اولین باران پاییز

فصل ها در گذرند و... باز هم پاییز آمد.

فصلی پر از زیبایی و طراوت و یاد آور لحظاتی پر شور و به یاد ماندنی.

و اما باران پاییز که اوج لطافتش را به رخ

میکشد و بهانه ای میسازد برای سخن گفتن... سخن از هر چه گفتن... سخن از خود دل گفتن

باران پاییز

شب نیست، اما آسمان تیره شده... ابر ساکت بر زمین خیره شده


وز وز باد است و خش خش های برگ... فصل، پاییز و نشانش ریز برگ


اولین باد است اینجا می دود... ابر زیبا از پی او می رود


قطره بارانی به روی برگ خشکی می چکد

ادامه نوشته

قطره ی باران

شرط شاگردی یاد استاد می طلبد... یاد پروین اعتصامی گرامی باد... به راستی که در تمثیل استاد قلم بود... راه پروین ها را رفتن قلمی عاشقانه میخواهد

شعر زیر، گذریست نو، به عاشقانه های پروین وار به قلم نیما:

قطره ی باران

قطره ام

قطره ای از باران... آمده از ابر بر روی زمین

روی یک برگ گلی جا ماندم

شبنمم بر گل سرخ.

عاشقم

عاشق برگ گلی زیبا رو... هم نفس با دل او 

محو او، ذوب جنون...

ذوبِ سرخی ِ چو خون.

ادامه نوشته

تلخی یاد شیرین

قصه های عاشقانه همیشه زیبایی و لطافت خاصی دارن.

بعضی هاشون شیرینی های راه عاشقی رو میگن و بعضی هاشون تلخی هاشو یاد آوری می کنن.

این شعر از دسته ی دومه. یعنی یک قصه ی تلخ عاشقانه در قالب نظم. این جور شعر ها هم زیبایی خاص خودشون رو دارن.

امیدوارم خوشت بیاد.

ادامه نوشته

حرف دل

میدونی هر شعر میتونه واسه هر کس یه معنایی داشته باشه یا باعث تداعی خاطره یا رسیدن یه حرف یا فکر به ذهن آدم باشه. مخصوصأ اگه اون شعر از نظر بار معنایی غنی باشه. اگه حوصله داشتی این شعر رو بخون و هر چی ازش فهمیدی یا تو ذهنت نقش بست یا برات تداعی شد رو برام بنویس. به دید من که واقعأ زیباست

به چه قیمتی

به چه قیمتی گذشتی ، از شبای خیس مهتاب

چی گذاشتیم از من و تو ، به جز آرزوی بر آب
به چه قیمتی غرور رو سر راهمون کشیدی
چرا لحظه های با هم ، بودنامون رو ندیدی

خوبِ من ، ما هر دو باختیم ، توی این بازی بی خود
هر دوتامون کم گذاشتیم ، که ترانه هامونم مرد
چیزی از لحظه نمونده ، من و تو لحظه رو کشتیم
حکم اعدام دلامونو با غرورمون نوشتیم

اگه دوستم نداری به روم نیار ، یه چیزی از غرورم واسم بذار
نذار تو فکر تنهایی گم بشم ، نذار حرف و حدیث مردم بشم
اگه دوستم نداری به روم نیار ، یه چیزی از غرورم واسم بذار
نذار تو فکر تنهایی گم بشم ، نذار حرف و حدیث مردم بشم

دلمو این قده نشکن ، آخه این دل عاشقت بود
له نکن این قلب خونو ، آخه روزی لایقت بود
دلمو این قد نسوزون ، مگه چی مونده از این دل
رفتی و با بی وفاییت ، زدی مهر نحس باطل
تو که دوست نداشتی باشی ، چرا آتیشم کشیدی
اون که تو خود خواهیات مرد ، دل من بود ، تو ندیدی
از تو خونه ی وجودم ، به چه آسونی پریدی
ریختن غرور این مرد رو ، نه دیدی ، نه شنیدی
نه دیدی ، نه شنیدی

اگه دوستم نداری به روم نیار ، یه چیزی از غرورم واسم بذار
نذار تو فکر تنهایی گم بشم ، نذار حرف و حدیث مردم بشم
اگه دوستم نداری به روم نیار ، یه چیزی از غرورم واسم بذار
نذار تو فکر تنهایی گم بشم ، نذار حرف و حدیث مردم بشم
اگه دوستم نداری به روم نیار ، یه چیزی از غرورم واسم بذار
نذار تو فکر تنهایی گم بشم ، نذار حرف و حدیث مردم بشم
اگه دوستم نداری به روم نیار ، یه چیزی از غرورم واسم بذار
نذار تو فکر تنهایی گم بشم ، نذار حرف و حدیث مردم بشم
اگه دوستم نداری به روم نیار ، یه چیزی از غرورم واسم بذار
نذار تو فکر تنهایی گم بشم ، نذار حرف و حدیث مردم بشم

با صدای زیبای رضا صادقی

هیس!!!

تا رسیدم گفتم این دفعه دیگه نوبت منه. دق دلیم رو سرش خالی میکنم. اصلآ چه معنی داره؟  انگاری نمیشنوه چی میگم!  آخه دیگه چقدر تحمل کنم؟  تا کی تنهایی؟  این انصافه؟ نه خودت بگو...انصافه؟! هرچی تو دلم میگم ٬ زمزمه میکنم ٬ بغض میکنم ٬ بلند میگم ٬ داد میزنم...فایده نداره. اصلآ نمیگه به کی میگی؟        آخه این چه خداییه؟ چرا نمیشنوه؟    حسابی آتیش گرفتم ٬ با توپ پر رفتم سراغش گفتم یا جوابم رو میده یا میرم و دیگه پشت سرمم نگاه نمیکنم.  تا اومدم بگم آخه بی معرفت...گفت هیس! هیچی نگو. گفتم چی؟!!  من هیچی نگم؟!!  اما تو...دوباره حرفم رو قطع کرد و گفت هیس! میدونم ٬ هیچی نگو. گفتم چرا؟  فقط بگو چرا؟  آخه این حق من نبود.  گفت اگه بگم دیگه داد نمیزنی؟ دیگه این عذاب رو واسه خودت تموم میکنی؟  گفتم نمیدونم..نمیدونم تو فقط بگو

گفت آنگه که تو را خرمن آتش دادم

دلکت را زنگ بگرفته٬ جلایش دادم

دل مدفون شده ات را٬ دم عیسی دادم

خاک قلبت شستم و آب طلایش دادم

نيما