چرا هیچ کس دوست ندارد بند دوم مرغ سحر را بخواند؟

مرغ سحر نیازی به معرفی ندارد. سروده ای از محمدتقی بهار در دوران مشروطه که پس از آغاز حکومت رضا شاه به صورت ترانه اجرا شد. آهنگ این اثر، از مرتضی نی داوود، فوق العاده زیباست. آهنگ باو جود گیرایی زیر و بالای چندانی ندارد بنابراین حتی کسانی که با خوانندگی آشنایی ندارند می توانند آن را به راحتی بخوانند. اکثر خوانندگان نامی نیز اجرایی از مرغ سحر را به نام خود ثبت کرده اند که می توان به ملوک ضرابی، قمرالملوک وزیری، نادر گلچین، هنگامه اخوان، محمدرضا شجریان و نیز اجراهای متفاوتی از فرهاد، همای و محسن نامجو اشاره کرد

اما آنچه تا کنون به عنوان مرغ سحر شنیده ایم عبارت است از بند اول این شعر...
ادامه نوشته

نقد... مخالفت یا حمله به نویسنده؟!!؟

مخالفت کردن - به ویژه در فضای مجازی - با افزودن امکانی که کاربران می توانند نظرات خود را ابراز کنند جای خود را به گوش دادن و پذیرفتنی که در گذشته بر فضای جامعه حاکم بود داده است.

از سویی ایجاد چنین فضایی راه را برای بیش تر اندیشیدن و گفت و گو باز می کند و از سوی دیگر ممکن است گاه با مخالفت های بدون دلیل و منطق تنها رابطه بین افراد را تیره و تار کند!

اگر انقدر بدبین و انقدر خوش بین نباشیم حالتی نیز وجود دارد که در آن افراد بدون آن که بدانند و بخواهند موجب این تیرگی روابط می شوند. تنها با بد بیان کردن منظورشان...

به هر حال اگر هر کدام از این سه حالت برایتان اتفاق افتاده بد نیست مقاله کوتاه زیر را که ترجمه خانم منیژه مدبر است و در شماره ۲۴۴۵ روزنامه اعتماد روز سه شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۱ منتشر شده را بخوانید.

ادامه نوشته

ماندارین  + یک شبکه اجتماعی!

چند روز پیش خبری خواندم در بخش اقتصادی New York Times در مورد مهاجرت غربی­ها به هند و چین به دنبال رونق بازارهای این دو کشور. که در نتیجه این توسعه یافتگی، موقعیت­های شغلی جدیدی به وجود آمده و کشمکشی برای کسب این جایگاه­ها بین افراد متخصص ایجاد شده­است.  چندملیتی بودن شرکت­هایی که این موقعیت­های شغلی را ارائه کردند نیز امتیازی برای غربی­ها محسوب می­شود. در نتیجه شایستگی­های حرفه­ای (چه تخصصی و چه عمومی) اهمیت زیادی پیدا کرده­است.

در واقع این واقعیت که غربی­ها – فراخور شرایط آموزشی خود- نظام فکری­ای دارند که منجر به نوآوری می­شود در برابر فرهنگ کپی­برداری و تقلیدی که در چین هست، موجب ایجاد رقابتی نابرابر در کسب موقعیت­های شغلی می­شود. نوآوری تنها یکی از شایستگی­های مورد نیاز برای زندگی حرفه­ای است. توانایی برقراری ارتباط مؤثر، توانایی بیان نظرات خود در زبان مادری و خارجی، انجام کارگروهی، استفاده از فن­آوری، نوآوری و ... از شایستگی­های عمومی – نه به معنای کم­ارزشی، بلکه به معنای الزامی برای تمام شاغلین- هستند و شایستگی­های تخصصی نیز متناسب زمینه کاری تعریف می­شوند.

ادامه نوشته

نفرین به آن که خواسته از هم جدایمان...

"ممنوعیت اقامت افغان­ها در مازندران" تنها خبری بود که شنیدیم و تقبیحش کردیم. نه به این خاطر که قلباً دوست داریم در کنار افغان­ها زندگی کنیم و برای مخالفت با این تصمیم، شعارهای ضد نژادپرستی می­دهیم (که البته اصولا با افغان­ها هم­نژاد هم هستیم!!!). این فقط بهانه­ای بود که بیش­تر از عاملان این تصمیم انتقاد کنیم و باز شروع کنیم به غر زدن از همه چیز و هیچ چیز. و یا شاید هم طرفدار این تصمیم باشیم و خوشحالیم که کسانی را که حتا به عنوان انسان نمی­شناختیمشان از کشور بیرون می­کنند...

تا چند سال پیش من هم وقتی واژه "افغانی" را می­شنیدم تصویر یک کارگر با لباس­های پاره در ذهنم می­آمد که احتمالا از روابط اجتماعی هم سر در نمی­آورد! اما بعد از دیدن یک خبرنگار افغانی در نمایشگاه مطبوعات که با منطق زیبایی مطلبی را تحلیل می­کرد و اتفاقا تعداد زیادی از خبرنگارهای دیگر هم با دقت گوش می­دادند، فهمیدم که به چه آسانی به جامعه اجازه دادم که چنین تصویری از واژه افغانی را به من تحمیل کند، چه بی­منطق (با دیدن چند کارگر افغانی) جز را به کل تعمیم دادم...

متنی که در ادامه مطلب آوردم از زبان یک شاعر و نویسنده افغان است از روزهایی که در ایران زندگی می­کرده، با خواندن آن دست­کم نیمه دیگر داستان را هم می­شنویم، چیزی که شاید جامعه هیچ وقت نخواسته ببینیم.

ادامه نوشته

اقتصاد "مغز محور" یا "نفت محور"؟!!؟

متن زیر بخشی از صحبت های دکتر آرمین شمس (استاد دانشگاه صنعتی شریف) است که در وبگاه "الف" منتشر شد. به نظرم با توجه به وضعیت فعلی اقتصاد کشورمان و وابستگی آن به نفتی که معلوم نیست بعد از تحریم ها چه اتفاقی برایش می افتد (!)  و همچنین برای زندگی در دنیایی که به سمت استفاده از انرژی های تجدیدپذیر حرکت می کند بد نیست اگر گزینه های دیگری را هم برای وضعیت آینده کشور بررسی کنیم...

این متن البته اطلاعات کاملی در این زمینه نمی دهد اما به عنوان جرقه های آغاز یک موضوع بسیار مهم - که نادیده گرفته شده- می تواند کمک زیادی باشد. عنوان اصلی متن "چه طور در اقتصاد از ژاپن پیشی بگیریم؟" است که در ادامه مطلب آورده ام.

ادامه نوشته

طهران .  .  .  تهران

تهران، آشفته بازاریست از همه چیز و همه کس...

از بازار بزرگ با آن بافت قدیمی و گاری­های چوبی اش که همه چیز جا به جا می­کنند تا هایپر مارکتی که کوفته تبریزی را کنار کواسٌن فرانسوی می­ فروشد! فست فود مستر دیزی (!) و رستوران­هایی که پیتزای قورمه­ سبزی سرو می­کنند! کوچه­ های خلوتی که هنوز از وسطشان یک جوی باریک، آرام عبور می­کند تا بزرگراه­ هایی که به هیچ وجه نمی­توانید آرام از آن­ها عبور کنید و حالا دارند چند طبقه می­ شوند! نوشتن پند و نصیحت (!) روی پل­های عابر پیاده بدون کوچک­ترین خلاقیتی در جلب نظر بیننده و تابلوهای تبلیغاتی پفک و اسنک و هر محصول دیگری که خوردن آن برای کودکان زیر سه سال توصیه نمی­ شود در رنگی­ترین و جالب­ترین طرح­ها! و در مقابل طرح­ های زیباسازی شهرداری تهران: سبز کردن پل­ها و دو ماه بعد زرد کردن آن­ها! نقاشی­ هایی که روی دیوارهای کنار بزرگراه­ ها از خانه­ های کاه­گلی و دخترانی با لباس­ های محلی رنگارنگ که کوزه آب می­ برند می­ کشند، که آدم­ ها وسط این شلوغی و ترافیک حس کنند که در روستا و در کنار رودخانه نشستند. و گاهی اداراتی که به این زیباسازی­ بیشتر کمک می­ کنند و به هر مناسبتی روی پارچه­ های فسفری و نارنجی، هر چیزی را به هم تبریک یا تسلیت می­ گویند که ادای احترام کرده­ باشند. شاعری می­ میرد و از فردایش باید به میدان شهرداری بگوییم میدان قیصرامین پور، گویا راه دیگری برای ادای احترام بلد نیستیم ... و  کوچه­ هایی که به ترتیب با نام شهیدها نام­گذاری شدند و وسط آن­ها هنوز یک کوچه پنجم باقی مانده ... این آشفتگی سر دراز دارد!

تهران جای غریبی­ست، تهران زیگورات و کتیبه و میدان ندارد، تهران هویت تاریخی چند هزار ساله ندارد، از بی­ چیزی شده­ است همه چیز. شده­ است موجودی که چهره زیبایی ندارد ولی استوار ایستاده­ است روی پاهایش، نه به چیزی چنگ می­ زند نه سنگ چیزی را به سینه می­ زند... تهران عین آشفتگی است، آشفتگی دلچسبی که عجیییییب احساس امنیت می­ دهد به آدم! و این همه سال زندگی کردن در آن، آن­قدر عمیق ریشه می­ دواند در تو که نمی­ توانی خود را جدای از این آشفتگی بدانی...

حقیقت چقدر آسیب پذیر است

این عنوان، وام گرفته از مقاله­ای­ست از پرهام شهرجردی که در دفاع از اتهامات وارد به احمد شاملو بعد از سخنرانی بحث­برانگیز او در دانشگاه برکلی نوشت. هر دو متن را می­توانید از منابع معتبر پیدا کنید: هم متن سخنرانی شاملو را و هم مقاله را، اما مهم­تر از آن این است که حقیقت را کامل بشنویم و بی­طرفانه قضاوت کنیم. از آن جایی که هیچ­وقت این متن­ها جایی منتشر نشده ترجیح می­دهم –به دلایل امنیتی(!)- تنها به نوشتن خلاصه­ای از سخنرانی شاملو (به همراه برداشت خودم) اکتفا کنم.

ادامه نوشته

گفتاورد - 9

ذهن الکن ستاره بشمارد

                                     ذهن یاغی...

                                                   .

                                                   .

                                                   .

ستاره می چیند!

گفتاورد - 7

 

 I would rather have a mind opened by wonder

 .than one closed by belief

(Gerry Spence) 

گفتاورد - 4

علم بهتر است یا ... ؟!

این چهار سال ... چه­قدر زود، دیر شد! تازه یاد گرفته ­بودیم دانشجویی یعنی چه!؟ عادت کرده بودیم به اینکه استاد 2 صفحه درس بدهد و 200 صفحه امتحان بگیرد، تازه یاد گرفته بودیم که این 200 صفحه را چه طور در یک روز بخوانیم و همزمان پروژه­های درسی را هم انجام دهیم. گزارش کارهای آزمایشگاه را بگو! تازه برای اولین بار مجبور شده بودیم بعد از رونوشت از گزارش کارهای قدیمی، یک بار از روی آن­ها بخوانیم... همیشه اول ترم تصمیم می­گرفتیم: "از این ترم، دیگر درس می­خوانم" و این تصمیم را هفته چهاردهم ترم عملی می­کردیم! ...

خیلی چیزها یاد گرفتیم و خیلی چیزها مانده تا یاد بگیریم. دانش پایه­ای که یاد گرفتیم را با معدل اندازه می­گیرند، اما دلیل آمدن ما به دانشگاه، قرار گرفتن در یک جامعه علمی­ست که طبیعتا تنها هدف آن رشد علمی افراد نیست. نکات کلیدی و شایستگی­هایی که باید در این چهار سال کسب می­کردیم و بعدا در جامعه­ای بزرگ­تر قرار است به دردمان بخورد، فراتر از این­هاست. به این منظور پرسشنامه­ای طراحی شده که در خیلی از جاهای دنیا بعد از پایان چهار سال به دانشجوها داده می­شود. این پرسشنامه برای سنجش توانایی مشارکت یک دانش­آموخته (در یک فعالیت)  طراحی شده­است. حتا اگر این پرسشنامه را کامل پر نکنیم، تنها با مطالعه پرسش­های آن می­توانیم حدودا نقاط ضعف و قوت خود را بفهمیم و آن­ها را با هم به اشتراک بگذاریم. به این صورت به یک نتیجه دیگر هم می­رسیم: اگر تعداد زیادی از دانشجوها در موردی ضعیف­اند، ضعف مؤسسه است و اگر چندین نفر در موردی ضعیف­اند، این اشکال فردی­ست.

از پیوند زیر می­توانید این پرسشنامه را ببینید:

http://nsse.iub.edu/pdf/survey_instruments/2011/NSSE2011_US_English_Paper.pdf

 

گفتاورد - 3

 

 

“For most of history,Anonymous was a woman”

(Virginia woolf)  

       

گفتاورد -2

گفتاورد - 1

بحث هفته : واقع گرایی در باب یک پایان خوش !

خیلی وقت است که ساختن فیلمی با "پایان خوش" به اصطلاح از مد افتاده! با اینکه همه دوست داریم همیشه همه چیز به خوبی و خوشی تمام شود ولی شرایط زندگی واقعی کمی متفاوت است. حالا که کم­کم به پایان یکی از مراحل مهم زندگیمان نزدیک می­شویم خوب است که ببینیم تا چه اندازه به این پایان خوش نزدیک بودیم؟

قبل از ورود به دانشگاه چه دیدی نسبت به "مهندس پلیمر شدن" داشتیم و تا چه اندازه به آن­ها رسیدیم؟ چه­قدر از این نرسیدن به خاطر خودمان بوده و چه­قدر دیگران و شرایط روی آن تأثیر گذاشتند؟


قوانین بحث هفته را همچنان (!) در پیوند زیر ببنید:

قوانین بحث هفته

نمرات پلاستیک

دکتر عباسیان  ساعتی پیش نمرات پلاستیک را در وبنوشتشان ارسال کردند. نمرات را در ادامه مطلب ببینید.
ادامه نوشته

تولد  تولد  تولدت مبارک : صدف رحیمی پور!

 امیدوارم ۲۲ سالگی ات قشنگ ترین سال زندگی ات باشه!

راه و بیراه ارشد: گفت و گو با هانیه میانه رو

متن زیر گفت­وگوی نسبتا کوتاهی­ست از مسیری که خانم میانه­رو در این چهار سال طی کرده تا موفق به قبولی در کنکور شده...

ادامه نوشته

آزمایشگاه روش های اندازه گیری مشخصات مولکولی(قسمت دوم)

تصاویر ثبت شده بسپارها به وسیله میکروسکوپ الکترون روبشی!
ادامه نوشته

آزمایشگاه روش های اندازه گیری مشخصات مولکولی

در جلسه اول آز روش­ها، دستگاه­ آنالیز حرارتی DSC (=گرماسنجی روبشی تفاضلی) بررسی شد.

ادامه مطلب...

ادامه نوشته

پایان یک آغاز...

کبری...یک بار تصمیم گرفت، یک عمر پای آن ایستاد!

پارسال به دلیل کاهش مشکلات حمل­و­نقلی که در بزرگراه اشرفی بود، میدان پونک تبدیل شد به تقاطع پونک!

 در راستای همین کاهش مشکلات حمل­ونقلی، امسال یک مسیر (line) از دو طرف همین بزرگراه اختصاص داده شده به اتوبوس­های تندرو. (یعنی احتمالاً مشکلات حمل­و­نقل از حالت اول هم بیش­تر خواهد شد!)

 هر دو مسیر یک هدف واحد را دنبال می­کردند، با این حال نتایج عملی تصمیمات گرفته شده دو خروجی کاملا متضاد -که حتی همدیگر را نقض می­کنند- به وجود آورده­است.

با این موضوع در زندگی بارها روبه­رو بوده­ایم: تصمیم­گیری.

چه­طور می­توان از آینده و نتیجه تصمیمی که می­گیریم مطمئن باشیم؟

 

KFC با طعم سوباسا !

بچه­های امروز (ایران) در حالی­که تی­شرت rapper (های امریکایی) را بر تن دارند، Mortal kombat بازی می­کنند، پیتزا (ی ایتالیایی) می­خورند و کتاب­های (انگلیسی) هری پاتر را می­خوانند.

اما این آشفتگی فقط در جامعه ما اتفاق نیفتاده، غذای مورد علاقه خیلی از آمریکایی­ها نودل و غذای چینی است و خیلی از آن­ها یوگا (ی هندی) کار می­کنند.

به این اتفاق جهانی­شدن فرهنگی (cultural globalization) می­گویند.(البته داریوش آشوری معادل جهان­گیر کردن را به جای جهانی شدن پیشنهاد دادند که مفهوم بهتری از همه­گیر شدن به­دست می­دهد.)

جهان­گیر کردن فرهنگی یعنی انتقال مفاهیم، ایده­ها و ارزش­ها فراتر از مرزهای ملی. این اتفاق هم اثرات مثبت بر یک جامعه دارد و هم اثرات منفی و نهایتا چون باید به یک فرهنگ واحد برسیم خیلی از فرهنگ­های دیگر نابود می­شوند.

شما چه تاثیراتی از این پدیده در اطراف خود دیدید؟ این پدیده را مثبت می­دانید یا منفی؟ آیا بین جهان­گیر­کردن فرهنگی و تهاجم فرهنگی مرزی وجود دارد؟

زندگی، مِلک وقف است...

 متن زیر بخشی از مقدمه­ی کتاب ابن­مشغله، نوشته­ی نادر ابراهیمی است. این متن خیلی صریح،  پاسخ به سؤال: زندگی "چیست" و "چگونه" است خطاب به هم­سن و سال­های ما نوشته شده که به سرعت در حال تغییر، شکل­گیری و انتخاب مسیر زندگی هستیم ...

"...زندگی، مِلک وقف است دوست من! تو، حق نداری روی آن فساد کنی و به تباهی­اش بکشی، یا بگذاری که دیگران روی آن فساد کنند.

حق نداری بایر و برهنه و خلوت و بی­خاصیتش نگه داری یا بگذاری که دیگران نگهش دارند. حق نداری بر آن ستم کنی و ستم را، روی آن بر تن و روح خویش، خاموش و سر به زیر، بپذیری.

حق نداری در برابر مَظالمی که دیگران روی آن انجام می­دهند سکوت اختیار کنی و خود را یک تماشاگرِ ناتوانِ مظلومِ بی­پناه بنمایی.

حق نداری به بازی­اش بگیری، لکه­دار و لجن مالش کنی، آلوده و بی­حرمتش کنی، یا دورش بیندازی.

حق نداری در آن، چیزی که به زیان دردمندان و ستم­دیدگان باشد بکاری، برویانی و بار آوری.

حق نداری علیهش حتی در بدترین روزگار و سخت­ترین شرایط، اعلامیه صادر کنی، یا به آن دشنام بدهی.

حق نداری با رنگ­های چرک و تیره­ی شهوت، نفرت، دنائت و رذالت، رنگینش کنی.

مگر آن­که از بیخ و بن مِلک وقف بودنش را فراموش یا انکار کرده باشی، که در این صورت، البته، نه خود تو مسئله­ای هستی و نه آن­چه می­کنی مسئله­ست که قابل بحث و اعتنا باشد. در حقیقت، نبوده و نیستی تا چنین و چنان کردنت، روی زمینی که ما مِلک وقفش می­دانیم، چنین و چنان کردنی تلقی شود. نیامده­یی، نمانده­یی و نرفته­یی.

 از هیچ، به قدر هیچ باید خواست نه بیش­تر...

 

باید ایمان داشت که می­توان بندگی نکرد و زنده ماند.

به گفت­و­گو نشستن، گاهی،

شاید این ایمان را در ما بیافریند."

 

بحث هفته: ساعت برنارد

بحث قبلی به لحاظ موضوعی این ضعف را داشت که نتیجه از پیش تعیین شده بود و فرصتی زیادی برای بیان نظرات مخالف وجود نداشت. در این بحث تصمیم گرفتم موضوعی را مطرح کنم که جواب­های مختلف و در عین حال صحیحی دارد.

خیلی وقت پیش -تقریبا وقتی دبستان بودیم- برنامه کودک سریالی پخش می­کرد که ماجرای پسر بچه­ای بود با یک ساعت جادویی، که می­توانست زمان را نگه دارد، و به این صورت زمان کافی داشت تا تصمیم بگیرد چه کاری را، چگونه انجام دهد. آن روزها همیشه فکر می­کردم چه­قدر خوب می­شود اگر می­توانستم زمان را نگه دارم و مشق­هایم را بنویسم تا بتوانم بیش­تر بازی کنم!!! اما امروز همه ما درک متفاوتی از زمان داریم و مسئولیت کارهایی که انجام می­دهیم را می­پذیریم، با این حال شاید هنوز آرزوی داشتن یکی از همان ساعت­ها را داشته باشیم ولی به جای آن می­توانیم از نظرات هم کمک بگیریم تا کم­تر از انجام کاری پشیمان شویم ...

"چه کارهایی را در طول این چهار سال در دانشگاه انجام داده­اید که به نظرتان برای آینده تان مفید بوده، و چه کارهایی به نظرتان وقت تلف کردن بوده و اگر به گذشته برگردید آن­ها را انجام نمی­دادید؟"

پ . ن .

قوانین لازم برای شرکت در بحث را در پست زیر ببینید:

قوانین "بحث هفته"

آفت ذهن، هم¬نشین بد است!

نشستن روی یک مبل چرم سیاه، پا روی پا انداختن، استفاده از کلماتی که عام مردم از آن­ها استفاده نمی­کنند و گه­گاهی عینکی با قاب گرد را روی بینی جابه­جا کردن دلیل بر درستی حرف­های آقای x نیست.­ درک این قضیه به همین سادگی­ست : کاغذ پرزرق و برق یک بسته پفک دلیلی بر خوشمزه بودن آن نیست!

اولین سؤال: یک سؤال ساده!

واقعا چرا هر حرفی را به راحتی باور می­کنیم؟ (و گاهی همان حرف­ها را تکرار می­کنیم بدون اینکه از صحت آن­ها مطمئن باشیم. )

چرا ذهنمان را با هر حرفی پر می­کنیم؟

 و چه معیاری برای تشخیص درست بودن حرفی که شنیدیم داریم؟

یک پدیده¬ی نایاب : تریبون (واقعا) آزاد!

پیش از شروع بخش "بحث هفته" برای جلوگیری از هر گونه مشکل احتمالی مواردی هست که رعایت آن­ها برای شرکت در بحث الزامی­ست:

1.     شرکت در بحث­ها برای تمام افراد مجاز است مشروط بر اینکه نظرات با اسم (و در صورت لزوم فامیل) نوشته شوند و مسئولیت هر نظر به عهده شخص می­باشد.

2.     توهین کردن به اشخاص، گروه­ها و عقاید ممنوع!

3.     لطفا انتقاد­پذیر باشید، انتقاد کردن آزاد!

4.     بحث کردن همیشه به معنی رد کردن حرف طرف مقابل نیست، در آن واحد دو نظر مختلف ممکن است درست باشند.

5.     به دوستانتان فرصت صحبت کردن بدهید، به آن­ها کمک کنید که بتوانند اعتماد­به­نفس بیان نظراتشان را به دست آورند.

6.     خودسانسوری نکنید! اگر نظرتان برای بازگو کردن در وبلاگ (با محدودیت­هایی که بلاگفا ایجاد کرده و یا هرگونه شرایط دیگر ) مغایر بود می­توانید بحث را در فضایی (غیر مجازی!) ادامه دهید تا نهایتا به نتیجه برسیم.

و در آخر هر چهارشنبه موضوع مورد بحث مطرح می­شود و شما می­توانید سؤالاتی که در ذهن دارید را از طریق همین پست بیان کنید که موضوع بحث هفته بعد قرار گیرند.

دو جین سؤال و یک سه نقطه بدخیم . . .

این حقیقت تلخی­ست که هیچ­کدام از ما جرئت اعتراف کردن به آن را نداریم و یا خوش­بینانه­تر که نگاه کنیم شاید از وجود این حقیقت آگاهی نداریم.

درس خواندن در دانشگاه سراسری بهتر از دانشگاه آزاد است! این جمله را قبل از ورود به دانشگاه مدام در گوشمان تکرار می­کردند اما یک ترم بیشتر طول نکشید که این اعتماد به نفس از دست رفته را با شنیدن : "بچه­های علوم تحقیقات فرق دارن و چیزی از بچه­های سراسری کم ندارن ..." دوباره بدست آوردیم.....
تقریبا هشت ترم گذشت ولی ما همچنان اندر خم همان کوچه ماندیم با این فکر که ما بچه­های علوم تحقیقاتیم و هیچ­وقت این موضوع را حتی به خودمان ثابت نکردیم. نمی­دانم این محیط دانشگاه بود یا چیز دیگر که این فکر را به ما القا می­کرد که دانشجو یعنی درس خواندن و خواندن و خواندن، حتی اگر نفهمیدید حفظ کنید، لازم نیست بیشتر بدانید... و ما هیچ­وقت نخواستیم بیشتر بدانیم.علاوه بر همه این­ها هیچ­کس به ما نگفت که دانشجو یعنی تک­بعدی نبودن...

 یکی از تفاوت­های محسوس بین دانشجوهای سراسری و آزاد را وقتی متوجه می­شوی که در جمع آن­ها قرار می­گیری و حرف­هایشان را می­شنوی. در دانشگاه آزاد (در بهترین حالت) راجع به درس صحبت می­کنند ولی بچه­های سراسری از بحث های سیاسی، اجتماعی گرفته تا فلسفی و هنری و... (این سه نقطه به تعداد همه سوالهایی که در ذهن همه ماست و تا حالا راجع به آن حرف نزدیم ادامه دارد!)

به همین دلیل قرار است به وبلاگ بخشی اضافه شود تحت عنوان بحث هفته، هر هفته سوالی مطرح می­کنیم و هرکس نظرش را می­گوید (البته طبیعتا با اسم). به این صورت علاوه بر بدست­آوردن توانایی بیشتر در بحث کردن، با عقاید مختلف راجع به یک موضوع هم آشنا می­شویم.

کشف فسیل سرندیپیتی در ایران!

کشف فسیل سرندیپیتی در ایران!

سِرِندیپیتی موجودی صورتی با چشم­های درشت آبی بود که احتمالا همه ما کارتون آن­را یکبار دیده­ایم. اما واژه سرندیپیتی آنقدری که از ظاهرش (و ظاهر شخصیت کارتونی آن) برمی­آید بیگانه نیست! در واقع این واژه ریشه­ای فارسی دارد و مربوط می­شود به داستانی کهن با این عنوان: سه شاهزاده سَراَندیپ. این داستان که براساس زندگی بهرام گور نوشته شده است ماجرای سه شاهزاده است که در سرزمین سرندیپو در شرق دور زندگی می­کردند و به طور اتفاقی و از روی فراست و زیرکی کشف­های جالبی می­کردند و به چیزهایی دست پیدا می­کردند که در پی آن نبودند.

در قرن هجدهم میلادی این داستان به اروپا راه یافت و هوراس وال پل1 به این صورت واژه سرندیپیتی را (که از سراندیپ گرفته بود) وارد زبان انگلیسی کرد. مفهوم آن هم به این صورت تعریف شد: کشف کردن به صورت اتفاقی وقتی به دنبال چیز دیگری هستیم.

مورد جالب توجه دیگر، این است که مفهوم این واژه همان مفهومی­ست که در کشف علمی وجود دارد. یک مثال در پلیمر کشف پلی­اتیلن است توسط هانس وان پکمن2 که در سال 1898 به طور اتفاقی وقتی که در حال گرما دادن به دی­آزومتان بود بدست آمد. و یا دانشمندی آلمانی3 که در خواب ماری را به صورت دایره می­بیند و این خواب منجر به کشف ساختار حلقوی بنزن می­شود.( مثال­های بیشتر این موضوع را در پیوند زیر ببینید: http://en.wikipedia.org/wiki/Serendipity )


1.     Horace Walpole : نویسنده  سبک گوتیگ قرن 18 میلادی.

2.      Hans von Pechmann

3.     Friedrich August Kekulé von Stradonitz

منابع:

1. ویکیپدیا : http://en.wikipedia.org/wiki/The_Three_Princes_of_Serendip

http://en.wikipedia.org/wiki/Serendipity )

2. http://ecourses.blogfa.com/post-12.aspx

 

 

تولد  تولد  تولدت مبارک : امیرسها فرنیا!

    امروز سالروز تولد فعال ترین،

شجاع ترین و

دلسوزترین

پلیمری­ست!   

امیرسهای عزیز

امیدواریم به همه آرزوهات برسی!

ناف دانشجو را با اعتراض بریدند! - قسمت دوم

جمع­بندی من از نظراتی که در پست قبل داده­ شد این بود که آمادگی لازم برای شنیدن معیار­های صحیحی که بوسیله آن می­توان استادی را ارزیابی کرد ایجاد شده است.(وسایل این ارزیابی بعدا مورد بررسی قرار می­گیرند.)

ادامه نوشته

هفت سین بی سین!

امسال هم مثل پارسال جشنواره­ هفت سین در طبقه همکف فنی برگزار شد با این تفاوت که گروه پلیمر 86 هم شرکت کرد و سفره هفت­سینی چیده شده بود که گرچه هفت تا سین نداشت ولی به جاش چهار تا ماهی داشت! و کلی شکلات که به هر­کس که به سفره ما رأی می­داد یکی می­دادند. (البته همه شاهدند که نه تنها شکلات دلیل رای ها نبود بلکه این رأی­ دادن­ها کاملا خودجوش و بر اساس میل شخصی بود و هیچ زوری هم بالای سرمان نبود!)

 

تصویر اول: سفره هفت­سین دانشکده فنی-اسفند 88

 

تصویر دوم: سفره هفت­سین بچه­های پلیمر 86 - اسفند 89

 

تصویر سوم: کشف یک فقره خاک ژله­ای روی سفره­ی بچه­های مواد، گل کردن احساس

 مالکیت و انتقال آن به سفره خودمان در میان دو سین موجود: سنجد و سماق!

ناف دانشجو را با اعتراض بریدند!

جمع شدن پشت در اتاق مدیر گروه اگرچه یکی از راه­حل­های شنیده شدن صدای اعتراض دانشجو­هاست ولی الزاما همیشه بهترین راه­حلی نیست که بواسطه آن بتوان به سرعت به جواب دلخواه رسید!

یکی از مشکلاتی که همه ما در طول این هشت ترم با آن رو­به­رو بودیم نظرات مختلف – موافق و مخالفی - بود راجع به اساتید گروه که با وجود یک مدیر گروه دلسوز، افرادی که جرئت به زبان آوردن نظراتشان را داشتند هر روز بیشتر و بیشتر می­شدند. حاشیه­ها و مشکلاتی که به­خاطر این موضوع به وجود آمد یک طرف و تصمیم­گیری­های تقریبا عجولانه بچه­ها از طرف دیگر نه تنها هیچ مشکلی را حل نکرد بلکه فقط یک دغدغه بی­مورد اضافه کرد به ذهن­های دانشجوهایی که در اوج خلاقیتشان با این مطالب مشغول شدند.

برای هر کاری حداقل چند راه­حل منطقی وجود دارد. اما حتی قبل از اینکه بخواهیم به راه­حل فکر کنیم باید صورت مسئله را درست درک کرده باشیم. تا به حال فکر کرده­ایم براساس چه معیارهایی راجع به خوب بودن یا بد بودن یک استاد قضاوت کردیم و آیا این معیارها واقعا معیارهای درست اندازه­گیری بوده­اند؟

نمودارهای پلاستیک

برای دانلود، کلیک کنید!

این هم واسه کسایی که وقت نکردن برن نمایشگاه!

 
 

...

گربه های معتاد فنی - در پی بخشنامه ی منع استعمال دخانیات در دانشگاه - خـُـمارَن!!!

و باز هم جزوه ی خانم دکتر!

 

...!

بیاین تولد بگیریم ، پینوکیو  آدم شده!

 

پینوکیو پسر خوبی شده بود و دیگه دروغ نمی گفت ،واسه همین فرشته ی مهربون اونو به یه پسر بچه تبدیل کرد.

حالا اگه همه  آدم ها ، به آدمک چوبی تبدیل می شدن چی می شد؟

همه کسایی که دماغشونو عمل نکرده بودن ، مجبور بودن این کارو بکنند!

اون وقت دیگه دماغ عمل کرده تشخص نبود ، نشون می داد که آدم دروغگو یی هستی!!!

 

لیلی خودش را به آتش کشید

 

خدا گفت : زمین سردش است، چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟

لیلی گفت : من.

خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.

سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم.

خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش.

لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تما شا می کرد.

لیلی گر می گرفت . خدا حظ می کرد .

لیلی می ترسید. می ترسید آتشش تمام شود.

لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد.

مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد.

آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد.

...

خدا گفت : اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود.