اولین باران پاییز
فصل ها در گذرند و... باز هم پاییز آمد.
فصلی پر از زیبایی و طراوت و یاد آور لحظاتی پر شور و به یاد ماندنی.
و اما باران پاییز که اوج لطافتش را به رخ
میکشد و بهانه ای میسازد برای سخن گفتن... سخن از هر چه گفتن... سخن از خود دل گفتن
باران پاییز
شب نیست، اما آسمان تیره شده... ابر ساکت بر زمین خیره شده
وز وز باد است و خش خش های برگ... فصل، پاییز و نشانش ریز برگ
اولین باد است اینجا می دود... ابر زیبا از پی او می رود
قطره بارانی به روی برگ خشکی می چکد
گونه ی رنجور برگ، تر به اشک آسمان...
نفس باد به جانش می خورد برگ خزان
برگ از خواب غمینش بیدار... چشم عاشق هوشیار
دید آنگه که تنش زرد شده... بدنش از خانه اش طرد شده... دل یارش ز دلش سرد شده
یادش آمد لحظه ی تلخ وداع
به! چه بارانی که دل را زنده کرد... دل عاشق، دل بیمار و فراموش شده
دل با درد، هم آغوش شده
او که روزی سبز بود...
قصه اش طولانی ست
فصل گل، فصل بهار، فصل عشق و وصل یار...
لب برگ از خنده عطرآگین بود
سبز و خرم، پای بند قلب یار...
روزی اما آن درخت مغرور شد...
محو زیبایی خود در نور شد
گفت با برگ که من را تو چرا؟ راه من دور است و راه تو کجا؟
من به تنهایی قوی و زیبا... پس مرا اینک رها کن تنها
ناگه آتش بر دل برگ افتاد... آنچه هرگز بود، اینک رخ داد
اشک ناگه حلقه گیر چشم شد... حسرت آمد یا اسیر خشم شد؟
چاره اش چیست؟ جدایی؛ راه پیش... زهر خند حاسدان باشد چو نیش
برگ عاشق هر چه در جانش بداشت... بهر عشقش در یکی بوسه گذاشت
چون برای آخرین، بوسه زدش... زرد گشت و رها شد ز برش
رخت بسته، عاشق پرواز شد...
قصه ی پاییز را آغاز شد
نیما
...........سلام - خوش آمدید........... این وبلاگ متعلق است به همه ی بچه های پلیمر ورودی 86 دانشگاه علوم و تحقیقات. محلی برای به اشتراک گذاشتن اخبار، بحث و تبادل نظر، بیان درددل ها، ابراز رفاقت ها و حل مشکلات.