مطمئنم اونشب قرار بود به هممون خيلی خوش بگذره....  ساعت تقريبا  نزديکای 12:30 بود که بچه ها يکی يکی اومدن.

آخه ساعت يک، قرار بود اتفاق مهمی بيافته..... آره... يه اتفاق خيلی مهم....

چند دقيقه مونده به يک، ديگه تقريبا همه بودن... آماده و سر حال. از 2 روز قبل خودشونو واسه اين لحظه آماده کرده بودن.

نفسا تو سينه حبس شده بود.... عقربه های ساعت عدد 12:59 رو نشون می داد. ديگه چيزی نمونده بود.....

تا اينکه ساعت يک شد و همه دست به کار شدن.... اولش خوب بود... اما تقريبا بعد از 2 دقيقه، می شد بهت و حيرت رو بين بچه ها احساس کرد. همه از هم می پرسيدن :

- پس چی شد...؟

- چرا اينچوريه؟

- تو در چه حالی؟

- تو هم اوضاعت مثل منه؟

- ...........

به هم گفتن حتما يه اشکال کوچيکه... الان برطرف میشه.... چيزی نشده که حالا..... بازم همه روحيشيون برگشت سر جاش....

اما هر چی زمان می گذشت هم هيچ اتفاقی نمی افتاد. کم کم تو دل بعضيا شک افتاد. می گفتن نکنه اين يه انتقامه؟ انتقام اعتراضای دو سه ماه پيش.... شايد دارن تلافی اضافه کاريشونو در ميارن... نکنه اصلا نخوان راهمون بدن.

بعضيا هم داشتن دعا می کردن! به جون رئيس کل!!

يه چند نفريم نگران دهنشون بودن! آخه انقد از تعجب دهنشون باز مونده بود، می ترسيدن مشکلی براشون پيش بياد.....!!!

خلاصه که بد وضعی بود.

تا ساعت 2:30 – 2:00 همه داشتن تلاش می کردن. اما از اون موقع به بعد چند تا از بچه ها نا اميد شدن... يا شايدم اصلا خوابشون گرفته بود... واسه همين يکی يکی از تعدادشون کم می شد. اول تک و توک می رفتن... اما يهو به خودمون اومديم ديديم فقط 4 نفر موندن. اون 4 نفر اما، تا ساعت 4 موندن! شايدم بيشتر.  اما اونام بالاخره رفتن......

 

ساعت 7 بود. انگار بچه ها اميد از دست رفتشونو  دوباره به دست آورده بودن. همه بازم اومدن. اما يه کم عصبانی تر از قبل. عصبانی از بی خوابی کشيدن الکی. عصبانی از اونايی که يه هفته هی تو گوششون خونده بودن اون اتفاق قراره ساعت يک بيافته. عصبانی از بد قوليشون. اما باز اومدن.

اما ايندفعه هم بد قولی ديدن. آخه فکر می کردن ديگه تا 8 همه چيز درست بشه... اما نشد؛

نشد ونشد تا ساعت 10! تو اين فاصله دعاها داشت شدت بيشتری می گرفت! به افراد بيشتريم سرايت می کرد!! ديگه کم کم بچه ها به جون دربونم داشتن دعا می کردن...!!! يعنی زمين و زمانو به باد دعا گرفته بودن!!!!

تازه ساعت دهم که شد، فقط برای بعضيا شد! بقيه همچنان مونده بودن حيرون! آخه اين چه معنایی ميتونه داشته باشه...  حتی اونايی هم که تونسته بودن به خواستشون برسن برای بقيه ناراحت بودن. نمی تونستن اين شرايطو تحمل کنن.

ساعت ديگه 12 شده بود. اکثرا به همه رسيده بود. اما چه رسيدنی؟ اصلا منصفانه نبود.... به بعضيا 22 تا، به بعضيا 17 تا به بعضيا 14 تا به بعضيا 11 تا و به چند تايي هم بيشتر از 8 تا نرسيده بود.!

با اينکه سهم بچه ها با هم فرق داشت اما همه تو يه مورد با همديگه هم نظر بودن :

همه عصبانی بودن

 

حالا بايد منتظر بمونيم ببينيم بعد از اين چی ميشه.  بچه ها بی خيال ميشنو ميگن : اين نيز بگذرد. يا نه، همين امروز و فردا می رن سراغشون. برن که حقشونو بگيرن. برن که اعتراضشونو به گوششون برسونن....

 

نمی دونم... بايد صبر کرد و ديد....