نقد... مخالفت یا حمله به نویسنده؟!!؟
مخالفت کردن - به ویژه در فضای مجازی - با افزودن امکانی که کاربران می توانند نظرات خود را ابراز کنند جای خود را به گوش دادن و پذیرفتنی که در گذشته بر فضای جامعه حاکم بود داده است.
از سویی ایجاد چنین فضایی راه را برای بیش تر اندیشیدن و گفت و گو باز می کند و از سوی دیگر ممکن است گاه با مخالفت های بدون دلیل و منطق تنها رابطه بین افراد را تیره و تار کند!
اگر انقدر بدبین و انقدر خوش بین نباشیم حالتی نیز وجود دارد که در آن افراد بدون آن که بدانند و بخواهند موجب این تیرگی روابط می شوند. تنها با بد بیان کردن منظورشان...
به هر حال اگر هر کدام از این سه حالت برایتان اتفاق افتاده بد نیست مقاله کوتاه زیر را که ترجمه خانم منیژه مدبر است و در شماره ۲۴۴۵ روزنامه اعتماد روز سه شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۱ منتشر شده را بخوانید.
ماندارین + یک شبکه اجتماعی!
چند روز پیش خبری خواندم در بخش اقتصادی New York Times در مورد مهاجرت غربیها به هند و چین به دنبال رونق بازارهای این دو کشور. که در نتیجه این توسعه یافتگی، موقعیتهای شغلی جدیدی به وجود آمده و کشمکشی برای کسب این جایگاهها بین افراد متخصص ایجاد شدهاست. چندملیتی بودن شرکتهایی که این موقعیتهای شغلی را ارائه کردند نیز امتیازی برای غربیها محسوب میشود. در نتیجه شایستگیهای حرفهای (چه تخصصی و چه عمومی) اهمیت زیادی پیدا کردهاست.
در واقع این واقعیت که غربیها – فراخور شرایط آموزشی خود- نظام فکریای دارند که منجر به نوآوری میشود در برابر فرهنگ کپیبرداری و تقلیدی که در چین هست، موجب ایجاد رقابتی نابرابر در کسب موقعیتهای شغلی میشود. نوآوری تنها یکی از شایستگیهای مورد نیاز برای زندگی حرفهای است. توانایی برقراری ارتباط مؤثر، توانایی بیان نظرات خود در زبان مادری و خارجی، انجام کارگروهی، استفاده از فنآوری، نوآوری و ... از شایستگیهای عمومی – نه به معنای کمارزشی، بلکه به معنای الزامی برای تمام شاغلین- هستند و شایستگیهای تخصصی نیز متناسب زمینه کاری تعریف میشوند.
نفرین به آن که خواسته از هم جدایمان...
"ممنوعیت اقامت افغانها در مازندران" تنها خبری بود که شنیدیم و تقبیحش کردیم. نه به این خاطر که قلباً دوست داریم در کنار افغانها زندگی کنیم و برای مخالفت با این تصمیم، شعارهای ضد نژادپرستی میدهیم (که البته اصولا با افغانها همنژاد هم هستیم!!!). این فقط بهانهای بود که بیشتر از عاملان این تصمیم انتقاد کنیم و باز شروع کنیم به غر زدن از همه چیز و هیچ چیز. و یا شاید هم طرفدار این تصمیم باشیم و خوشحالیم که کسانی را که حتا به عنوان انسان نمیشناختیمشان از کشور بیرون میکنند...
تا چند سال پیش من هم وقتی واژه "افغانی" را میشنیدم تصویر یک کارگر با لباسهای پاره در ذهنم میآمد که احتمالا از روابط اجتماعی هم سر در نمیآورد! اما بعد از دیدن یک خبرنگار افغانی در نمایشگاه مطبوعات که با منطق زیبایی مطلبی را تحلیل میکرد و اتفاقا تعداد زیادی از خبرنگارهای دیگر هم با دقت گوش میدادند، فهمیدم که به چه آسانی به جامعه اجازه دادم که چنین تصویری از واژه افغانی را به من تحمیل کند، چه بیمنطق (با دیدن چند کارگر افغانی) جز را به کل تعمیم دادم...
متنی که در ادامه مطلب آوردم از زبان یک شاعر و نویسنده افغان است از روزهایی که در ایران زندگی میکرده، با خواندن آن دستکم نیمه دیگر داستان را هم میشنویم، چیزی که شاید جامعه هیچ وقت نخواسته ببینیم.
اقتصاد "مغز محور" یا "نفت محور"؟!!؟
متن زیر بخشی از صحبت های دکتر آرمین شمس (استاد دانشگاه صنعتی شریف) است که در وبگاه "الف" منتشر شد. به نظرم با توجه به وضعیت فعلی اقتصاد کشورمان و وابستگی آن به نفتی که معلوم نیست بعد از تحریم ها چه اتفاقی برایش می افتد (!) و همچنین برای زندگی در دنیایی که به سمت استفاده از انرژی های تجدیدپذیر حرکت می کند بد نیست اگر گزینه های دیگری را هم برای وضعیت آینده کشور بررسی کنیم...
این متن البته اطلاعات کاملی در این زمینه نمی دهد اما به عنوان جرقه های آغاز یک موضوع بسیار مهم - که نادیده گرفته شده- می تواند کمک زیادی باشد. عنوان اصلی متن "چه طور در اقتصاد از ژاپن پیشی بگیریم؟" است که در ادامه مطلب آورده ام.
طهران . . . تهران
تهران، آشفته بازاریست از همه چیز و همه کس...
از بازار بزرگ با آن بافت قدیمی و گاریهای چوبی اش که همه چیز جا به جا میکنند تا هایپر مارکتی که کوفته تبریزی را کنار کواسٌن فرانسوی می فروشد! فست فود مستر دیزی (!) و رستورانهایی که پیتزای قورمه سبزی سرو میکنند! کوچه های خلوتی که هنوز از وسطشان یک جوی باریک، آرام عبور میکند تا بزرگراه هایی که به هیچ وجه نمیتوانید آرام از آنها عبور کنید و حالا دارند چند طبقه می شوند! نوشتن پند و نصیحت (!) روی پلهای عابر پیاده بدون کوچکترین خلاقیتی در جلب نظر بیننده و تابلوهای تبلیغاتی پفک و اسنک و هر محصول دیگری که خوردن آن برای کودکان زیر سه سال توصیه نمی شود در رنگیترین و جالبترین طرحها! و در مقابل طرح های زیباسازی شهرداری تهران: سبز کردن پلها و دو ماه بعد زرد کردن آنها! نقاشی هایی که روی دیوارهای کنار بزرگراه ها از خانه های کاهگلی و دخترانی با لباس های محلی رنگارنگ که کوزه آب می برند می کشند، که آدم ها وسط این شلوغی و ترافیک حس کنند که در روستا و در کنار رودخانه نشستند. و گاهی اداراتی که به این زیباسازی بیشتر کمک می کنند و به هر مناسبتی روی پارچه های فسفری و نارنجی، هر چیزی را به هم تبریک یا تسلیت می گویند که ادای احترام کرده باشند. شاعری می میرد و از فردایش باید به میدان شهرداری بگوییم میدان قیصرامین پور، گویا راه دیگری برای ادای احترام بلد نیستیم ... و کوچه هایی که به ترتیب با نام شهیدها نامگذاری شدند و وسط آنها هنوز یک کوچه پنجم باقی مانده ... این آشفتگی سر دراز دارد!
تهران جای غریبیست، تهران زیگورات و کتیبه و میدان ندارد، تهران هویت تاریخی چند هزار ساله ندارد، از بی چیزی شده است همه چیز. شده است موجودی که چهره زیبایی ندارد ولی استوار ایستاده است روی پاهایش، نه به چیزی چنگ می زند نه سنگ چیزی را به سینه می زند... تهران عین آشفتگی است، آشفتگی دلچسبی که عجیییییب احساس امنیت می دهد به آدم! و این همه سال زندگی کردن در آن، آنقدر عمیق ریشه می دواند در تو که نمی توانی خود را جدای از این آشفتگی بدانی...
حقیقت چقدر آسیب پذیر است
این عنوان، وام گرفته از مقالهایست از پرهام شهرجردی که در دفاع از اتهامات وارد به احمد شاملو بعد از سخنرانی بحثبرانگیز او در دانشگاه برکلی نوشت. هر دو متن را میتوانید از منابع معتبر پیدا کنید: هم متن سخنرانی شاملو را و هم مقاله را، اما مهمتر از آن این است که حقیقت را کامل بشنویم و بیطرفانه قضاوت کنیم. از آن جایی که هیچوقت این متنها جایی منتشر نشده ترجیح میدهم –به دلایل امنیتی(!)- تنها به نوشتن خلاصهای از سخنرانی شاملو (به همراه برداشت خودم) اکتفا کنم.
گفتاورد - 9
ذهن الکن ستاره بشمارد
ذهن یاغی...
.
.
.
ستاره می چیند!
گفتاورد - 7
I would rather have a mind opened by wonder
.than one closed by belief
(Gerry Spence)
علم بهتر است یا ... ؟!
این چهار سال ... چهقدر زود، دیر شد! تازه یاد گرفته بودیم دانشجویی یعنی چه!؟ عادت کرده بودیم به اینکه استاد 2 صفحه درس بدهد و 200 صفحه امتحان بگیرد، تازه یاد گرفته بودیم که این 200 صفحه را چه طور در یک روز بخوانیم و همزمان پروژههای درسی را هم انجام دهیم. گزارش کارهای آزمایشگاه را بگو! تازه برای اولین بار مجبور شده بودیم بعد از رونوشت از گزارش کارهای قدیمی، یک بار از روی آنها بخوانیم... همیشه اول ترم تصمیم میگرفتیم: "از این ترم، دیگر درس میخوانم" و این تصمیم را هفته چهاردهم ترم عملی میکردیم! ...
خیلی چیزها یاد گرفتیم و خیلی چیزها مانده تا یاد بگیریم. دانش پایهای که یاد گرفتیم را با معدل اندازه میگیرند، اما دلیل آمدن ما به دانشگاه، قرار گرفتن در یک جامعه علمیست که طبیعتا تنها هدف آن رشد علمی افراد نیست. نکات کلیدی و شایستگیهایی که باید در این چهار سال کسب میکردیم و بعدا در جامعهای بزرگتر قرار است به دردمان بخورد، فراتر از اینهاست. به این منظور پرسشنامهای طراحی شده که در خیلی از جاهای دنیا بعد از پایان چهار سال به دانشجوها داده میشود. این پرسشنامه برای سنجش توانایی مشارکت یک دانشآموخته (در یک فعالیت) طراحی شدهاست. حتا اگر این پرسشنامه را کامل پر نکنیم، تنها با مطالعه پرسشهای آن میتوانیم حدودا نقاط ضعف و قوت خود را بفهمیم و آنها را با هم به اشتراک بگذاریم. به این صورت به یک نتیجه دیگر هم میرسیم: اگر تعداد زیادی از دانشجوها در موردی ضعیفاند، ضعف مؤسسه است و اگر چندین نفر در موردی ضعیفاند، این اشکال فردیست.
از پیوند زیر میتوانید این پرسشنامه را ببینید:
http://nsse.iub.edu/pdf/survey_instruments/2011/NSSE2011_US_English_Paper.pdf
گفتاورد - 3
“For most of history,Anonymous was a woman”
(Virginia woolf)
بحث هفته : واقع گرایی در باب یک پایان خوش !
خیلی وقت است که ساختن فیلمی با "پایان خوش" به اصطلاح از مد افتاده! با اینکه همه دوست داریم همیشه همه چیز به خوبی و خوشی تمام شود ولی شرایط زندگی واقعی کمی متفاوت است. حالا که کمکم به پایان یکی از مراحل مهم زندگیمان نزدیک میشویم خوب است که ببینیم تا چه اندازه به این پایان خوش نزدیک بودیم؟
قبل از ورود به دانشگاه چه دیدی نسبت به "مهندس پلیمر شدن" داشتیم و تا چه اندازه به آنها رسیدیم؟ چهقدر از این نرسیدن به خاطر خودمان بوده و چهقدر دیگران و شرایط روی آن تأثیر گذاشتند؟
قوانین بحث هفته را همچنان (!) در پیوند زیر ببنید:
نمرات پلاستیک
تولد تولد تولدت مبارک : صدف رحیمی پور!
امیدوارم ۲۲ سالگی ات قشنگ ترین سال زندگی ات باشه!![]()

راه و بیراه ارشد: گفت و گو با هانیه میانه رو
متن زیر گفتوگوی نسبتا کوتاهیست از مسیری که خانم میانهرو در این چهار سال طی کرده تا موفق به قبولی در کنکور شده...
آزمایشگاه روش های اندازه گیری مشخصات مولکولی(قسمت دوم)
آزمایشگاه روش های اندازه گیری مشخصات مولکولی
در جلسه اول آز روشها، دستگاه آنالیز حرارتی DSC (=گرماسنجی روبشی تفاضلی) بررسی شد.

ادامه مطلب...
کبری...یک بار تصمیم گرفت، یک عمر پای آن ایستاد!
پارسال به دلیل کاهش مشکلات حملونقلی که در بزرگراه اشرفی بود، میدان پونک تبدیل شد به تقاطع پونک!
در راستای همین کاهش مشکلات حملونقلی، امسال یک مسیر (line) از دو طرف همین بزرگراه اختصاص داده شده به اتوبوسهای تندرو. (یعنی احتمالاً مشکلات حملونقل از حالت اول هم بیشتر خواهد شد!)
هر دو مسیر یک هدف واحد را دنبال میکردند، با این حال نتایج عملی تصمیمات گرفته شده دو خروجی کاملا متضاد -که حتی همدیگر را نقض میکنند- به وجود آوردهاست.
با این موضوع در زندگی بارها روبهرو بودهایم: تصمیمگیری.
چهطور میتوان از آینده و نتیجه تصمیمی که میگیریم مطمئن باشیم؟
KFC با طعم سوباسا !
بچههای امروز (ایران) در حالیکه تیشرت rapper (های امریکایی) را بر تن دارند، Mortal kombat بازی میکنند، پیتزا (ی ایتالیایی) میخورند و کتابهای (انگلیسی) هری پاتر را میخوانند.
اما این آشفتگی فقط در جامعه ما اتفاق نیفتاده، غذای مورد علاقه خیلی از آمریکاییها نودل و غذای چینی است و خیلی از آنها یوگا (ی هندی) کار میکنند.
به این اتفاق جهانیشدن فرهنگی (cultural globalization) میگویند.(البته داریوش آشوری معادل جهانگیر کردن را به جای جهانی شدن پیشنهاد دادند که مفهوم بهتری از همهگیر شدن بهدست میدهد.)
جهانگیر کردن فرهنگی یعنی انتقال مفاهیم، ایدهها و ارزشها فراتر از مرزهای ملی. این اتفاق هم اثرات مثبت بر یک جامعه دارد و هم اثرات منفی و نهایتا چون باید به یک فرهنگ واحد برسیم خیلی از فرهنگهای دیگر نابود میشوند.
شما چه تاثیراتی از این پدیده در اطراف خود دیدید؟ این پدیده را مثبت میدانید یا منفی؟ آیا بین جهانگیرکردن فرهنگی و تهاجم فرهنگی مرزی وجود دارد؟
زندگی، مِلک وقف است...
متن زیر بخشی از مقدمهی کتاب ابنمشغله، نوشتهی نادر ابراهیمی است. این متن خیلی صریح، پاسخ به سؤال: زندگی "چیست" و "چگونه" است خطاب به همسن و سالهای ما نوشته شده که به سرعت در حال تغییر، شکلگیری و انتخاب مسیر زندگی هستیم ...
"...زندگی، مِلک وقف است دوست من! تو، حق نداری روی آن فساد کنی و به تباهیاش بکشی، یا بگذاری که دیگران روی آن فساد کنند.
حق نداری بایر و برهنه و خلوت و بیخاصیتش نگه داری یا بگذاری که دیگران نگهش دارند. حق نداری بر آن ستم کنی و ستم را، روی آن بر تن و روح خویش، خاموش و سر به زیر، بپذیری.
حق نداری در برابر مَظالمی که دیگران روی آن انجام میدهند سکوت اختیار کنی و خود را یک تماشاگرِ ناتوانِ مظلومِ بیپناه بنمایی.
حق نداری به بازیاش بگیری، لکهدار و لجن مالش کنی، آلوده و بیحرمتش کنی، یا دورش بیندازی.
حق نداری در آن، چیزی که به زیان دردمندان و ستمدیدگان باشد بکاری، برویانی و بار آوری.
حق نداری علیهش حتی در بدترین روزگار و سختترین شرایط، اعلامیه صادر کنی، یا به آن دشنام بدهی.
حق نداری با رنگهای چرک و تیرهی شهوت، نفرت، دنائت و رذالت، رنگینش کنی.
مگر آنکه از بیخ و بن مِلک وقف بودنش را فراموش یا انکار کرده باشی، که در این صورت، البته، نه خود تو مسئلهای هستی و نه آنچه میکنی مسئلهست که قابل بحث و اعتنا باشد. در حقیقت، نبوده و نیستی تا چنین و چنان کردنت، روی زمینی که ما مِلک وقفش میدانیم، چنین و چنان کردنی تلقی شود. نیامدهیی، نماندهیی و نرفتهیی.
از هیچ، به قدر هیچ باید خواست نه بیشتر...
باید ایمان داشت که میتوان بندگی نکرد و زنده ماند.
به گفتوگو نشستن، گاهی،
شاید این ایمان را در ما بیافریند."
بحث هفته: ساعت برنارد
بحث قبلی به لحاظ موضوعی این ضعف را داشت که نتیجه از پیش تعیین شده بود و فرصتی زیادی برای بیان نظرات مخالف وجود نداشت. در این بحث تصمیم گرفتم موضوعی را مطرح کنم که جوابهای مختلف و در عین حال صحیحی دارد.
خیلی وقت پیش -تقریبا وقتی دبستان بودیم- برنامه کودک سریالی پخش میکرد که ماجرای پسر بچهای بود با یک ساعت جادویی، که میتوانست زمان را نگه دارد، و به این صورت زمان کافی داشت تا تصمیم بگیرد چه کاری را، چگونه انجام دهد. آن روزها همیشه فکر میکردم چهقدر خوب میشود اگر میتوانستم زمان را نگه دارم و مشقهایم را بنویسم تا بتوانم بیشتر بازی کنم!!! اما امروز همه ما درک متفاوتی از زمان داریم و مسئولیت کارهایی که انجام میدهیم را میپذیریم، با این حال شاید هنوز آرزوی داشتن یکی از همان ساعتها را داشته باشیم ولی به جای آن میتوانیم از نظرات هم کمک بگیریم تا کمتر از انجام کاری پشیمان شویم ...
"چه کارهایی را در طول این چهار سال در دانشگاه انجام دادهاید که به نظرتان برای آینده تان مفید بوده، و چه کارهایی به نظرتان وقت تلف کردن بوده و اگر به گذشته برگردید آنها را انجام نمیدادید؟"
پ . ن .
قوانین لازم برای شرکت در بحث را در پست زیر ببینید:
آفت ذهن، هم¬نشین بد است!
نشستن روی یک مبل چرم سیاه، پا روی پا انداختن، استفاده از کلماتی که عام مردم از آنها استفاده نمیکنند و گهگاهی عینکی با قاب گرد را روی بینی جابهجا کردن دلیل بر درستی حرفهای آقای x نیست. درک این قضیه به همین سادگیست : کاغذ پرزرق و برق یک بسته پفک دلیلی بر خوشمزه بودن آن نیست!
اولین سؤال: یک سؤال ساده!
واقعا چرا هر حرفی را به راحتی باور میکنیم؟ (و گاهی همان حرفها را تکرار میکنیم بدون اینکه از صحت آنها مطمئن باشیم. )
چرا ذهنمان را با هر حرفی پر میکنیم؟
و چه معیاری برای تشخیص درست بودن حرفی که شنیدیم داریم؟
یک پدیده¬ی نایاب : تریبون (واقعا) آزاد!
پیش از شروع بخش "بحث هفته" برای جلوگیری از هر گونه مشکل احتمالی مواردی هست که رعایت آنها برای شرکت در بحث الزامیست:
1. شرکت در بحثها برای تمام افراد مجاز است مشروط بر اینکه نظرات با اسم (و در صورت لزوم فامیل) نوشته شوند و مسئولیت هر نظر به عهده شخص میباشد.
2. توهین کردن به اشخاص، گروهها و عقاید ممنوع!
3. لطفا انتقادپذیر باشید، انتقاد کردن آزاد!
4. بحث کردن همیشه به معنی رد کردن حرف طرف مقابل نیست، در آن واحد دو نظر مختلف ممکن است درست باشند.
5. به دوستانتان فرصت صحبت کردن بدهید، به آنها کمک کنید که بتوانند اعتمادبهنفس بیان نظراتشان را به دست آورند.
6. خودسانسوری نکنید! اگر نظرتان برای بازگو کردن در وبلاگ (با محدودیتهایی که بلاگفا ایجاد کرده و یا هرگونه شرایط دیگر ) مغایر بود میتوانید بحث را در فضایی (غیر مجازی!) ادامه دهید تا نهایتا به نتیجه برسیم.
و در آخر هر چهارشنبه موضوع مورد بحث مطرح میشود و شما میتوانید سؤالاتی که در ذهن دارید را از طریق همین پست بیان کنید که موضوع بحث هفته بعد قرار گیرند.
دو جین سؤال و یک سه نقطه بدخیم . . .
این حقیقت تلخیست که هیچکدام از ما جرئت اعتراف کردن به آن را نداریم و یا خوشبینانهتر که نگاه کنیم شاید از وجود این حقیقت آگاهی نداریم.
درس خواندن در دانشگاه سراسری بهتر از دانشگاه آزاد است! این جمله را قبل از ورود به دانشگاه مدام در گوشمان تکرار میکردند اما یک ترم بیشتر طول نکشید که این اعتماد به نفس از دست رفته را با شنیدن : "بچههای علوم تحقیقات فرق دارن و چیزی از بچههای سراسری کم ندارن ..." دوباره بدست آوردیم.....
تقریبا هشت ترم گذشت ولی ما همچنان اندر خم همان کوچه ماندیم با این فکر که ما بچههای علوم تحقیقاتیم و هیچوقت این موضوع را حتی به خودمان ثابت نکردیم. نمیدانم این محیط دانشگاه بود یا چیز دیگر که این فکر را به ما القا میکرد که دانشجو یعنی درس خواندن و خواندن و خواندن، حتی اگر نفهمیدید حفظ کنید، لازم نیست بیشتر بدانید... و ما هیچوقت نخواستیم بیشتر بدانیم.علاوه بر همه اینها هیچکس به ما نگفت که دانشجو یعنی تکبعدی نبودن...
یکی از تفاوتهای محسوس بین دانشجوهای سراسری و آزاد را وقتی متوجه میشوی که در جمع آنها قرار میگیری و حرفهایشان را میشنوی. در دانشگاه آزاد (در بهترین حالت) راجع به درس صحبت میکنند ولی بچههای سراسری از بحث های سیاسی، اجتماعی گرفته تا فلسفی و هنری و... (این سه نقطه به تعداد همه سوالهایی که در ذهن همه ماست و تا حالا راجع به آن حرف نزدیم ادامه دارد!)
به همین دلیل قرار است به وبلاگ بخشی اضافه شود تحت عنوان بحث هفته، هر هفته سوالی مطرح میکنیم و هرکس نظرش را میگوید (البته طبیعتا با اسم). به این صورت علاوه بر بدستآوردن توانایی بیشتر در بحث کردن، با عقاید مختلف راجع به یک موضوع هم آشنا میشویم.
کشف فسیل سرندیپیتی در ایران!
کشف فسیل سرندیپیتی در ایران!
سِرِندیپیتی موجودی صورتی با چشمهای درشت آبی بود که احتمالا همه ما کارتون آنرا یکبار دیدهایم. اما واژه سرندیپیتی آنقدری که از ظاهرش (و ظاهر شخصیت کارتونی آن) برمیآید بیگانه نیست! در واقع این واژه ریشهای فارسی دارد و مربوط میشود به داستانی کهن با این عنوان: سه شاهزاده سَراَندیپ. این داستان که براساس زندگی بهرام گور نوشته شده است ماجرای سه شاهزاده است که در سرزمین سرندیپو در شرق دور زندگی میکردند و به طور اتفاقی و از روی فراست و زیرکی کشفهای جالبی میکردند و به چیزهایی دست پیدا میکردند که در پی آن نبودند.
در قرن هجدهم میلادی این داستان به اروپا راه یافت و هوراس وال پل1 به این صورت واژه سرندیپیتی را (که از سراندیپ گرفته بود) وارد زبان انگلیسی کرد. مفهوم آن هم به این صورت تعریف شد: کشف کردن به صورت اتفاقی وقتی به دنبال چیز دیگری هستیم.
مورد جالب توجه دیگر، این است که مفهوم این واژه همان مفهومیست که در کشف علمی وجود دارد. یک مثال در پلیمر کشف پلیاتیلن است توسط هانس وان پکمن2 که در سال 1898 به طور اتفاقی وقتی که در حال گرما دادن به دیآزومتان بود بدست آمد. و یا دانشمندی آلمانی3 که در خواب ماری را به صورت دایره میبیند و این خواب منجر به کشف ساختار حلقوی بنزن میشود.( مثالهای بیشتر این موضوع را در پیوند زیر ببینید: http://en.wikipedia.org/wiki/Serendipity )
1. Horace Walpole : نویسنده سبک گوتیگ قرن 18 میلادی.
2. Hans von Pechmann
3. Friedrich August Kekulé von Stradonitz
منابع:
1. ویکیپدیا : http://en.wikipedia.org/wiki/The_Three_Princes_of_Serendip
http://en.wikipedia.org/wiki/Serendipity )
2. http://ecourses.blogfa.com/post-12.aspx
تولد تولد تولدت مبارک : امیرسها فرنیا!
امروز سالروز تولد فعال ترین،
شجاع ترین و
دلسوزترین
پلیمریست!
امیرسهای عزیز
امیدواریم به همه آرزوهات برسی!
ناف دانشجو را با اعتراض بریدند! - قسمت دوم
جمعبندی من از نظراتی که در پست قبل داده شد این بود که آمادگی لازم برای شنیدن معیارهای صحیحی که بوسیله آن میتوان استادی را ارزیابی کرد ایجاد شده است.(وسایل این ارزیابی بعدا مورد بررسی قرار میگیرند.)
هفت سین بی سین!
امسال هم مثل پارسال جشنواره هفت سین در طبقه همکف فنی برگزار شد با این تفاوت که گروه پلیمر 86 هم شرکت کرد و سفره هفتسینی چیده شده بود که گرچه هفت تا سین نداشت ولی به جاش چهار تا ماهی داشت! و کلی شکلات که به هرکس که به سفره ما رأی میداد یکی میدادند. (البته همه شاهدند که نه تنها شکلات دلیل رای ها نبود بلکه این رأی دادنها کاملا خودجوش و بر اساس میل شخصی بود و هیچ زوری هم بالای سرمان نبود!)
تصویر اول: سفره هفتسین دانشکده فنی-اسفند 88

تصویر دوم: سفره هفتسین بچههای پلیمر 86 - اسفند 89

تصویر سوم: کشف یک فقره خاک ژلهای روی سفرهی بچههای مواد، گل کردن احساس
مالکیت و انتقال آن به سفره خودمان در میان دو سین موجود: سنجد و سماق!

ناف دانشجو را با اعتراض بریدند!
جمع شدن پشت در اتاق مدیر گروه اگرچه یکی از راهحلهای شنیده شدن صدای اعتراض دانشجوهاست ولی الزاما همیشه بهترین راهحلی نیست که بواسطه آن بتوان به سرعت به جواب دلخواه رسید!
یکی از مشکلاتی که همه ما در طول این هشت ترم با آن روبهرو بودیم نظرات مختلف – موافق و مخالفی - بود راجع به اساتید گروه که با وجود یک مدیر گروه دلسوز، افرادی که جرئت به زبان آوردن نظراتشان را داشتند هر روز بیشتر و بیشتر میشدند. حاشیهها و مشکلاتی که بهخاطر این موضوع به وجود آمد یک طرف و تصمیمگیریهای تقریبا عجولانه بچهها از طرف دیگر نه تنها هیچ مشکلی را حل نکرد بلکه فقط یک دغدغه بیمورد اضافه کرد به ذهنهای دانشجوهایی که در اوج خلاقیتشان با این مطالب مشغول شدند.
برای هر کاری حداقل چند راهحل منطقی وجود دارد. اما حتی قبل از اینکه بخواهیم به راهحل فکر کنیم باید صورت مسئله را درست درک کرده باشیم. تا به حال فکر کردهایم براساس چه معیارهایی راجع به خوب بودن یا بد بودن یک استاد قضاوت کردیم و آیا این معیارها واقعا معیارهای درست اندازهگیری بودهاند؟
نمودارهای پلاستیک
این هم واسه کسایی که وقت نکردن برن نمایشگاه!

...
گربه های معتاد فنی - در پی بخشنامه ی منع استعمال دخانیات در دانشگاه - خـُـمارَن!!!

بیاین تولد بگیریم ، پینوکیو آدم شده!
پینوکیو پسر خوبی شده بود و دیگه دروغ نمی گفت ،واسه همین فرشته ی مهربون اونو به یه پسر بچه تبدیل کرد.
حالا اگه همه آدم ها ، به آدمک چوبی تبدیل می شدن چی می شد؟
همه کسایی که دماغشونو عمل نکرده بودن ، مجبور بودن این کارو بکنند!
اون وقت دیگه دماغ عمل کرده تشخص نبود ، نشون می داد که آدم دروغگو یی هستی!!!
لیلی خودش را به آتش کشید
خدا گفت : زمین سردش است، چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت : من.
خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.
سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم.
خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش.
لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تما شا می کرد.
لیلی گر می گرفت . خدا حظ می کرد .
لیلی می ترسید. می ترسید آتشش تمام شود.
لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد.
مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد.
آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد.
...
خدا گفت : اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود.




...........سلام - خوش آمدید........... این وبلاگ متعلق است به همه ی بچه های پلیمر ورودی 86 دانشگاه علوم و تحقیقات. محلی برای به اشتراک گذاشتن اخبار، بحث و تبادل نظر، بیان درددل ها، ابراز رفاقت ها و حل مشکلات.