته.

ادامه نوشته

عملیات واحد

حاجی: از حاجی به مرکز... از حاجی به مرکز صدای منو می شنوی؟

مرکز: حاجی به گوشم...

حاجی: پس این آنتوان کدوم گوریه؟

مرکز: یک ساعت پیش با یه ماشین فرستادیمش بیاد.

حاجی: یک ساعت پیش؟!!!! مرد حسابی من سه ساعت پیش بهت گفتم که!! الآن این برج کوفتی منفجر میشه!!

مرکز: نترس حاجی با یه Land Cruiser فرستادمیش،  الآن الآناس که.....پیششش [صدای در هم ریختن امواج رادیویی]

حاجی : الو... مرکز... الوووووووووووووو...!!!!!! ShiiiiiiiiiiiiiiiiiT!

ممد : جان؟؟!؟

حاجی : هیچی بابا... اون از آنتوان، اون از مرکز اینم از این رادیویه.... لااله الا الله...

ممد: بابا حاجی اینقد خونتو کثیف نکن! دنیا ارزش این حرفا رو نداره، حالا مرکز چی می گفت؟

حاجی : چه می دونم بابا، می گه آنتوان رو با Land Cruiser فرستادیم که آناناس بیاره... نمی دونم یه چی تو این مایه ها...

ممد: وااا... حاجی ما آناناس می خوایم چی کار؟

حاجی: اه بابا اینقد گیر نده... اصلاً به تو چه که مرکز به من چی می گفت؟ تو حدساتو بزن. بینیم، دماهایی که حدس زدی چی هستن؟

(ادامه ی این داستان مهیج در ادامه مطلب)

ادامه نوشته

یقه کشی از نوع استادی

درود بر شما دوستان خوبم...

می دونید بعضاً آدم در دانشگاه صحنه هایی رو می بینه که همچین بگی نگی شک می کنه که الآن قرن بیست و یکم هستش و این مکان محل کسب علم و دانش و فرهنگ و از این جور فضائل، و بیشتر انسان رو یاد قرون اولیه ی زندگی بشری و سرزمین بربر های وحشی میندازه که هر مشکلی رو می خواستند با یخه کشی (همون محاوره ای یقه) و خشونت حل کنند که البته این مشکل، مشکل کلی جامعه ی اجتماعی ما نیز هستش ولی دانشگاه به عنوان یک محیط علمی - فرهنگی باید مکانی باشد که عاری از این گونه رفتار ها و در جهت رفع این معضل باشد. ولی جای تأسف دارد که بعضاً صحنه هایی را مشاهده می کنیم که اصلا انتظارش را از یک استاد دانشگاه نداریم...

امروز،در بین وقت استراحت کلاس عملیات واحد خانم دکتر اوتادی، من به همراه چند تن از دوستان در راهروی طبقه ی اول دانشکده فنی ایستاده بودیم و صحبت می کردیم، که ناگهان درب کلاس 104 باز شد و استاد آن کلاس - شخصی به نام سرداری (البته نه آقای سرداری واحد سمعی و بصری) - با حالتی خشمگین (و البته عجیب!!) بیرون آمده و ابتدا با یک تذکر تند و سپس با گرفتن یقه ی یکی از دوستان همکلاسی ما و کشیدن محکم وی که منجر به پاره شدن پیراهن دوست ما شد، تهدید کرد که او را به کمیته ی انضباطی می برد و مطمئناً اگر وساطت بچه های حاضر در صحنه نبود کار به خشونت بیشتری کشیده می شد! و البته جای قدر دانی از دوست همکلاسی ما وجود دارد که با نهایت درایت، در برابر رفتار کاملا سفیهانه جناب استاد سرداری، رفتاری کاملا عاقلانه را پیش گرفته و سریع موضوع را به دفتر دانشکده فنی و مهندسی و ریاست محترم دانشکده اطلاع داد که مطابق قوانین با این آقای مثلاً استاد برخورد شود تا معلوم شود که چه کسی باید به کمیته ی انضباطی برود.

آیا شأن و منزلت یک محیط علمی - فرهنگی این است؟

آیا این طور رفتار و برخورد در شأن یک دانشجوی آینده ساز مملکت است؟

آیا این شأن یک استاد تحصیل کرده ای است که می خواهد الگوی آینده ی دانشجویان شود؟  

هیچ استادی، تحت هیچ شرایطی حق دست بلند کردن به روی دانشجو را ندارد. (حتی اگر دانشجو خدایی ناکرده بی احترامی ای به استاد بکند.) وظیفه ی یک استاد در یک همچین مواقعی این است که ابتدا تذکر شفاهی بدهد و اگر کارساز نبود موضوع را به حوزه ی حراست دانشکده اطلاع بدهد. حراست کار خودش را بهتر می داند که چه رفتاری در قبال دانشجوی خاطی داشته باشد. ولی خب ظاهراً این آقای استاد سرداری، دانشگاه و دانشکده را با چاله میدون و دروازه غار اشتباه گرفته و پیش خودش گفته "ما اهل این سوسول بازی ها نیستیم و خودمون وارد عمل می شیم." که نتیجه اش هم متاسفانه همین می شود که یک استاد، شأنش  با یک آدم لات، یکی شود. غیر از این است؟؟؟! 

من به نمایندگی از تمام دوستان 86 خواستار این هستم که با این استاد مطابق با قوانین و مقررات دانشگاه برخورد شود تا در آینده دیگر شاهد چنین صحنه های زشتی نباشیم. (البته امیدوارم که بشود!)

(با عرض پوزش از تمامی اساتید دلسوز و زحمتکش دانشگاه علوم و تحقیقات که بر گردن تک تک ما دانشجویان حق دارند و تا زنده هستیم مدیون این بزرگوران هستیم، ولیکن مطلبی که بیان شد، تلخ ولی واقعی بود که امیدوارم دیگر هرگز، شاهد چنین رویدادهایی نباشیم.)

 

سیزده بدر و دروغ هاش...

سلام دوستان عزیز...

امیدوارم که عید حسابی به همگی خوش گذشته باشه... ولی خوب بازم آخر عید شد و سیزده بدر و جوجه و گاز پیکنیکی و زیرانداز و سبزی گره زدن به امید اینکه بختت باز بشه و از این جور حرفا...

و دوباره روز از نو و روزی از نو... یعنی از فردا دوباره 7:30 صبح و حالا بذار یه 10 دقیقه دیگه بخوابیم و ای وای دیر شد و دکتر بازگیر بابا نده گیر و دکتر مصیبی سینتیک واکنش و خمیازه تو کلاس عملیات واحد ممنوع و ای بابا رئیس همین الان کارت بهت نشون دادم و کپی ها چپکی و الی آخر که همگی آشنا هستید.

و اما هیجان انگیز ترین قسمت سیزده بدر... آقا من همیشه با این قسمت حال می کردم. دروغ سیزده!!

حالا ببینید دروغ های سیزده امسال رو...

دروغ 1. دکتر جلیلی اعلام کرد که اصلا نیازی نیست تمرین ها رو بنویسین و گفت که من می خواستم بچه ها رو گول بزنم تا عیدشون خراب بشه و یک کمی بخندیم.

دروغ 2. دکتر عباسیان طی اطلاعیه ای اعلام کرد که تا می تونید روز سیزده بدر گند بزنید به محیط زیست. هرکی بیشتر محیط زیست رو کثیف کنه بیشتر نمره می گیره.

دروغ 3. دکتر فاضلی اعلام کرد که این ترم همه ی اساتید باید به همه ی دانشجو ها کیلویی نمره بدن.

دروغ 4. دکتر اوتادی اعلام کرد از سال جدید کلاسای من هتله. می تونید چیپس و پفک و بعضا جوجه با خودتون بیارید سر کلاس همین جوری که درس می دیم یه جوجه ای هم بزنیم و کلی بگو بخند راه بندازیم و دور هم باشیم.

دروغ 5. امیر سها فرنیا از سمت مدیریت وبلاگ استعفا داد و زد به بیابون.

دروغ 6. نیما واحدی بچه ی فوق العاده تنبل و درس نخوانی هستش.

دروغ 7. عطا توکلی سیگاری شد.

دروغ 8. دل آرا مهابادی رئیس یکی از مافیاهای قاچاق مواد مخدر شد.

دروغ 9. بیتا کاظمی نژاد به جرم چاقو کشی بازداشت و به اوین منتقل شد.

دروغ 10. آیدا حق نژاد هم که همدست بیتا بود الان تحت تعقیبه.

دروغ 11. مهدیه تهرانی سازمان حمایت از گربه های ولگرد خیابانی رو بنیانگذاری کرد.

دروغ 12. دنیا برازنده از ایرانی بودن خودش اعلام شرمساری کرد.

دروغ 13. میلاد ایمنی دست به کلاه برداری میلیاردی زد به طوریکه آرسن لوپن پیشش لنگ انداخت.

دروغ 14. خود من کل عید رو میهمان الیزابت دوم در کاخ بکینگهام بودم و هر روز عصر با شاهزاده چارلز می شستیم قهوه ی کلمبیایی و کیک تمشکی می خوردیم و منچ بازی می کردیم.

دروغ 15. خانم غزنوی به سمتش بازگشت.

دروغ 16. پلیمر آشغال ترین و مزخرفترین رشته ی دنیاس.

یعنی با این همه دروغ امیدی هست که من هم از بهشتیان باشم؟؟! D:

اگه شما هم می خواید می تونید چند تا دروغ هم شما بگید...

 

سیب زمینی چگونه کشف شد؟

در یکی از ماه های سال ۱۵۳۷ یک دسته از اسپانیائی های ماجراجو برای کشف و به دست آوردن طلا به دهکده ای واقع در دامنه ی کوه های آند حمله ور شدند. این ماجرا جویان در جرگه ی سپاهیانی بودند که اسپانیا به نواحی آمریکا گسیل داشته بود. آن ها قبل از رسیدن به دهکده راه زیاد رفته و از فرط گرسنگی تاب و توان خود را از دست داده بودند. آن نواحی نیز مرکز زندگی قبایل سرخپوست بود. این سربازان گرسنه پس از رسیدن به دهکده ی سرخپوستان برای پیدا کردن غذا و خوراکی تمام کلبه ها را زیر و رو کردند ولی به جای غذا و خوراکی چیزی شبیه میوه به دست آوردند که گرد بود و روی آن اثری از جای ریشه دیده می شد. آن ها به ناچار آن را پختند و خوردند و اعتراف کردند که تا کنون چیزی به آن خوشمزگی نخورده اند.

این میوه ی زمینی که ۹۰ درصد خوراک سرخپوستان را تامین می کرد به زبان بومی "نپاتا" نامیده می شد. ولی اسپانیائی ها آن را "پاتاتا" (Patata) و کشورهای آنگلوساکسون آن را "پوتیتو" (Potato) نام گذاشتند. آلمانی ها آن را "کارتوفل" (Kartoffel) و ایتالیایی ها بعدا آن را "تارتوفلی" نامیدند. (البته امروزه در ایتالیا به آن Di patate می گویند.) در ترکی رایج در ترکیه به آن Patates و در ترکی آذری به آن "یرآلما" می گویند که معادل با نام فارسی این میوه می باشد. ( "یر" یعنی زمین و "آلما" یعنی سیب)

پس لازم است بدانید که میوه ای که آن روز باعث نجات سربازان اسپانیولی از گرسنگی شد همین سیب زمینی امروزی خودمان بود.

از آن موقع به بعد سیب زمینی به وسائل مختلف به سراسر جهان حمل و نقل شد و مزارع بسیار وسیعی از آن به وجود آمد و اکنون جزء مهمترین و با ارزش ترین مواد غذایی و پر ویتامین به شمار می رود.

فیلیپ دوسیوری استاندار ایالت مون در سال ۱۵۸۸ دو عدد سیب زمینی را به عنوان هدیه برای کارلوس سلوسیوس گیاهشناس معروف که در آن موقع رئیس باغ های سلطنتی امپراطور اطریش بود به وین فرستاد. از همین دو سیب زمینی سلوسیوس غذائی با گوشت بره درست کرد و وقتی آن را خورد خوشش آمد و از فیلیپ دوسیوری خواست که مقدار بیشتری از آن را بفرستد و وقتی سیب زمینی های سفارشی به وین رسیدند وی مقداری از آن ها را برای تمام باغبان های باغ های معروف و سلطنتی اروپا فرستاد و از ایشان خواست که در کشت و پرورش این غذای لذیذ و خوش طعم همت بگمارند.

آنتوان آگوست پارمنتیر داروساز مشهور فرانسوی نیز سیب زمینی را با خود به فرانسه برد. وی در زمان جنگ های داخلی اسیر شد و در زندان به او غذای سیب زمینی دادند و این غذا به قدری در دهان او مزه کرد که پس از خاتمه ی اسارت مقداری سیب زمینی با خود به فرانسه برد و کشت آن را شیوع داد. لوئی شانزدهم نیز که این غذا را پسندیده بود در حوالی پاریس قطعه زمین وسیعی به پارمنتیر بخشید تا او در آن سیب زمینی بکارد و وقتی هم که بوته های سیب زمینی شروع به گل دادن کردند ملکه ماری آنتوانت هر روز چند شکوفه سیب زمینی را به گیسوان خود میزد و نزد درباریان جلوه می فروخت. سیب زمینی سرخ کرده یا پوم فریت از غذاهای مخصوصی است که پارمنتیر آن را درست کرد و خود نیز همیشه از آن می خورد.                      

مردم انگلستان نیز به کشت و خوردن سیب زمینی علاقه نشان می دادند. اهالی لندن سیب زمینی را با پوست می پختند یا به سیم کشیده روی آتش کباب می کردند و حتی خانم های لندن نیز در آن ایام برای آنکه در زمستان دست هایشان را گرم کنند همیشه چند سیب زمینی داغ بین دست های خود می گرفتند و با همان وضع نیز به خیابان یا میهمانی می رفتند.

ولی جای تعجب اینجاست که سیب زمینی اصلش متعلق به آمریکای جنوبی بود و پس از ۲۰۰ سال آن هم از طریق اروپا به آمریکای شمالی وارد شد و اکنون در سراسر جهان سالیانه در حدود دویست میلیون تن سیب زمینی کشت و برداشت می شود.

نمرات روش های اندازه گیری کمیت های مهندسی

جناب آقای دکتر وزیری نمرات درس روش های اندازه گیری کمیت های مهندسی را اعلام کردند. چنانچه دوستان به نمرات خود اعتراض دارند روز یکشنبه 88.11.25 به اعتراضات رسیدگی می شود.

در ضمن به کسانی که در امتحان تقلب کرده اند نمره ی 0.25 منظور شده است که حتما باید به دکتر وزیری مراجعه کنند تا به وضعیتشان رسیدگی شود. (این گفته ی خود دکتر وزیری است.)

برای دیدن نمرات خود به بخش ادامه ی مطلب مراجعه کنید.

چنانچه شماره ی دانشجویی کسی در لیست نبود مطمئنا یا نمره ای برای او منظور نشده و یا با نامخانوادگی دانشجو  نمره وارد شده که در آخر لیست می باشند.

موفق باشید دوستان...


ادامه نوشته

نمرات انتقال حرارت خانم دكتر اوتادي

دوستان عزيز...

با عرض سلامي دوباره ,خانم دكتر اوتادي هم نمرات انتقال حرارت را اعلام كردند ولي به همان سيستم دكتر معصومي يعني بايد بريد سايت دانشگاه و هركس نمره ي خودش رو در قسمت كارنامه مشاهده كنه.

به نظر مي رسه كه خانم دكتر اين بار بر خلاف ميان ترم برگه ها را خوب تصحيح كرده اند چون خود من به شخصه احتمال پاس شدن رو نمي دادم ولي خدا رو شكر از نمره ي پاسي هم يك مقدار بالاتر شدم.

همان طور كه دوست عزيز آقاي فرنيا هم اعلام كرد چارت درسي ترم آينده هم در سايت هست.

براي همگي شما دوستان عزيز آرزوي موفقيت دارم.

(در ضمن البته مي دونم دير اعلام مي كنم ولي خوب به هر حال دوستان علاقه مند به دكوراسيون داخلي و صنعت مبلمان كه بي ارتباط با رشته ي ما هم نيست فردا يعني چهارشنبه 14 بهمن روز آخر نمايشگاه بين المللي هست. توصيه مي كنم كه تشريف ببريد چون چرم مصنوعي ديوارپوش هاي PVC كفپوش و... همه مواد پليمري اي هستند كه در دكوراسيون داخلي و مبلمان مورد استفاده قرار مي گيرند. اگر علاقه مند هستيد بد نيست.)

 

نمرات انتقال جرم آقاي دكتر معصومي

دوستان عزيز...

ضمن آرزوي موفقيت براي همه, نمرات انتقال جرم آقاي دكتر معصومي در سايت دانشگاه آزاد واحد علوم و تحقيقات اعلام شده. هركس مي تونه نمره ي خودش رو در بخش كارنامه مشاهده كنه.

موفق باشيد...

 

ميهماني شب يلدا

حاجي امشب چه شبي است...

امشب شب يلداست حاجي/ بزم و تماشاست حاجي

انار خورون است حاجي/ رقص و شراب است حاجي

امير سها هست حاجي/نيما واحدي هست حاجي

توكلي هست حاجي/ تهراني هم هست حاجي

دامبول و ديمبول حاجي / رپتي پريشون حاجي

كاظمي و حق حاجي/ نژاد درش ضرب حاجي

هندونه و ماست حاجي / تمبور و گيتار حاجي

بستني هم هست حاجي/ دنيا آشپزش هست حاجي

ميلاد ايمني هست حاجي / برق رفت خيال تخت حاجي

تمبك و تار هست حاجي / رزاق كريمي هست حاجي

(ترك عطا خان ر.ك.)

درود بر شما دوستان خوب... امشب بروبكس بسپار 86 به مناسبت شب يلداي عزيز تدارك يك ميهماني شاهانه را ديده اند اون هم چه ميهماني اي! ابتدا جا داره كه از مديريت محترم وبلاگ حاج امير سها (خيلي مخلصيم!) نهايت سپاسگزاري را داشته باشيم كه تا به امروز در مقابل تهديدات خارجي همچون شير ژيان (!!!) ايستادگي كرده و اين وبلاگ رو سر پا نگه داشته و از اين جور صحبتا.

و اما ببينيد بروبكس در بسپار 86 چه تداركاتي براي اين ضيافت شاهانه ديده اند... به به...

ابتدا از بانوان شروع مي كنيم...

تهراني كه آستينارو بالا زده و همه جا رو توپ تر و تميز كرده. فقط اگر جرات داري از جاهاييكه تميز كرده با كفش گلي رد شو... البته تدارك شام امشب هم بر عهده ي تهرانيه. قراره برامون لوبيا پلو و آلبالو پلو و بيف استراگانف بذاره...

كاظمي نژاد كه انار ها رو دون مي كنه حق نژاد هم هندونه ها رو قاچ كرده... خدا مي دونه كه اين دو خواهر گرامي در حين انجام اين كار ها چه حرف ها كه پشت سر من بيچاره ي مظلوم كه نزدند! (انقدر به اون خوراكيا سيخونك نزنين!! آره با هر جفتتونم!!!)

برازنده هم كه بستني درست كرده در حد مرسدس بنز SLR! البته اين كار ايشون بيشتر جنبه ي تحقيقاتي داره. احتمالا آقاي دكتر عباسيان هم از طرف ايشون به اين ميهماني دعوت هستند تا آخرين نتايج پژوهش هاي ايشون را مشاهده و البته ميل بفرمايند! از انواع و اقسام ثعلب ها در اين بستني هاي خانم برازنده استفاده شده!

و اما مي رسيم به آقايان...

مدير محترم وبلاگ كه نقش تنظيم همه ي اين مسئوليت ها رو داشته بنابراين چنانچه شكايتي و يا مشكلي در مورد نقش خودتون داريد فقط با يك تلفن، امير سها فرنيا در خدمت شما! (و خانواده). البته اين انار ها و هندونه ها رو هم امير سها خريده...

نيما واحدي كه لب جوب...نه ببخشيد... لب حوض نشسته و سر در جيب مراقبت فرو نهاده بود و در تلاش بود كه بهترين شعرش را به مناسبت شب يلدا بسرايه و مجلس را سراسر مستفيض كنه. به قدري در حال معنوي خود فرورفته بود كه هرچي صداش كردم نيما... نيما... محمد...آقاي واحدي جواب نداد كه نداد. گويي اصلا در اين جهان نيست. ولي به محض اينكه گفتم ممد يهو به خودش اومد و كلي عصباني شد. منم نامردي نكردم و يه شوخي بي مزه كردم و بهش گفتم دستكش... آقا چشمتون روز بد نبينه تا خود چهار ديواري دنبالم كرد...

عطا توكلي نقش جالبي داره! نقش جو دهنده رو در ميهماني امشب ما داره. حالا چه جوري؟ توكلي نقش تقليد صداي انواع چرندگان و پرندگان اعم از قناري و جوجه و كاسكو رو به منظور دادن جو طبيعت و باغ و از اين جور تيريپا را به مجلس داره.(براي خودش مايكليه!) از اونجاييكه اين ميهماني يك ميهماني سنتي است براي داشتن يك حس خوب بايد همواره جو گل و بلبل و از اين جور چيزا بر قرار باشه و اين مسئوليت خطير بر عهده توكلي است كه بخوبي از عهده ي آن تا بدين جاش برآمده.

حاج ميلاد هم همان طور كه در شعر ترك عطاخان اشاره شد نقش چراغاني كردن فضا و كارهاي برقي و تاسيسات و آب و فاضلاب را بر عهده دارد. بنابراين هر گونه مشكلي از بابت اين جور مسائل اعم از قطعي برق گرفتگي راه آب فاضلاب و... داشتيم ايمني هست خيال تخت. ميهماني افتخاري ايمني جناب دكتر معصومي هستند.

و اما رزاق كريمي... چه پسر گليه... خدا حفظش كنه نقش مطرب رو در اين مجلس داره. براي ملت تار مي زنه و مي خونه من عطاي تار زنم و تار مي زنم و دوبابي ديشديدي گوبابي بلبه...

يك شب بي نظير و تكرار نشدني را با بسپار 86 تجربه كنيد. من از طرف كليه ي دوستان در بسپار 86 از شما دعوت مي كنم به اين ميهماني بيايد و ما رو مشعوف كنيد.

شب شب يلداست! عمرتون به بلندي يلدا!

يلدا بر همه مبارك!


زرنگي يا سادگي؟

- الو... آقا چاكرم...خوبي؟ آقا يه مشكلي براي من پيش اومده نياز به پول دارم....

- به به مخلصم... آقا من مي خوام براي دوستم كادو بخرم ديدم تو كيفم پول نيست... مي توني يه مقدار بهم قرض بدي؟ سريع بهت پسش مي دم....

- الو [با صدايي عصبي]... ببين يه مشكل اساسي برام پيش اومده پول مي خوام دارم بدبخت مي شم يه يك ميليون بهم بده... البته 100 تومنم كارمو راه ميندازه هاا (يك ميليون كجا صد تومن كجا؟!؟)

- ببين من براي يك كار خير مي خوام... سگ باباي دوستم سكته كرده مي خواد عمل قلب باز انجام بده. حيوونكي ها پول ندارن... يه 70 و 80 تومن بده من از بقيه هم مي گيرم همينجوري جمع مي شه كلي ثواب مي بريم...

بله دوستان... احتمالا شما هم يك همچين تماس ها يا مكالماتي با دوستان و يا آشنايان خود داشته ايد. به بهانه هاي مختلف نياز شديد خودشون رو به پول اعلام كرده و از شما طلب ياري كرده اند. و شايد شما هم بخاطر مرام رفاقت و دوستي به آن ها مبلغي رو داده ايد. ولي بعد از چند وقت متوجه شده ايد كه نه كار خيري در كار بوده نه كسي نيازي داشته و در كل اصلا داستاني نبوده. پس قضيه چيه؟؟؟

- آره حاجي... يه شركتيه گفته كه 100 تومن بده يه چند نفرم زير گروه پيدا كن از اونا هم يه پولي بگير بعدش بيا من ماهي بهت 10 ميليون ميدم... پسر فك كن! بابام دهنش سرويس شد 40 سال كار كرد پول در آورد من تو 6 ماه از اونم بيشتر در ميارم! هه هه هه... [مرگ!!!]

واقعا مرگ! آخه يعني چي اين توهمات پوچ و به درد نخور؟؟ آدم اگر يه ذره پيش خودش فكر كنه مي فهمه كه اينا همه ش يه مشت مهمل و مزخرفه كه يك سري آدم سود جوي شياد بساطشو راه انداختن. ميان, يه سري جووناي ساده رو با اين حرفا تحت عنوان شبكه هاي هرمي و Networking و كوفت و زهر مار... مغز شويي يا به قول دوست خوبمون (هديه) Brain Wash مي كنن ميفرستنشون دنبال اين كارا كه آخرش هيچ و پوچه. همه ي اين پول ها هم ميره تو جيب همونا. دوستي ها هم از بين ميره. فقط مي مونه پشيموني!!(Regret) و متاسفانه در دانشگاه ما هم باب شد...

       به يزدان كه گر ما خرد داشتيم                        كجا اين سرانجام بد داشتيم

                                                                                   (فردوسي كبير)

دوستان خوبم...صد درصد مطمئن باشيد. هيچ آدمي با اين جور زرنگ بازيا نتونسته پول در بياره يا اگه در آورده بعدش با كله اومده زمين... با نشستن و تنبلي و دستور دادن و Networking و اينا قرار نيست پولي به دست بياد. وقتي پول به دست مياريد كه كار كنيد.زمان بذاريد.اگر كارخانه اي زديد مثل كارگر هاتون بريد توي كارگاه كار كنيد. اگر شركت مهندسين مشاور زديد از علم و مغزتون استفاده كنيد و زمان بذاريد تا بتونيد مثلا نقشه ي يك پالايشگاه رو براي شركت پتروشيمي طراحي كنيد و... و وقتي كه چند سال كار كرديد تازه انتظار داشته باشيد كه بتونيد خونه ماشين و... بخريد.

و اما دوستان خوب پليمري... شما هم 100 درصد مطمئن باشيد كه بهترين رشته رو انتخاب كردي. با كمي فكر و ايده هاي نو مي تونيد بهترين و پر درآمدترين كارها رو داشته باشيد.

باشد كه خداوند هميشه چراغ راهتان...